تسلیم

یا حق.

قبلا: راه خیلی طولانیه!‌و من خیلی خیلی عقبم! خیلی....شاید اصلا دو قدم هم جلو نرفته باشم! یعنی حتی جرات ندارم بگم جلو رفتم،‌ که اگه بگم شاید به خاطر همین حرف به عقب خط شروع برگردم و تا پس نگیرم،‌همون جا بمونم!

دیشب : احساس کردم هیچی تو وجودم ندارم! یعنی خیلی از چیزهایی که باید تو دلم یا بهتر بگم باید جزئی از روحم باشه نیست!  یعنی خیلی خالیم! عین یه دیوار که دورتادور کشیده شده و هیچی وسطش نیست.

صبح موقع بلند شدن: خیلی حقیرم! حقیرتر و عقب تر....

نزدیک های ظهر: بالاخره بعد از چند روز تعطیلی با حالت کمی خواب آلودگی میرویم سر کتاب مجموعه کدهای اخلاق پزشکی!! کمی که پیش می رویم دوباره همان جمله ی معروف ما که آخه خدا چرا بعضی استادها اینقدر.... "سانسور شد!" آخه یه جمله که خودش حدود یه پاراگراف بود و  فاعل و مفعول رو هم که تقریبا اندازه یه خط هر چی می خوندم باز هم گیج می زدم! اصلا انگار حقوق از پزشکی هم خیلی سخت تره! (یا بهتر بگم برای ماها که زمینه شو نداریم سخته!) آخه کلی شم به نظر اینجانب واسه ما خیلی چرت و پرته! صد رحمت به چرت و پرت های خودمون!

تازگیا دلم میخواد شروع کنم گاه گداری فیزیک یا ریاضی یا یه چیزی تو این مایه ها بخونم... خیلی دلم فکر کردن می خواد!

و دیگه یادم می افته که امروز ظهر با ندامت تمام (؟) به خاطر علافی ها (الافی فکر کنم درسته! پاکش نمی کنم تا سندی باشه...!!!) و کوتاهی های این یکی دو روز مسئولیت حمایت از کارهای درسی و پروپوزال و غیره را سپردم دست خدا و قول دادم که تلاشمو بکنم ولی باز هم اومد اینجا و چرت و پرت می بافم! برویم ما.....

یا حق.

التماس دعا!

[ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب