تسلیم

به نام حق!

صبح که وارد بیمارستان می شم، دو انتخاب دارم :

1-      به آدم های سیاهپوشی که فریاد گریه شون بلنده و منتظر گرفتن یه جنازه هستند نگاه کنم .

2-      به گل های بنفشه و رنگارنگ باغچه و اون آدم های امیدوار سردرگم چشم بدوزم.

و در بین این دو، باید به سمت بخش و کلاس و مورنینگ و درمانگاهی حرکت کنم که قراره من رو بسازند!!!

فقط می دونم که همه ی معنی ها از کنار هم بودن این ها فهمیده می شه.

اما !

" خدایا! نیار روزی رو که چشم هایم، گل های بنفشه رو نبینند..."

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

سلام که نام اوست.

این یه ایمیل فورواردی نیست.

این یه هدیه است. به کسایی که احساس کردم شاید اونها هم از خوندنش لذت ببرند.

من امشب از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم.

و فکر می کنم ارزش دو ساعت وقت گذاشتن رو داره.

که این همه هیاهوی روزمره هامون رو بگذاریم کنار و دقایقی رو مثل یه کودک ساده فکر کنیم.

و یادمون بیاد که چه نکته های مهمی رو در زندگی مون فراموش می کنیم ...

براتون آرزوی سعادت دارم.

در پناه حق، زنده گی کنید.

پ ن : شازده کوچولو!

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

از اساتید بخش چشمه. از درس دادنش لذت می برم. احساس می کنم آدمیه که "فکر" می کنه.

همکلاسی های من، به حرف هاش می خندند. وقتی که مریض هایی که جهل شون بیداد می کنه رو "گاگول" خطاب می کنه.

می گه : افتخار می کنند که در کشور ما، سالی فلان تعداد عمل پیوند کلیه می شه! آخه احمق! افتخار نداره که! اگه اون مریض ها دیابت و فشار خونشون کنترل باشه، دیگه احتیاجی به پیوند نخواهند داشت.

تو دلم می گم: " تو که اینها رو فهمیدی، چه کار بزرگ و عظیمی برای حل این مشکل مملکت انجام دادی و یا میدی؟! "

و حیف که این دانشجوها هم همین راه رو خواهند رفت ...

و چقدر اینجا غربت هست و تنهایی . تنهایی ارزش ها و امیدها و فهم ها و توان ها ...

پ ن : یکی از اساتیدم می گفت وقتی در جمع دوستان قدیمی هستم، احساس غربت پیدا می کنم؛ همه حرفشون شده قیمت دلار و ویزیت مطب و از این حرفا! تو دلم گفتم من همین حالا هم احساس غربت می کنم. خوب می فهمیدم و می فهمم . و اینکه قطعا درد و رنج اون خیلی بیشتره و البته دلش هم خیلی بزرگ تر . انقدر که با گذشت این همه سال دوام آورده و شده یه چراغ راهنما برای من ...

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

در این مدت، افتخارداشتم :

شنیدن غم دل چند دوست...

هدیه دادن و غافلگیر کردن کسایی که حتی ندیدمشون ...

دریافت پیام از دوستان قدیمی که هرگز منتظرشون نبودم...

اما ...

با اینکه حجم آدم هایی که هر روز گوشه ای از ذهنشون به من می رسه، بیشتر و بیشتر می شه، عجیب تنهاتر می شم و هیچ کدومشون برایم جای خالی که در دلم هست رو پر نمی کنند ...

نمی دونم. این جای خالی رو چقدر باید دوست داشته باشم ؟ قراره من رو به خدا نزدیک کنه یا دور ؟

گاهی از اینکه این همه نعمت های خدا رو فراموش می کنم و "نداشته" هایم برایم انقدر بزرگ می شه، شرمنده می شم.

...

پ ن : و بدتر اینکه این همه ساعت ها برای این همه آدم ها وقت می گذارم، اما توان به جا آوردن وظیفه ی یه "دوست" در شنیدن "غم" های کسی رو که ساعت ها از روزهایم رو در کنارش هستم رو ندارم!!

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

از بخش چشم آنچه که برایم باقی ماند :

-          در هیچ کجا و هیچ زمان، از بی قانونی حمایت نکنم. تا زمانی که خودمون سود می بریم، نمی فهمیم که چه رنجی به دیگران تحمیل می شه و چه حقی ضایع می شه.

-          اگر در هر جایگاهی که هستی، خوب باشی و خوب عمل کنی، نه تنها برای همیشه در خاطر ها می مونی، بلکه یه الگوی خوب می شی. مثل یکی از رزیدنت های این بخش. دیگه داشتیم فراموش می کردیم که می شه اینجوری هم بود. با حوصله و بدون اینکه وظیفه ی قانونی و اجباری داشته باشه، وقت و انرژی صرف ما می کنه و هیچ هم از ما نمی خواد! بر عکس بخش های دیگه، خودمون هم که دلمون می خواد یه کمک کوچولو بکنیم و مریض رو صدا بکنیم، باز هم نمی گذاره و برای هر مریض بلند می شه و می ره بیرون و دوباره برمیگرده! و جالب اینکه ما انقدر بدبین شدیم بعد از نزدیک دو سال زندگی در بیمارستان که فکر می کنیم حتما اتفاقی افتاده قبلا که الان این کار ساده رو هم به ما نمی دن! غافل از اینکه در پاسخ ما می گه که وظیفه ی شما نیست؛ نمی خواد که ما بریم بیرون و در راهرو اسم مریض رو داد بزنیم! ... نمی خواد که "ما" این کار رو بکنیم؛ حتی اگه خودش مجبوره...

این آدم برایم این مفهوم رو زنده کرد :

" هر جا که هستی، خوب باش و به هر کس که در اطرافت هست، خوبی کن!"

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

دیشب، نشتم شماره های این همه آدم که تو موبایلم دارم رو نگاه می کردم!!
از بین همه شون، فقط می تونستم به یکی زنگ بزنم و حرف دلم رو بگم!
اونم اسمش بود : Imam reza
بعد از سلام، وصل شد به روضه ی منوره ...
دلم تنگه. تنگ تنگ تنگ ...
[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

حالا دیگه خوب فهمیده ام که "راه افتادن" با "رسیدن" خیلی فاصله دارد؛ خیلی فرق دارد.

بین "آغاز" و "انجام" فاصله ای است که فقط در پناه خواست خدا می توان طی کرد.

و من حالا می ترسم؛ از اینکه در پایان زندگی بفهمم نرسیده ام به جایی که باید...

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

این غزل خاطره ی شب یلدای سال کنکوره! انگار از همون موقع هم این سال ها رقم خورده بود . همین سال هایی که وقتی می چینمشون کنار هم، شکی باقی نمونه که یه نیرو و انرژی ای نادیدنی، رنگشون کرده ...

و این غزل هم شد یه راهنما و آرامش بخش در روزهای سخت و سنگین! درست مثل همین روزها :

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز   /   چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی   /   که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

زمشکلات طریقت عنان متاب ای دل   /   که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق   /    به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر   /    در این سراچه ی بازیچه به جز عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر زاهل دل   /   که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق   /   نوای بانگ غزل های حافظ از شیراز

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

...

هنوز هم، غیر از خدا، هیچ کی نیست !

...

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

خاطراتی از جنس پزشکی :

- صبح برای اولین بار یه زایمان طبیعی رو از نزدیک می بینم. یکی از عجیب ترین لحظات این دنیا! نمی دونی برای مادری که داره زجر و درد میکشه اشک بریزی و ناراحت باشی یا برای اون موجود کوچکی که داره تلاش می کنه وارد این دنیای من و تو بشه. دقایقی بعد می بینی که مادر داره از دور به بچه اش توی یه محفظه شیشه ای نگاه می کنه و می تونی از نگاهش هزاران معنی رو درک کنی ...

- شب بابابزرگ که میاد خونه مون، می بینیم متخصص پوستش اون ضایعه ی روی صورتش رو کاملا برداشته و جاش بخیه زده! همون که از عید می گفتم احتمالا باید نمونه برداری بشه و همه از جمله پدر خودم می گفتند نه! ما هم یه عالمه از این ها داریم!! اصلا یکی نبوده و نیست که بگه من بدبخت پنج ساله دارم تو دانشکده و بیمارستان زندگی می کنم و حالا هیچ کس برای حرفمون تره هم خورد نمی کنه! پدربزرگ به دکترش گفته اسم این ضایعه رو برای نوه اش که دانشجوی پزشکیه بنویسه. برگه رو که می ده دستم، می مونم چه جوری بگم! بی سی سی! یکی از انواع تومورهای پوستی! وقتی می گم یه توموره، مامان همچنان انکار می کنه که توده نه تومور!!! ...

...

تازه احساس می کنم به قشنگی های پزشکی دارم نزدیک می شم! حیف که این رو هم احتمالا باید بگذارم و بروم ...

...

- قبل از شروع راند بخش زنان، رزیدنت ها سفارش می کنن که هیچ کس هیچ سوالی حق نداره بپرسه! دیشب کشیک بدی داشتند و همه خسته اند و ما رو تهدید می کنن! به یه مریض می رسیم که خودم در درمانگاه دیده بودمش. آبسه غدد بارتولن! تو همون درمونگاه هی می گفتم تو کتاب و آپ تو دیت نوشته که باید درناژ کرد و کاتتر گذاشت. اما استاد محترم گفتند اول باید آنتی بیوتیک بدیم بعد! سر راند می بینم که برای مریض هیچ کاتتری که گذاشته نشده هیچ، انگار به آنتی بیوتیک ها هم خوب جواب نداده! به استاد می گم که تو کتاب چی نوشته و قبول داره اما آبسه ی مریض پاره شده و قابل کاتتر گذاشتن نیست. همین یه سوال کوچک با تذکر انترنمون (با یادآوری رزیدنت های محترم) مواجه می شه!!!

سر راند هستیم که می بینم رزیدنت ها می گن صداشو درنیارید! هنوز نفهمیدم صدای چی رو درنیاریم که می بینیم همه به سمت بخش روبه رویی می دون. ظاهرا یه مریض سقط کرده. از استاد اجازه می گیریم و ما هم میریم. مریض در دستشویی بوده که بچه اش اومده! یه جورایی شوکه شده. سریع به بلوک زایمان برده می شه و ما هم به دنبالش. دقایقی بعد در بلوک یه جنین روی زمین افتاده و مادرش داره گریه می کنه و ما هم نمی دونیم چه طور باید بهش دلداری بدیم. فقط دلمون به این خوشه که از قبل از این اتفاق هم قرار بود با دارو سقط کنه و بچه موندنی نبود ...

بعد از راند کوتاه، برخلاف بقیه می مونم در بخش که شرح حال بنویسم. تو ایستگاه پرستاری نشستم که یکی از پرستارها می پرسه استاژری؟ می گم بله. می گه وقتی رزیدنتت اینجاست، تو باید بلند شی و اون روی صندلی بشینه!!! بلند می شم. بیچاره رزیدنته دائم می گفت بشین و تا موقعی هم که اونجا بودم خودش روی صندلی ننشست! یه پرونده برداشتم و دارم می خونم که پرستارها شروع می کنن به غرغر کردن که پرونده رو برندارید و می خوایم دستورها رو چک کنیم و مجبور می شم پرونده رو بدم. می گم به هر حال ما هم حق داریم اینجا ... رزیدنته هی می خواد پادرمیونی بکنه که دیگه با عصبانیت بخش رو ترک می کنم.

...

از اینکه نتونستم با این همه ادعا، یه ارتباط خوب برقرار کنم حالم گرفته است.

...

امروز رفتم بخش. اینترنمون که منو دید، گفت اون روز با اون رزیدنته می خواستن باهام صحبت کنن تا ناراحت نباشم. رزیدنتمون ناراحت شده بود که من ناراحت شدم!

...

به هر حال، با وجود همه ی سختی های پزشکی و کم کاری های خودمون، چه در آینده طبابت بکنم و نکنم، در این چند سال دانشجویی، چیزهایی رو فهمیدم و تجربه کردم که شاید در هیچ رشته و دانشگاه دیگه به دست نمی آوردم.

...

الحمد لله برای همه چیز ...

...

پ ن : تصمیم جدیدم : در اوج احساس ناراحتی، ترجیحا متنی ارسال نکنم؛ و این یعنی صبر کن و ببین خدا برایت چه نوشته! هرچه می گذره بیشتر بهش اعتقاد پیدا می کنم...

پ ن : از جایی و کسی دیگر :

هست»را اگر قدر ندانی می شود «بود»
و چه تلخ است…
«هست» ی که «بود» شود
و «دارم» ی که «داشتم»
[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

"حق" ! آنچه که نسبت به خدا، به خودمون، به دیگران و شاید حتی به ذره ذره ی این هستی بدهکاریم!!

باید بشناسیم و عمل کنیم؛ "چیستی" هایش رو گفتند؛ اما عمل کردنش رو گذاشتند به پای انسانیت و عقلانیت خودمون، که فرقمون رو با حیوانات نشان بدیم ...

برای سالکان راه ، خیلی سفارش شده به دقت در انتخاب "استاد". شاید اصلا انتخاب استاد "خوب"، رفتن نیمی از راه باشد. شاید هم برای سنگینی حقش...

"معلمی" از شیرین ترین حرفه هایی بوده که دوست داشتم و دارم؛ اما با این همه حق سنگین، امروز برایم معنی جدیدی می دهد این اسم! همیشه می ترسیدم از عقوبت شیطنت های سر کلاس های مدرسه و دانشگاه و امروز بیشتر ...

...

16‌- حق معلم:‌ (از رساله حقوق امام سجاد(ع) - سایت آوینی)

و اما حق آن که آموزگار توست این است که او را بزرگ داری و مجلس او را محترم شماری. و به گفته او گوش دهی. و بدو روی آوری.

و بانگ خود را در محضر او بلند نکنی و اگر کسی از او پرسشی کند تو پاسخ ندهی تا او خود پاسخ دهد. و در محضر او با کسی سخنی نگویی و پیش او کسی را عیب نکنی و اگر پیش روی تو از او بد گویند از وی دفاع کنی. و عیب‌های او را بپوشانی و نکویی‌های او را آشکار سازی. و با دشمن او ننشینی و دوست او را دشمن نگیری. پس اگر چنین کردی فرشتگان خدا گواهی دهند که تو برای خدا - نه برای مردم - نزد وی رفته‌ای و از او علم آموخته‌ای.‌

19‌- حق متعلمان:‌

و اما حق آنان که در علم رعیت تواند، این است که بدانی خدای عزوجل با علمی که به تو داده و گنجینه‌هایی که بر تو گشوده، تو را سرپرست آنان کرده است. پس اگر مردمان را نیکو تعلیم دهی بر آنان درشتی نکنی و بر ایشان خشم نگیری خدا به فضل خویش علم تو را بیفزاید. و اگر علم خود را از مردم بازگیری یا هنگامی که از تو آموختن علم می‌خواهند با آنان درشتی کنی بر خداست که علم و جمال آن را از تو باز گیرد و مرتبه تو را در دلها ساقط کند.

...

پ ن : و این یکی از آن همه حقی است که رعایت نکردیم ... ای کاش همه مثل "پدر" و "مادر" ها بودند که هر روز از "حق" خود می گذرند ...

پ ن : در کتاب "آداب المتعلیمین" منسوب به خواجه نصیر الدین طوسی آمده :سزاوار است در معاشرت و همراهی با دانشمندان شتاب نکند و "تا" دو ماه صبر نموده تا اینکه مبادا شتابزده استادی انتخاب نماید و بعد او را ترک نماید، که این کار برای وی نامبارک است.

پ ن : شاید خیلی هامون بگیم که تو این دوره زمونه، آدم های با اسم "استاد" زیاده و آدم های به معنای واقعی "استاد" کم و نادر!

و ما انقدر تمرین نکردیم و نکردیم که نفهمیدیم به وقتش چطور عمل کنیم ...

پ ن : فراموش می کنیم که اساسی برای خدا کار کنیم نه رضایت هیچ کدام از این مخلوقاتش. نه برای پدر و نه برای مادر و نه استاد و نه دوست. که اگه مخلص برای خودش بودیم، با هر اتفاقی این قدر ناراحت و عصبانی نمی شدیم؛ وقتی از کسی توقعی نداشته باشی، گذشتن آسان می شود و شیرین.

بگذریم؛ که امیدوارم خدا هم بگذرد ...

[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

پشت بلندگو می گه : " مدینه سینه بزنی ... "

یه لحظه ایست می کنم! مدینه که حرم فاطمه ی زهرا نداره ...

از خودمون آدم ها، حالم به هم می خوره. وقتی که می بینم حاصل زحمت چندین و چندین ساله ی پیامبر (ص) ، می شود مخفیانه به خاک سپردن دخترش ...

و بعد از 1400 سال هم می شود حال و روز ما ...

...

پ ن : " ... " این سه نقطه به جای همه ی ناراحتی ام از دیروز، عصر چهارشنبه شانزدهم فروردین ماه نود و یک! همه ی حال و هوایم بعد از یک delete شدن ناگهانی؛ حد "تمام" انرژی هایم به صفر میل کرده!! ...

به تازگی "سعی" می کنم که در ناراحتی و عصبانیت، نوشته هایم رو ارسال نکنم ...

اما نیاز به صحبت کردن با یه "هم راه" رو هم نمیشه انکار کرد ...

پ ن : پست 296 رو برداشتم؛ به خاطر احساسات زیادش! از تصمیم جدیدم به دور بود!

[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

نمی دونم وقتی به ما نگاه می کنی، چقدر دلت می گیرد؟!

حتما اگر اجازه بدی مادر صدایت کنیم، جزو بچه های ناخلفت حساب می شیم. اما من همین که بهم اجازه بدی باهات حرف بزنم، در پناهت آروم بگیرم، اصلا همین که نگاهم کنی، همین از سرم زیاد هم هست!!!

امشب برای لحظاتی در دلم گفتم شاید بهتر باشه اصلا ما هی جار نزنیم که دوستت داریم و مثلا می خوایم تو رو الگو قرار بدیم! می دونی چرا؟! برای اینکه با این وضع زندگی مون، می ترسم که آبرویت رو بیشتر ببریم!!!

هر بار که صدا می زدم "یا فاطمه" سعی کردم یک یا چند نفر از عزیزانم رو به یاد بیارم.

اما امان از وقتی که به یاد پسر خودت افتادم!! ... به جای اینکه یه "یار" باشیم تا بیاید، دلم رو به دعا براش خوش کنم؟

مگر مادر دلش برای پسرش " ..." ؟؟  یادمه اون لحظه فعل درست و درمونی برای این سه نقطه پیدا نکردم!!

مگر مادر توان تحمل غربت فرزندش را دارد؟!

منتظر فرج فرزندت هستیم! منتقم خون تو ! برای نشان دادن راه صحیح زندگی تو!

برای روشن کردن این تاریکی شب ...

مادر! تو را به خدا این بار برای فرزندت دعا کن! که حاجت همه ی همسایه ها هم با این دعا روا خواهد شد ...

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) ...

پ ن : خوش به حال تو که "ام ابیها" بودی ...

[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

این روزها، فهمیدم که "محبت" رو باید ابراز کرد؛ حتی یه محبت ساده ی یه دوست معمولی! وقتی که بهش می گی یا بهت گفته می شه، همه چیز رنگ و بوی تازه ای به خودش می گیره.

...

باز هم سفری دیگر؛ اما این بار هم متفاوت.

هر کس که می شنوه، می گه اونجا حوصله ات سر می ره و چیزی نداره.

اما نمی دونند! که گاهی آدم به طعم یه استراحت در یه تنهایی و یه محیط دور از شهر و حتی بدون تکنولوژی چقدر می تونه نیاز داشته باشه. حوصله ی امثال ما در چنان جایی هم سر نخواهد رفت؛

چند روز مهمان مادربزرگ و پدربزرگی خواهم بود که خوب بلدند چطور گردش در یه پارک و دو سه تا امامزاده و قبرستان و یه جاده ی بهاری و یه بازار و میدون رو بین روزهای هفته تقسیم کنند تا حوصله ی نوه شون سر نره!

خدایا! چشمانی به ما عطا کن تا همه ی زیبایی هایی که عطایمان کردی را ببینیم...

حول حالنا الی احسن الحال. آمین.

[ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

قسمت پایانی سفرنامه :

دیگه بچه ها یواش یواش دارن خداحافظی می کنن و حلالیت گرفتن ها شروع می شه. خیلی غم انگیزه! بالاخره یه بار زهرا رو تو راهرو تنها پیدا می کنم و حرفی که مدتیه تو دلمه رو بهش می گم : اینکه اولش از اومدنش اصلا خوشحال نشدم اما خیلی خوب شد که اومد و و الان خوشحالم و این سفر برای رابطه مون خیلی خوب بود. (رابطه ای که داشت خراب می شد و الان انگار نجات پیدا کرده ...) زهرا هم تشکر می کنه که با این شهامت این حرف ها رو دارم می زنم و اون هم حرف هام رو تایید می کنه و می گه که دیدش به من عوض شده و به خاطر جشن تولد هم دوباره تشکر می کنه. هر ثانیه که میگذره به لحظات وصف نشدنی آخر نزدیک می شیم. خیلی هامون در راهروی قطار و نزدیک کوپه ی دکتر فروتن هستیم. دکتر فروتن حرف از یه برنامه در دانشکده می زنه که آنچه را دیدیم و بر ما گذشت رو به بقیه نشون بدیم... بالاخره می رسیم و از قطار پیاده می شیم. روی پله های برقی، برمیگردم و به دوستانم نگاه می کنم. چه حس و حالی ... قراره دم مسجد راه آهن دوباره جمع بشیم. من و خانم دکتر حشمتی مسیرمون به هم نزدیکه و تصمیم داریم با یه ماشین بریم. بچه ها روبه روی مسجد ایستاده اند. بر خلاف خیلی از سفرهای دیگه که در چنین لحظاتی نمی شه آدم ها رو کنار هم نگه داشت، همه دور هم هستیم و یه حس خاص رو تجربه می کنیم. بلندگوی تاکسی راه آهن به درخواست یکی از همسفرهای ما کد 212 رو اعلام می کنه! رمز گروه برای سکوت کردن و گوش دادن به یه نکته ی مهم. اما این بار قرار نیست که حرف خاصی گفته بشه جز اینکه خاطره اش زنده بشه . و دیگه یواش یواش آخرین خداحافظی و جدایی... (حتی حالا که بعد از چند روز دارم می نویسم، حس غریبی دارم)

شاید اون لحظه های آخر، فکر می کردم همه چیز داره تموم می شه؛ اما وقتی فردای روز خداحافظی (چهارشنبه) سه نفر از همسفرها رو در اتاق مشاورین ریاست دانشگاه در حال کار برای برنامه های بعدی گروه دیدم، فهمیدم که نه!

انگار این سفر می تونه آغاز یه راه جدید باشه؛ راهی که در کنار هم و به لطف یزدان، باید بسازیم و قدم در آن بگذاریم ... انشاالله.

[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مهرناز زارعی هستم؛ دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
موضوعات وب
 
پيوندهای روزانه
امکانات وب
RSS Feed