تسلیم

یا حق.

روز به هر کس نگاه می کنی لبخند می زنی و شب به خودت نگاه می کنی و گریه ات می گیره!

روز در کنار همه شادی می کنی، در خانه شیطنت می کنی و تا می توانی حرف میزنی و شب  ساکت می شوی و دلت اشک می خواهد!

روز می دوی و به خوردن و کم خوابی و رسیدن به کلاس ویروس فکر می کنی، و شب می نشینی و بی خواب هستی و می خواهی  فکر کنی اما تهی هستی!!! انگار باید بگردی موضوع پیدا کنی!

شب در این سکوت و غصه فقط دلت می خواهد بیایی اینجا و یه چیزی بنویسی! هر چیزی! می روی وبلاگ می خوانی! و سکوت،‌ سکوت،‌ سکوت...

به این فکر می کنی که باز می آیند و می گویند این آدم چقدر افسرده و ناراحت و ناامید است! و می خواهی بهشان بگویی که نه! من هم می دانم که "مومن شادی اش در چهره اش است و غمش در دلش" و می خواهی فریاد بزنی که اینجا گاهی دلم را می نویسم نه چهره ام را، که ظاهر را در روز بازی می کنیم! بر من خرده نگیرید،‌ امیدم آنقدر است که ناامیدی برایم کفر است...

اما در پس همه این ها ، خوشحالم به اینکه اگر خدا خواسته باشد هنوز همه چیز را فراموش نکرده ام و فراموش نشده ام! این یعنی راه ادامه دارد... و باید باز هم انرژی خواست و گرفت و توکل کرد!

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب