تسلیم

یا حق!

دوباره اومدم اینجا و دلم می خواد به زور یه چیزی بنویسم!

١- خیلی وقت ها ما آدما وقتی بیرون از گود می ایستیم،‌ به راحتی حرف می زنیم و شعار می دیم و دیگران و همه چی (حتی گاهی خودمونو) می بریم زیر سوال! خدا به دادمون برسه وقتی نوبت خودمون بشه! معلوم نیست نوبت ما بشه، خودمون چه کاره ایم! خدایا به دادمون برس در چنین روزی! (این دعا کاملا  با کمال پررویی گفته شد!!)

٢- این روز ها تو دانشگاه ما قراره یه مسابقه از کتاب قرآن، مهدی، جوانان برگزار بشه! دارم این کتابو می خونم! بزرگترین چیزی که  انگار در کل می خواد بگه جوان، جوان، جوان! ولی از این خوشم اومد که خیلی از حرفاش - درباره ی اینکه جوان تعلقاتش کمه و خصوصیات شخصیتیش بهش امکان انجام خیلی کارها رو میده - ، این حرفا رو تجربه کردم و مدت هاست که از پیر شدن فراری ام! می خوام جوون بمونم! ان شاالله ! خدایا جوون نگهمون دار!

٣-  یه استاد داریم که از خصوصیات اخلاقی اش من حرفی نزنم بهتره که ممکنه غیبت بشه! امروز وقتی یکی از بچه ها داشت تعریف می کرد که چجوری همون چیزی که این استاد بازنشسته،‌همیشه به دانشجویان گوشزد میکنه، سر خودش اومده و بدجوری سر کلاس ضایع شده، بقیه خیلی حال کردند و کیف کردند و ... (از جمله خودم!) ولی بعدش فکر کردم: از کوچکی احتمالی شخصیت خودمون که بگذریم، یه آدم چقدر باید سخت گیر یا متکبر یا ... (نمی دونم چه صفتی واسه این استاد مناسبه!) باشه که آدم هایی به مهربانی و دلسوزی همکلاسی هایم، اینقدر از ضایع شدنش کیف کنند!!!! خدایا! باز هم یه وقت ما مبتلای به این مرض ها نشیم!

پ ن : همیشه فکر می کنم این استاد در جوانی اش و دوران دانشجویی اش چی بوده؟!

[ شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب