تسلیم

یا حق!

این من، آن من است که روزی دعا را " اللهم کن لولیک ..... حتی تکسنه! ..." می خواند؛ آن من، همان است که قرآن حفظ می کرد؛ آن من، یک سال مدرسه را جهشی خوند؛ به آن من عده ای حسادت کردند و عده ای صمیمانه دوستی! آن من بزرگتر شد؛ گرفتار یک بیماری سخت شد؛ آن من دوم راهنمایی یک بن کتاب جایزه گرت و رفت یه عالمه کتاب خرید و خوند! آن من سوم راهنمایی به سفری رفت که به خاطر بیماری اش، کوفتش شد! آن من، روزگاری پدرش می بردش بیرون و با هم کلی راه می رفتند و خوراکی می خوردند؛ آن من اول دبیرستان، حسابی مومن شد! آن من، در مدرسه ی دولتی، با دوستانش، دعای عهدی راه انداختند که نمازخانه به لطف خدا، پر شد! آن من، در کلاس قرآن شرکت کرد و کلی حال می کرد!آن من، شبی دعای کمیل خوند؛ آن من، روزگاری برای به خیر گذشتن امتحانش، توبه می کرد که برنامه ریزی کند!!! آن من، از خیر بهترین مدارس غیرانتفاعی گذشت و به مدرسه ی شاهد رفت؛ آن من، روزگاری دعای عهد را در قنوت نماز صبح هایش می خوند؛ آن من،در نمازخانه ی مدرسه، موقع انفجارهای عراق، "یا صاحب الزمان، الغوث و الامان" می گفت و اشک می ریخت؛ آن من، سوم دبیرستان، اردوی جنوب نرفت و اشک ریخت؛ آن مرد با خانواده های آزادگان و جانبازان مصاحبه کرد؛ آن من با شهید همت، باکری، کاظمی و ... آشنا شد؛ آن من، کلاس اخلاقی رفت که الان به دنبال اثر هایش در وجودش می گردد!؛ آن من، به کنکور رسید؛ دیگر پیش پزشک روانشناس و روانپزشک نرفت؛ دیگر حتی برای نمازهای واجبش هم، به زور وقت داشت؛ آن من، از کنکور سربلند بیرون آمد؛ آن من پزشکی قبول شد؛ آن من، به کمک مادرش و کنکور!، پدرش را راضی کرد که چادر سرش کند؛  آن من دارد به این من نزدیک می شود! آن من وارد دانشگاه شد؛ آن من، ترم یک، کلی اشتباه کرد؛ آن من وقتی خواست وارد دانشگاه شود، می خواست یه جوری باشد که هنوز نشده! آن من حالا سال دوم دانشگاه است؛ حالا دیگر تبدیل به این من شده؛ این من دیگر بیماری قدیمی را خوب شناخته و به لطف خدایش، از پس آن بر می آید؛ تقریبا دیگر بیمار نیست؛ این من، حالا دوستانی دارد که گاهی او را برای چیزهایی محاکمه می کنند که روزی آن من با دوستانش بحث می کرد؛ این من را حالا عده ای ، یک آدم خوب می دانند! ؛ خیلی ها از درونش خبر ندارند؛ حالا، خیلی ها که دلشان می گیرد یا گرفتار می شوند، به این من می گویند که برایشان دعا کند؛!!! و این من به خدا می گوید من که می دانم و تو هم می دانی، اما وظیفه است... این من، کلی برای مکه رفتن، گریه می کند و حالا که قرار است انشاالله برود، می ترسد؛ این من، حالا فقط دو سه دقیقه بیشتر برای خواندن نماز صبحش وقت ندارد! این من حالا دعای عهدش را،  خیلی وقت ها بعد از طلوع آفتاب، در حال رفتن به دانشگاه، می خواند!  این من، دیگر برای رفتن به جنوب، دلش پر نمی کشد و کلی گریه نمی کند؛ این من، حالا  کلی از وقتش را به هدر می دهد؛ این من، حالا بیشتر از آن من می فهمد؛ اما متاسفانه عمل این من کم شده!!! دیگر می داند که به حرف خیلی از آدم ها نباید اعتماد کند؛  این من، حالا جسما بزرگ شده! مسئولیت آشپزخانه را به عهده می گیرد و گاهی از زیر کارها در می رود؛ این من حالا کمی کند شده! این من، همبازی های دوران کودکی اش، دونه دونه می رومند و او با اشک های پنهان در پشت چشم، برای خوشبختی شون دعا می کند؛ این من، داره پیر شدن رو احساس می کنه! این من، در درونش داره رشد ترس، تعلقات و ... رو احساس می کنه! این من، گاهی، دلش برای آن من تنگ می شود؛ این من، حالا وبلاگ می نویسد و پدرش می آید  وسط تایپ، با او شوخی می کند و دکمه های کیبوردو می زند!

این من حالا مهم ترین سرمایه هایش را چند چیز می داند : نمازی که آنرا بندی می داند که حتی اگر به باریکی مو هم باشد، از خدا می خواهد هیچ وقت پاره نشود؛ چادری که هر چه می گذرد، محکم تر می چسبدش و مایه ی ایمانش است؛ خانواده و دوستانی که دارد؛  امیدی که از خدا می خواهد هیچ وقت از دلش بیرون نرود؛ و زبانی برای شکر خدا گفتن به خاطر همه ی نعمت هایی که از بردن نامشان قاصر است!

پ ن : این من، حالا از دوستان وبلاگی اش، که برایشان کامنت گذاشته و جوابش را نداده اند، گله دارد...

پ ن : این من، حالا هی من من می کند و سر خواننده ها را در می آورد...

یا حق!

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب