تسلیم

به نام حق!

دو خونه با یه عالمه فاصله از هم :

- یه خونه ی ویلایی در جاده های شمالی شهر؛ یه روز کامل تفریح با همه ی امکانات؛ انواع و اقسام خوردنی ها و بازی ها؛ قهقه های دوستانه و غرق شادی. 

- یه خونه در یکی از محله های جنوبی شهر؛ یه روضه ی عربی و یه جماعت عزادار؛ غذای نذری و سفره ی سرتاسری؛ مهمان نوازی گرم و صحبت های دلنشین. و دیدن چهره ی آدم هایی که تو رو یاد خدا می اندازن...

کدومشو انتخاب می کنی ؟

راستش، بودن در خونه ی اول رو برای همون یک الی چند روز دوست دارم. دلم نمی خواد که از بی غمی دچار غم بشم! نمی خوام که احساس تلاش و امید و لذت به دست آوردن و رسیدن را از دست بدهم...

و خونه ی دوم که نمی دونم اصلا طاقت بودن در اونجا رو دارم یا نه؟ یا شاید هم بهتر باشه بگم لیاقت بودن در اونجا...

به اختلاف اندیشه هایم بعد از بازگشت از هر کدوم فکر می کنم. اصلا انگار بعد از خونه ی اول، تو ذهنم می گشتم دنبال اندیشه!! اما بعد از بازگشت از خونه ی دوم ، ساکت بودم و در فکر ...

فقط اینکه خدا خودش بهتر می دونه هر کس رو کجا بگذاره؛ و هر کس هم باید بگرده و سوی خدا رو از هرجا که هست پیدا کنه...

اهدنا الصراط المستقیم. آمین.

[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

رسمه که وقتی یکی از این دنیا می ره، اطرافیان عزاداران سعی می کنند حداقل تا چهلم اونها رو تنها نگذارند و اطعام کنند و مواظبشون باشن. چهلمین روز هم که می شه همه جمع می شن و لباس سیاه از تن عزاداران در می آورند و ریش مردان رو می زنند و روسری مشکی از سر زن ها در می آورند.

زینب هم عزادار بود؛ اما در راه ها چرخاندنش و تازیانه زدند و آزارش دادند؛ عجب رسمی به جا آوردند برای او و خانواده اش ...

چهلم امام ما هم داره از راه می رسه! ولی هر چی فکر می کنم در این چهل روز ما چگونه رسم عزاداری رو به جا آوردیم، بیشتر شرمنده می شم!

امام ما رفت که ما یاد بگیریم چگونه آزاد زندگی کنیم؛ قدرمون رو بشناسیم و به ناچیز نفروشیم؛

رسم عزاداری برای ما، نه فقط گریه و عاشورا خواندن و سیاه پوشیدن، بلکه تمرین آزادگی و جهاد اکبر و خودسازی بود.

و ما چقدر غافل و فراموشکاریم ...

دهه ی اول، حاج آقا بارها بهمون یادآوری کرد که التماس کنید و بخواهید؛ ثبات قدم رو؛ و شب آخر که چقدر سفارش کرد حداقل این چهل روز سلام صبح رو فراموش نکنید.

ای کاش امسال، خدا با ظهور فرزند حسین، عزاداران را از عزا دربیاورد.

ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین (ع) ؛ الذین بذلو مهجهم دون الحسین (ع).

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق.

وقتی دلت کوچک بماند، زندگی در سن بیست و یک سالگی هم می شود مثل دوران کودکی! صبح با دیدن یک عروسک شاد می شوی و ظهر از بازی کردن با آن خسته و شب از خراب شدن آن، انگار غم عالم در دلت ریخته می شود!!

شادی اش رو یه جورایی دوست دارم؛ حتی اگر شادی کودکانه باشد. حداقل جلوی تخریب کامل قشر حسی مغز رو می گیره! می گذاره احساس رضایت و امید و شکر و حمد در دلت جولان دهد.

وقتی برنامه ی زندگی ام به هم می ریزد و به کارهایی که باید می دانمشان نمی رسم یا خودم را با دست خودم نمی رسانم، با وجود همه ی لبخند ها و تفریح ها و شادی هایی که جایگزین برنامه ی روزانه ام شده اند، ته دلم یه ناراحتی و نارضایتی رسوب می کند؛ ما به میدان دوندگی زندگی و حجم عظیم کارها عادت کرده ایم انگار!

این روزها بین خونه ی خودمون و برادرم در نوسان به سر می برم؛ روزهایی پر از استراحت و تفریح !! اگر چه در عرض یک هفته ، دو بسته ی آموزشی هدیه ی یکی از بهترین اساتیدم رو نگاه کردم و ماه هایی را که باید صرف یاد گرفتن این علم با مطالعه ی شخصی می کردم، در یک هفته زنده شد‌؛ ولی این کار به قیمت به هم زدن بیشتر برنامه های "مفید" روزانه ام بود که هنوز نتونستم به حالت عادی برگردانمش!

در این رفت و آمدها، یک چیز برایم تکرار شد؛ انگار هنوز هم پدر و مادرم می توانند مثل همان دوران کودکی، با گفتن چند کلمه  یا حتی گاهی همان بحث های معمول روزمره، کمی از خستگی و ناراحتی های دل بکاهند و برایت آرامش بسازند.

دیشب با یه دوست جدید، سعی می کردیم شخصیت همدیگه رو تحلیل کنیم و نقاط قوت و ضعف همدیگه رو بگیم. ای کاش دلمان به قدری بزرگ شود که همیشه نقدهای سازنده رو مثل یک هدیه ببینیم. ساعت ها بحث کردیم و از یه موضوع به موضوع دیگه می رفتیم؛ بهتر از شب هایی بود که می نشستیم و فیلم می دیدیم و تخمه می شکستیم!!! (اگرچه شاید هر دو برای زندگی لازم باشه و باید برای هر دو وقت گذاشت.)

پ ن : خدایا! شوق به طاعت و رضایتت را در دلمان قرار ده و توان تسلیم بودن در برابر حق رو . آمین.

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

قبلا که سخنان امام علی (ع) راجع به مومنین در آخرالزمان رو می خوندم و از تنهایی شون گفته بود فکر می کردم که اونها آدم هایی اند که دوست کمی دارند و کسی دور و برشون نیست . امروز می فهمم که تنهایی واقعی در حقیقت تنهایی اندیشه است در عمل! اندیشه ی مومن است که به هنگام عمل در اجتماع تنها می ماند و به تنهایی مومن می انجامد...

مدت هاست فهمیدم که هیچ شادی و دستاوردی در این دنیا پایدار نیست؛ وقایع ناگوار حتی اجازه نمی دهند روزهای خوشمان نیمه شب را ببینند. از این همه بی ثباتی این دنیا و آدم هاش خسته ام.

خدا رو شکر که خودش هست و در تمام این تلاطم ها می شه به خودش پناه برد.

پ ن : ما آدم ها همیشه در حسرت زیارت حرم پیامبر اشک می ریزیم. ولی موقع سلام نمازهای هر روزمان حواسمون به مخاطبمون نیست!

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

امروز ، وقایع از پی هم اتفاق می افتاد. دو ساعت کلاس با استادی که تمام تلاشش را می کرد تا با یه عالمه مدارک علمی و مستندات به ما بفهماند که دیگر یک پزشک متخصص ، حتی از نوع بهترینش و در نادرترین رشته هاش، تقریبا به درد زیادی برای این کشور و این آدم ها نمی خورد! و هزاران نیاز مهم تر و پرفایده تر هست که باید هوش و ذهن و توانی که خدا به ما داده و در برابرش مسئولیم، حلش کند؛ مباحث کلاس کاملا آکادمیک بود؛  علی الظاهر هم اصلا کلاس قرآن و حدیث و هرآنچه که اسم مذهبی دارد نبود؛ ولی نشان می داد که عدالت اجتماعی برای اجرا نیاز به ایدئولوژی دارد ؛ درست همان چیزی که قرآن و صاحبش از ما خواستند ... و من حس می کردم که استاد و کلاس درسش مصداق علما و علم و حکمتشان در قرآن هستند. احساسی که شاید حتی پای خیلی از کلاس های مذهبی و سخنرانی های مذهبی اصلا به آدم دست نمی دهد! یا بهتر بگم آدم به یادش هم نمی افتد!

تنهایی مومن امروز برایم روشن تر شد. وقتی آخر کلاس دیدم که خیلی از آدم ها می دانند و حاضر نیستند از خواسته های خودشون بگذرند. حاضر نیستند حق واقعی این نعمت های خدادادی خود را ( هوش، علم، توان ، خانواده و ...) را بپردازند. و هزاران آدم دیگری که حاضر هستند از خواسته های خود بگذرند ولی آن را در همان احساس لذت لحظه ای درمان معدود آدم بیمار می دانند؛ یا صرفا در همان برگزار کردن چند برنامه ی مذهبی و یا  بودن در یک تشکل و خود را خسته کردن برای کارهایی غیراصولی ...

حیف لذت این کلاس که با سروکله زدن با خودم و آدم ها برای مبلغی پول و حق الزحمه کم شد و از خالصی دراومد. به تازگی برخی بحث کردن ها با آدم ها و حرف های زیاد، بیشتر اذیتم می کند...

از آن کلاس به کلاسی دیگر. یک همایش با عنوان و محوریتی کاملا قرآنی! شاید بتوانم بگویم فهم دیگری ازبرخی مباحث داشتم؛ در واقع کلاس قبلی برایم تثبیت می شد.

و جالب ترین اتفاق امروز. دیدن استاد دوران اول دبیرستان. استادی که هنوز دعای هنگام وضویم همانی است که او به فارسی به ما یاد داد؛ و شاید بتوانم بگویم بخشی از اندیشه ی امروزم بر پایه ی آموزه های آن دورانم از او شکل می گیرد ... در آغوش استاد جایی دیگر برای اشک های من بود که انگار طاقت ماندن تا زمان مراسم عزاداری را نداشتند ...

در راه بازگشت، خواسته ی بزرگ ترهایم را می شنوم؛ در خودم فرو می روم. از من می خواهید که این همه اندیشه و ارزش های زندگی ام را با چه تعویض کنم ؟ انتخابم بشود همین آدم هایی که شما فکر می کنید در شان من هستند و من در میان همین ها به تنهایی اندیشه ها می رسم؟ هرچه در فکرم می گردم بین این همه آدمی که دور و برم هستند و به دنبال کسی می گردم که اولا این ارزش ها را بفهمد و بپذیرد و ثانیا در فکر عمل باشد و صرفا در فکر رفاه آینده اش نباشد کمتر میابم ...

غم و شادی این دنیا در هم تنیده است ...

و نهایتا امشب باید برای امتحان پایان بخش بخونم و یاد بگیرم اگر مریضی آمد و شپش داشت چه کارش باید بکنم ؟!! (در حالیکه استادم تمام تلاشش را کرده که به ما یاد بدهد باید به جای اینکه فقط یاد بگیریم بیماری انسان ها را درمان کنیم، کاری کنیم که اصلا بیمار نشوند، آن هم نه با چند توصیه ی بهداشتی بلکه با تامین عدالت اجتماعی...)

اللهم عجل لولیک الفرج .

 

پ ن : یکشنبه 20 آذر 90

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

یا رب الحسین.

 

این شب ها، در مجلس عزاداری، بیشتر خجالت میکشم. خجالت از اینکه دائما در فکر مشکلات و خواسته های خودم هستم.

خجالت میکشم از اینکه به جای اخلاص، برای ناراحتی ها و دلگیری های خودم اشک بریزم...

ای کاش برات ما از این محرم، عبور از خودبینی و خودخواهی باشد.

...

این همه سیاه پوشی و روضه و سینه زنی، باید به ما یادآور باشد.

یادآور اینکه این همه نامردی و ظلم از کجا شروع شد؟ شاید از همان اندک دنیاخواهی های دل آدم ها. شاید از همان جهل و خود را به بی تفاوتی زدن آدم ها. از همان کینه توزی های به ظاهر کوچکشان...

گناهان بزرگ از همین غفلت های کوچک آغاز میشود...

 

شاید یکی از راه های رهایی از این سیاهی ها، چشم دوختن به آن همه علم و عظمت در مقابلش باشد. آن همه اخلاص و امید و تسلیم بودن در برابر حق. آن همه ادب و احترام به ولی و ولایتش. فنای در راه او. ندیدن خود. نخواستن برای خود ...

 

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد ...

 

ظهر نهم محرم ، تاسوعای حسینی، مسجد صفا

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

به نام حق!

وقتی می گم : " انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم ..." به آدم های زیادی فکر می کنم که دور و برمون هستند و جزو همین دسته ی حاربکم و عاداکم قرار می گیرند و ما هم هر روز به رویشون لبخند می زنیم و گاهی هم با عزیزم و قربونت برم خطابشون می کنیم!!

وقتی عاشورا رو تصور می کنم، فکر می کنم که اون جماعت کثیری که در مقابل امام حسین ایستادند و اون جماعتی که بعدا به استقبال اسرا آمدند و خارجی خواندندشون ، چه ویژگی داشتند ؟ و نتیجه می گیرم که احتمالا اونها هم شبیه بسیاری از همین آدم های امروزی بودند؛ که این همه بدبختی از جهلشون ناشی شده؛ و چقدر این جهل اهمیت پیدا می کند وقتی 1400 سال لعن و نفرین رو به دنبال داره؛ یعنی ممکنه اونها هم مثل خیلی از آدم های الان، انسان های خوبی به نظر می آمدند اما ...

و همیشه وحشت دارم از اینکه من نیز در همین دسته از آدم ها قرار بگیرم ...!

دیشب؛ خسته بودم. خسته از همه ی حرف هایی که در طول روز گفته و شنیده بودم؛ از خودم و آدم ها؛ از دیدن این همه اختلاف بین شخصیت های به ظاهر مذهبی که دغدغه ی اصلاح آدم های دیگه رو هم دارند؛ از وقت و نیروی تلف شده ی خودم و از این همه اشتباه و ظلم سیستم و آدم ها ... به شدت خسته بودم و دلم می خواست به جایی پناه ببرم که بتونم به راحتی اشک بریزم ...

دیشب؛ شب روضه ی حضرت زینب (س) بود؛ زینبی که به قول حاج آقا از همه ی دار و ندارش در راهی که معتقد بود گذشت؛ از پسرانش، زندگیش و خودش ... زینب که ادب در برابر امام را به جایی رساند که حتی برای فرزندانش در مقابل او بی تابی نمی کند...

و ما هم دائما شنیده و گفته ایم که کار زینبی کنیم.. چه آرامش بخش بود؛ فکر کردن به آن همه ایثار و مقایسه با امروز خودمان! که باید یاد بگیریم صبر و استقامت و گذشت در راه هدف رو. در برابر آن همه پایداری ، این خستگی امروز ما چه جایگاهی دارد ؟ ...

 

اهدنا الصراط المستقیم ... آمین.

[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ]

یا من یسمی بالغفور الرحیم.

برام سوال شده اگه امامان ما الان زنده بودند، در مقایسه  با این همه زیارت و احترامی که برای قبورشون قائلیم، چه برخوردی باهاشون داشتیم؟ اصلا میشناختیمشون؟ تلاشی برای شناختشون میکردیم؟ آیا اگر زنده بودند هم به دستبوسیشون میرفتیم و به آغوششون پناه میبردیم؟ از علمشون استفاده می کردیم؟

...

معتقدم هنوز هم نشناختیمشون و حق معرفتشون رو ادا نکردیم.

جالبه که مقبره ی این بزرگان هم راهی برای شناخت ماست.

...

این بار هم با پنج دانشجوی پزشکی همراه بودم، با همه ی خصوصیات ویژه ی هم رشته ای هایم!  هر کدام هم دارای شخصیتی جالب و دوست داشتنی.

تصمیم داشتم سکوت کنم و در آرامش به سر برم.  و عجیب اینکه از همان شب اول، سوال و نیازها شروع شد. دیگه انگار دانشجوی سال بالایی شدیم!  سال پایینی ها به ما احترام میگذارند و من نیز در برابر صحبت هاشون احساس مسئولیت می کنم برای انتقال تجربه ها. و برای دوست سال بالایی ام هم باید شنونده ی درددل ها و کمک کننده در تصمیم گیری اش باشم.

از این سفر هم خاطره ی دیگری باقی ماند و یاد چند دوست که در هر زیارت بعدی با من خواهد بود.

سعی کردم تلاشی برای شمردن دونه دونه ی خواسته هام نکنم. شاید ادای همان فقیرانی رو درآوردم که به میهمانی صاحبخانه میروند و انتظار کرم دارند. انتظار بخشش بدون درخواست...

 

و لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم یا مولای ...

 

اول محرم ، بعد از نماز ظهر، دارالحجه، حرم امام رضا(ع)

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مهرناز زارعی هستم؛ دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
موضوعات وب
 
پيوندهای روزانه
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت