تسلیم

یا الله و یا رحمان و یا رحیم! یا مقلب القلوب! ثبت قلبی علی دینک!

یادش بخیر اون موقع ها که همه چیز امن و امان بود - یا شاید هم بهتر باشه بگم که فکر می کردیم امن و امانه- یه روز ، سر کوچه ی دانشگاه ، با دوستانم گفتم از اینکه می ترسم ما هم مثل اهل کوفه باشیم.... اون روز هنوز خبری نبود و درباره ی آینده حرف می زدم و می ترسیدم. ولی حالا، آینده ی اون روزه! حالا دیگه خیلی بیشتر تحسین می گم به یاران پیامبر (ص) و امامان (ع) که در کنارشون جنگیدند؛ چون انقدر بی اعتمادم که دیگه نمی تونم به این راحتی بپذیرم زیر پرچم کسی رفتن رو! وقتی توی دعا ها می خورم به جمله هایی که از خدا می خواهد اسرای ما رو آزاد کند، به این فکر می کنم که الان اسرای ما یعنی چه؟! اسرایی که اسیر خودمونند؟! تصور کتمان ها و تهمت ها و دروغ هایی که معاویه به امام علی (ع) بست و مردم عامی از مشاهده ی معصومیت امام (ع) موندند... و بدتر اینکه امروز دیگر معصومیتی در بین اینها وجود ندارد... حالم به هم می خوره از این همه افراط و تفریط آدم ها که به هر سمتی نگاه می کنی آخرش زده می شی و سرگردون! آخه در خط وسط کمتر کسی به چشمت میاد که به کنارش پناه ببری!

یادش بخیر قبل از اینکه بریم کربلا... چقدر دلم می خواست که از امام (ع) بخوام که دیگه برنگردم. بخوابم تا زمان ظهور!  یا اگر برمی گردم ، با شرایط خاص برگردم!... اما حیف... حیف ...حیف... که با نزدیک شدنمون به کربلا، همه چیز درون من عوض شد... و حالا به جز پشیمانی چیزی ندارم... ای کاش بر خودم غلبه می کردم و مسلط می شدم.... و من همه چیز رو از دست دادم... و حالا فقط افسوس نصیبمه! و فقط از خدا می خوام که حسرتش رو به دلم نذاره! حسرت زیارت با معرفت!

حالا چند وقته که هی تصمیم می گیرم یه زیارتی برم و نشده... خدایا یعنی ...؟!

پ ن : این رو شما هم بخونید!

پ ن : ای کاش....

پ ن : التماس دعا!

[ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب