تسلیم
بسمه تعالی سلام، مدتی است با یکی از دوستانم، یه کانال تلگرامی داریم به اسم اصول کافی که توش احادیث کتاب اصول کافی رو میذاریم، این کتاب از کتاب های حدیثی معتبر شیعه هست و ما هم هدفمون خوندن کتاب به طور سیستماتیک هست ولی در قالب پیام های روزانه و کوتاه، خوشحال میشیم شما و دوستانتون هم از این احادیث استفاده کنید لینک کانال : https://telegram.me/OsulKafi
[ شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم

" فریدون مشیری"

[ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق !

اوایل ورودم به دانشگاه بود که یکی از دوستانم، کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" نوشته ی پائولو کوئیلو رو بهم هدیه داد. صفحه ی اولش هم، چند خط از کتاب رو نوشته بود :

" بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما ... هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... !"

باید اعتراف کنم تا مدت های طولانی مفهومش رو نه به درستی درک کردم نه خیلی ازش خوشم می اومد! اما حالا مدت هاست که فکر می کنم درک دیگه ای دارم از این جمله ها؛ و حتی تا حدی باورش دارم ... و این روزها عجیب به یادش می افتم ...

...

بعد از کلی بحث کردن ، مامان گفت که "فقط دلبسته نشید ؛ اشکال نداره .." من هم بلافاصله گفتم که حتی اگه دلبسته هم بشیم، وقتی یه دلیل منطقی برای "نشدن" باشه یا "خدا نخواد"، نمی شه و ما هم می پذیریم ...

بعدا به حرف خودم که بیشتر فکر کردم. دلم برای نسل خودمون سوخت !! نسلی که حرف از "دل"بسته شدن و "دل" کندن داره براش عادی می شه .. اشتباهای خودمون و بزرگ ترهامون داره چه بلایی سر ما میاره که "حرمت دل" رو داریم فراموش می کنیم ؟!

هنوز هم به اون حرف خودم معتقدم؛ چرا که در طول این سال ها، بارها و بارها حضور و لطف خدا رو در زندگیم دیدم؛ به خصوص در مواقع بسیاری که بر موضوعی پافشاری کردم و سرانجام به خواست من نشد و چند وقت بعد، حکمت و صلاح خدا رو درک کردم.

همونطور که خودش فرموده : عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم ...

و به این باور رسیده ام که خدا بنده هاش رو بیشتر از خودشون دوست داره .

و حالا هم ؛ در این روزهای زندگیم ؛ که پره از شکر و حمد و سپاس خدا ؛ مثل همیشه پناه می برم بر خودش . و زمزمه می کنم :

" رب من لی غیرک ..."

[ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق !

باز هم زیارتی دیگر !

اصلا من عاشق این طلبیده شدن های بی برنامه و ناگهانی هستم. نمی دونم اسمش رو بذارم دعوت یا استجابت؟!

دیگه برایم مسلم شده که کافیه رو کنم سمت حرمش و از ته دل بگم که دلم تنگه و می خوام بیام به خونه تون. تا بدون اینکه بفهمم چجوری ، از راهی که فکرش رو هم نمی تونم بکنم، همه چیز درست بشه و خودم رو در حرمش پیدا کنم ..

و این بار نیز ؛ به دور و برم نگاه می کردم و خدا رو شکر می کردم که دوباره آنجا هستم و در آن هوا نفس می کشم !

مثل همیشه خسته از این دنیا و زندگی شلوغ چند ماه گذشته و خودم که به پناهگاهم رسیده بودم و فقط دلم می خواست در آغوش پدری مهربان اشک بریزم ...

زیارتی متفاوت بود. از سبک سفر رفتنش گرفته تا حتی حس و حال و دعاها و خواسته های خودم؛ و آرامش و اطمینان .. اطمینان از اینکه سرنوشتم رو می سپرم به دست بهترین سرپرست های دنیا ...

خدا رو شکر که میهمان صاحبخانه ای بودم که کریم است و ما رو با همه ی روسیاهی مون به حضور می پذیره و می بینه و پاسخ می ده؛ و همین پا گذاشتنم در حرمش ، خود پاسخی بود که داده شده بود ..

طعم قدم زدن های نصف شب در صحن ها و صدای نقاره ها و آدم های بیدار یادم نمی ره. گاهی چقدر یادآور صحن های مسجد النبی (ص) بود این بار ...

... لا تجعلنی آخر العهد منی لزیارتکم ...

[ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق !

امشب یاد چند سال پیش افتادم که رفته بودیم زیارت امام علی (ع). هنوز طعم اولین حرکتمون از هتل، توی اون هوای پراز گرد و غبار نجف و " علی ولی الله " گفتن هامون تو ذهنمه..

یاد احساسم در حرمش افتادم : احساس ایستادن در برابر پدری بزرگ ؛ عظمت را حس می کردم . ناخواسته ! و حتی نمی توانستم خیلی خودمانی هم صحبت کنم ..

این روزها، یاد روضه ای که سال های پیش می خوندیم می افتم :

آی مردم آی مردم علی از دنیاتون سیره ، علی بی فاطمه می میره ..

و حالا نمی دانم اصلا می فهمم که این " از دنیاتون سیره " و " بی فاطمه می میره" یعنی چه ؟!

...

دلم می سوزه. از اینکه علی (علیه السلام) هنوز هم غریب است؛ بین ما هم غریبه. بین ما سیاه پوش هایی که دم از عشقش می زنیم ..

علی علی می گوییم ؛ اما به صدایش گوش نمی دهیم که چه می خواهد و چه می گوید. خودمان دست هایش را می بندیم و در کوچه ها می بریمش. در کوچه های هوس ها و فراموشکاری های خودمون . سستی ها و کاستی های خودمون.

...

اما . یک چیز را از خود امام علی (ع) یاد گرفتم .

" امید " و "ایمان" به رحمت پروردگار .

از خودش یاد گرفتم به خدا بگویم :

تو کریمی و بر سر سفره ی کریم با دست پر نمی روند و دست خالی هم نباید برگشت. و این روزها، روزهای مهمانی است و مهمان عزیز است و صاحب خانه عزیز مطلق ...

اللهم لا تجعلنی من خصماء آل محمد علیهم السلام ؛ ولا تجعلنی من اعداء آل محمد علیهم السلام؛ ولا تجعلنی من اهل الحنق و الغیظ علی آل محمد علیهم السلام؛ ... اللهم صل علی محمد و آل محمد  و اجعلنی بهم فائزا عندک فی الدنیا و الآخره و من المقربین. آمین رب العالمین.

شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

حقیقت این است که سفر حج، از مدت ها قبل از رفتن باید آغاز شود؛ و هر کس زودتر حرکت کند و قدم بردارد، مسلما توشه اش پربارتر خواهد بود. سفری است که شاید لازم باشد سال ها خودت رو آماده ی رفتنش بکنی. و افسوس که ما این نکته ی مهم رو فراموش می کنیم و  فرصت ها رو به راحتی از دست می دهیم.

وقتی سوار ماشین شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم، به خودم آمدم و دیدم اولین مقصدمان "مدینه" و " شهر پیامبر" خواهد بود؛ اما من در این چند ماه قبل از سفر، بیشترین تمرکزم در مطالعه بر روی حج و اعمال آن بود. حس کردم هیچ از جایی و کسی که به زیارتش می روم، نمی دانم. اصلا انگار فراموشش کرده بودم.

حالا که فکر می کنم، می بینم چقدر آن شب رفتن سبک بار بودم. از بسیاری افرادی که می شناختم حلالیت طلبیده بودم و تلاش کرده بودم بار گناهان رو خالی کنم .. ای کاش حالا هم همانطور سبک بودم. چه سنگینی باری را حس می کنم...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

ماه رمضان که دعا می کردیم : " اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام ..." باورم نمی شد که برآورده بشه و امسال بتونم به سفر حج بروم!

اما حالا به لطف خدا عازم سرزمین پیامبرش هستم...

می ترسم. از پاسخ حقیقی لبیک هایمان ...

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق واجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا. آمین

پ ن : از همه ی خواننده های اینجا حلالیت می طلبم.

[ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

بعد از مدت ها که میخواستم بنویسم.

پر بودم از حرف های گفته و ناگفته.

از فکرهایی که باید میکردم و وقت یا همتش رو نداشتم.

از اونچه که دیدم و فهمیدم.

از آدم های سیاه و سفید و خاکستری دور و برم.

از رشته ی تحصیلی و کار و خانواده ..

روزهای زیادی گذشت و فقط خاطرات محوی در ذهن و قلب ما گذاشت.

روزهای قبل از امتحان پره انترنی - یکی از همان امتحان های 2-3 سال یک بار ما!- زمانی که بعد از دو ماه ایزوله شدن و استرس کشیدن،  دلتنگ دوستانمون شدیم. هفته ی آخرش که با یه دوست، صبح رو شب میکردیم و فرصتی شد تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم ...

و بعد از اون آغاز دوره ی انترنی.

کارگاه پزشکی قانونی و دیدن تشریح اجساد و شناخت قوانین کشورمون و شنیدن واقعیت های جامعه.

و کار در بیمارستان. کشیک های شبانه و 30 ساعته و انواع و اقسام همکاران هم جنس و ناجنس و ...

روزهایی که هرکدومش میتونست یه عالمه تجربه بسازه.

کابوس های شبانه مون، بحران های فکری مون، مشکلات اخلاقی و رعایت نشدن اولیه ترین حقوق انسان ها ..

سروکله زدن با بیمارانی از اقشار مختلف جامعه.

تصمیماتی که لحظه به لحظه در اورژانس و درمانگاه و بخش باید میگرفتیم و هرکدومش میتونست موضوع یه بحث اخلاقی باشه و ساعت ها تجزیه و تحلیل بشه و ما در چند لحظه باید وجدانمون رو میشناختیم و کار درست رو انجام میدادیم.

خیلی دلم میخواست که خاطرات این چندماه با جزییات ثبت میشد. اما ...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیم.

نمیدونستم بگم

"بسم رب الکربلا"

یا

"بسم رب الحسین"

یا

"بسم رب الشهدا و الصدیقین"

یا

...

اما دیدم که حسین هم می گفت:

"بسم الله الرحمن الرحیم"

یعنی

همه چیزش برای رب اش بود.

همه ی آن همه حادثه که هنوز بعد پانزده قرن از یاد کسی - دوست یا دشمن- نرفته،

به یک معنی برمیگشت.

همه ی درس هایی که باید ما و قبلی های ما و بعدی هایمان یاد میگرفتیم.

حول همان "بسم الله"  و  "بالله"

"لا حول و لاقوة الا بالله"

همان چیزی که در نهایت زینب بعد از همه ی این حادثه ها

گفت : "ما رایت الا جمیلا" ...

همه ی آن

دنیا نخواهی ها

خود نخواهی ها

رحم کردن ها

جوانمردی ها

ادب ها

نگرانی ها برای ناموس و حجاب و عفت

...

و چه بد شاگردی بودم. حکایت کسی رو دارم که یه ماه مونده به کنکورش و یک سال با خیال و رویای موفقیت تمام زندگیش رو به فنا داده و امروز میبینه که هیچ نداره و حتی امیدی هم به خودش نداره که بارها وعده کرده و عمل نکرده .

حس همون شاگردی که سرشو زیر می اندازه و هیچی برای گفتن نداره.

فقط دلم به یه چیز خوشه.

اینکه این مکتب فرق داره با همه ی مکتب ها. حساب و کتابش عادی و دنیوی نیست. رمز موفقیتی برای شاگردهای تنبلش گذاشتند آن هم التماس و خواستن از استاده.

نه گریه و خواستن و بعد هم کنار کشیدن.

بلکه گریه و خواستن برای آدم شدن. مدد گرفتن از خودشون. حتی خواستنش رو هم باید ازشون خواست.

...

قراره هر سال گریه کنیم که یادمون نره هر وقت دیدیم:

کسی رو از جایگاهش منع کردند؛

جایی که حق رو زیر پا گذاشتند؛

عفت و حیا و حجابی که زیر پا گذاشتند؛

ستمی که به کودک و زن بیگناهی کردند؛

ناجوانمردی که موج زد؛

ادب و غیرت که از بین رفت؛

و همه ی درس هایی که به باد فراموشی سپرده شد؛

به جوش بیایم ؛ چیزی در دلمون بلرزه.

خشک و ساکت و بیحرکت نمونیم.

بلرزیم،

حرکت کنیم،

بجوشیم.

...

شاگرد خوبی نبودم و نیستم و نخواهم بود.

مگر به نگاه معلم های "کریم" این مدرسه.

که کرم یعنی اینکه بدون توجه به بدی درخواست کننده، خواهشش رو برطرف کنی.

فاسئل الله الذی اکرم مقامک و اکرمنی بک ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور من اهل بیت محمد صلی الله علیه و اله

اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام فی الدنیا و الاخره.

آمین.

 

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

امروز تاسف خوردم. به خاطر همه ی کارها و آدم های خوبی که قربانی جامعه ی خراب دور و برمون می شن.

برای اعتماد نکردن و باور نداشتن آدم های خوب چون همه مون یاد گرفتیم که هیچ کس قابل اعتماد نیست و همه دروغ گو و ریاکار هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

این اعتماد نکردن و باور نداشتن رو نمی تونم رد کنم؛ یک کار عاقلانه در شرایط فعلی است. یک واقعیت دردناک که نمی شه نپذیرفت.

اما

امروز ترسیدم. ترسیدم که آدم های خوبی که خدا از روی لطفش بر سر راهمون قرار می ده، با این احتیاط ها نادیده بگیریم؛ ترسیدم که با دست خودمون، خودمون رو محروم کنیم ...

آدم های خوب ما هر روز محروم تر و تنها تر می شن.

و جامعه ی ما هر روز خراب تر و خراب تر .

پ ن : همه ی این اوضاع، از یه طرف انگیزه ام رو برای تلاش کردن و ساختن و خوب بودن و کار درست رو انجام دادن بیشتر می کنه و از طرفی خسته تر و درمانده تر ...

در این میان فقط پناه ما خداست و همه ی بزرگی و عظمت و مهربانی اش .

[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

چند روزی تب و تاب فیلم اهانت به پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) همه رو گرفته.

بازار پیام های تحریم گوگل و صلوات و کور کردن چشم دشمنان اسلام!! حسابی داغ شده.

اما نمی دونم چرا. کمی این کارها به نظرم مسخره میاد.

وقتی زندگی روزمره ی خودمون و آدم های جامعه ی دور و برم ، این همه بی عدالتی و ظلم و دروغ و ریا ، این همه آدم کشی در دنیا و نادیده گرفتن حق آدم ها رو می بینم که عکس العملی جز غرزدن و بد و بیراه گفتن و سرخورده شدن و گذاشتن و فرار کردن و در جامعه حل شدن و مثل بقیه شدن ایجاد نمی کنه، بعد پخش کردن یه اس ام اس به خاطر رضایت پیامبر می شه دغدغه ی این همه آدم، برایم همه ی اینها مسخره است.

احساس می کنم ضربه ی اصلی همین سرگرم شدن ما آدم ها به این مسائله.

هرچی فکر می کنم، به نظرم پیامبرم ( صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر از اینکه از ریختن شکمبه ی گوسفند روی سرش یا سنگ هایی که بهش زدند ناراحت و غصه دار باشه برای هدایت آدم ها و برقرار کردن عدالت و ایجاد جامعه ی سالم و فراهم کردن شرایط اطاعت از خدا نگران بود و از دل و جان مایه می گذاشت. و تاکید می کنم که از جان مایه گذاشت ...

راستش فکر می کنم حالا هم ، پیامبر ما ( صلی الله و علیه و آله و سلم) بیشتر از دست ما دلش خونه و غصه می خوره نه به خاطر ساخت یه فیلم؛ از این ناراحته که با این همه زحمتی که کشید، هنوز آدم ها در جهل خودشون سردرگم موندند ... هنوز ...

پ ن : اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک ؛ اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک ؛ اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی ...

[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

خیلی دلم می خواد که بنویسم!

بگم از بغض شکسته ام ؛ از اشک های روی صورتم؛ از این گریه ی بی صدا کنج اتاقم ...

اما ...

یه مسائلی هست تو زندگی که

هر چقدر هم برای آدم های دیگه بگی، نمی تونی احساس کنی که می فهمند دردهایت رو!! این رو از روی همه ی نصیحت ها و پاسخ دادن ها و جواب هاشون می فهمی! آخرش هم یه درد به دردهایت اضافه می کنند که تو رو نمی فهمند.

حتی آدم هایی هم که می فهمن و لمس کردن دردت رو، اونها هم یا نیستند در کنارت و یا بودنشون حس بودن رو بهت نمی ده.

آخرش حتی شک می کنی که خودت هم می دونی چه ات هست یا نه ؟!

فقط خودت می مونی و یه عالمه سردرگمی، خستگی و ناراحتی دل هایی که به خاطر هم کلام نبودن با خودت رنجاندی ...

دلم برای خدا تنگه. خدایی که می دونم کنارم هست و همیشه هوامونو داشته. خدایی که همه ی آرامشم در گرو رضایتشه.

این چند وقت تلاش کردم نگم اینها رو. اما خسته ام. خسته و درمانده . درمانده ...

پ ن : لطفا نه نصیحت کنید؛ و نه هیچی!! این روزها پتانسیل هیچ نصیحتی رو ندارم!!

اگه اینها رو اینجا منتشر می کنم، فقط برای ثبت روزهایی از زندگیمه که حتی نمی تونم به خوبی هم اینجا ثبتشون کنم ...

[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

حرف اول : یادمه راهنمایی که بودیم؛ اگه دختری با پسری دوست بود؛ بقیه می گفتند "کمبود محبت" داره! اون موقع این صفت رو یه فحش می دونستم!!!

اما حالا! به عنوان یه واقعیت می بینمش. یه واقعیتی که دیگه نه فحشه نه حرف بد! بلکه یه نیازه! نیازی که خدا- که خودش می دونه با چه مصلحتی- در دل همه ی آدم ها گذشته.

همه ی آدم ها. در همه ی سنین!!

و چیزی که اهمیت پیدا می کنه و باعث فرق آدم ها و زندگی ها میشه رویکرد به این مسئله است.

از نظر اسلام ازدواج و کنیز و تقوی راه حل های اصلیه. حالا برای آدم هایی که هیچ کدوم رو ندارند، منجلابی ساخته می شه ؛ چیزی شبیه همین جامعه ی ما و جامعه های دیگه ی این دنیا!!

...

حرف دوم : یه زمانی نوشتم که محبت رو باید ابراز کرد. اما حالا! گاهی خودم دلم پر می شه از دوست داشتن بعضی آدم ها و می مانم سر دوراهی ابراز و پنهان!!

...

حرف سوم : بارها تو دلم گفتم که !  وقتی ما آه می کشیم و می گیم خدایا شکرت! اصلا فکر نکن که خیلی حرف مثبتی می زنیم! این یه جمله یعنی همه ی ناراحتی ها و خشم ها و دل تنگی ها و همه ی اونچه که می خوایم فریاد بزنیم! اما آخرش یه نفس به داخل و یه نفس به خارج و یه خدایا شکرت!!!

...

حرف آخر : این چند وقت گردی که در این وبلاگ نشسته، از زندگی خودم اومده!!

پناهمان به حق!

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

خدایا! ما از خودمون ناامیدیم اما به تو امیدوار ... و هر روز در نمازهایمان می خواهیم که از ضالین نباشیم .

قَالَ وَمَن یَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ. گفت چه کسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نومید مى شود. (آیه 56 سوره حجر)
پ ن : اما کمکمون کن تا خواستنمون با اخلاص باشد ...
[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]

به نام حق!

کار خودت رو بکن. تو که بر صراط هدایت باشی ، تمام دنیای گمراه هم نمی تواند کاری بکند ...

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ لاَ یَضُرُّکُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ

اى کسانى که ایمان آورده‏اید به خودتان بپردازید هر گاه شما هدایت‏یافتید آن کس که گمراه شده است به شما زیانى نمى‏رساند بازگشت همه شما به سوى خداست پس شما را از آنچه انجام مى‏دادید آگاه خواهد کرد. (سوره ی مائده آیه 105)

...

پ ن : لحظه ها رو چه آسون از دست دادیم. هنوز ابوحمزه رو تموم نکردم ...

[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب