|
تسلیم |
به نام حق! صبح که وارد بیمارستان می شم، دو انتخاب دارم : 1- به آدم های سیاهپوشی که فریاد گریه شون بلنده و منتظر گرفتن یه جنازه هستند نگاه کنم . 2- به گل های بنفشه و رنگارنگ باغچه و اون آدم های امیدوار سردرگم چشم بدوزم. و در بین این دو، باید به سمت بخش و کلاس و مورنینگ و درمانگاهی حرکت کنم که قراره من رو بسازند!!! فقط می دونم که همه ی معنی ها از کنار هم بودن این ها فهمیده می شه. اما ! " خدایا! نیار روزی رو که چشم هایم، گل های بنفشه رو نبینند..." [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٦ ق.ظ ] [ تسلیم ]
سلام که نام اوست. این یه ایمیل فورواردی نیست. این یه هدیه است. به کسایی که احساس کردم شاید اونها هم از خوندنش لذت ببرند. من امشب از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم. و فکر می کنم ارزش دو ساعت وقت گذاشتن رو داره. که این همه هیاهوی روزمره هامون رو بگذاریم کنار و دقایقی رو مثل یه کودک ساده فکر کنیم. و یادمون بیاد که چه نکته های مهمی رو در زندگی مون فراموش می کنیم ... براتون آرزوی سعادت دارم. در پناه حق، زنده گی کنید. [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٧ ق.ظ ] [ تسلیم ]
به نام حق! از اساتید بخش چشمه. از درس دادنش لذت می برم. احساس می کنم آدمیه که "فکر" می کنه. همکلاسی های من، به حرف هاش می خندند. وقتی که مریض هایی که جهل شون بیداد می کنه رو "گاگول" خطاب می کنه. می گه : افتخار می کنند که در کشور ما، سالی فلان تعداد عمل پیوند کلیه می شه! آخه احمق! افتخار نداره که! اگه اون مریض ها دیابت و فشار خونشون کنترل باشه، دیگه احتیاجی به پیوند نخواهند داشت. تو دلم می گم: " تو که اینها رو فهمیدی، چه کار بزرگ و عظیمی برای حل این مشکل مملکت انجام دادی و یا میدی؟! " و حیف که این دانشجوها هم همین راه رو خواهند رفت ... و چقدر اینجا غربت هست و تنهایی . تنهایی ارزش ها و امیدها و فهم ها و توان ها ... پ ن : یکی از اساتیدم می گفت وقتی در جمع دوستان قدیمی هستم، احساس غربت پیدا می کنم؛ همه حرفشون شده قیمت دلار و ویزیت مطب و از این حرفا! تو دلم گفتم من همین حالا هم احساس غربت می کنم. خوب می فهمیدم و می فهمم . و اینکه قطعا درد و رنج اون خیلی بیشتره و البته دلش هم خیلی بزرگ تر . انقدر که با گذشت این همه سال دوام آورده و شده یه چراغ راهنما برای من ... [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ق.ظ ] [ تسلیم ]
به نام حق! در این مدت، افتخارداشتم : شنیدن غم دل چند دوست... هدیه دادن و غافلگیر کردن کسایی که حتی ندیدمشون ... دریافت پیام از دوستان قدیمی که هرگز منتظرشون نبودم... اما ... با اینکه حجم آدم هایی که هر روز گوشه ای از ذهنشون به من می رسه، بیشتر و بیشتر می شه، عجیب تنهاتر می شم و هیچ کدومشون برایم جای خالی که در دلم هست رو پر نمی کنند ... نمی دونم. این جای خالی رو چقدر باید دوست داشته باشم ؟ قراره من رو به خدا نزدیک کنه یا دور ؟ گاهی از اینکه این همه نعمت های خدا رو فراموش می کنم و "نداشته" هایم برایم انقدر بزرگ می شه، شرمنده می شم. ... پ ن : و بدتر اینکه این همه ساعت ها برای این همه آدم ها وقت می گذارم، اما توان به جا آوردن وظیفه ی یه "دوست" در شنیدن "غم" های کسی رو که ساعت ها از روزهایم رو در کنارش هستم رو ندارم!! [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ق.ظ ] [ تسلیم ]
به نام حق! از بخش چشم آنچه که برایم باقی ماند : - در هیچ کجا و هیچ زمان، از بی قانونی حمایت نکنم. تا زمانی که خودمون سود می بریم، نمی فهمیم که چه رنجی به دیگران تحمیل می شه و چه حقی ضایع می شه. - اگر در هر جایگاهی که هستی، خوب باشی و خوب عمل کنی، نه تنها برای همیشه در خاطر ها می مونی، بلکه یه الگوی خوب می شی. مثل یکی از رزیدنت های این بخش. دیگه داشتیم فراموش می کردیم که می شه اینجوری هم بود. با حوصله و بدون اینکه وظیفه ی قانونی و اجباری داشته باشه، وقت و انرژی صرف ما می کنه و هیچ هم از ما نمی خواد! بر عکس بخش های دیگه، خودمون هم که دلمون می خواد یه کمک کوچولو بکنیم و مریض رو صدا بکنیم، باز هم نمی گذاره و برای هر مریض بلند می شه و می ره بیرون و دوباره برمیگرده! و جالب اینکه ما انقدر بدبین شدیم بعد از نزدیک دو سال زندگی در بیمارستان که فکر می کنیم حتما اتفاقی افتاده قبلا که الان این کار ساده رو هم به ما نمی دن! غافل از اینکه در پاسخ ما می گه که وظیفه ی شما نیست؛ نمی خواد که ما بریم بیرون و در راهرو اسم مریض رو داد بزنیم! ... نمی خواد که "ما" این کار رو بکنیم؛ حتی اگه خودش مجبوره... این آدم برایم این مفهوم رو زنده کرد : " هر جا که هستی، خوب باش و به هر کس که در اطرافت هست، خوبی کن!" [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ق.ظ ] [ تسلیم ]
به نام حق! دیشب، نشتم شماره های این همه آدم که تو موبایلم دارم رو نگاه می کردم!!
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |