تسلیم

یا رحمان و یا رحیم!

در کل تجربه بود؛ اگرچه خیلی فشار اومد بهم. آخرش فقط آغوش مادر و سجاده ام بود که آرومم کرد! انگار دوباره به زندگی برگشتم! خدایا شکرت! اما تو این مسیر که بدجوری گم شده بودم، خیلی چیزها یاد گرفتم!

اینکه خیلی کوچک ام! انقدر که مثل بچه ها رفتار کردم؛‌ انقدر که تا یکم دستم در رفت، وحشت کردم و یادم رفت کنارمه هنوز!

اینکه فقط مامانمه که اینجور موقع ها می تونه آرام بخش من باشه! انگار مامان نماینده ی خدا رو زمینه! (به طور فلسفی به این موضوع نگاه نکنید لطفا!!)

اینکه اینجور موقع ها، با صحبت با دوستان و اطرافیان میشه آدم ها رو بهتر شناخت و خیلی از مسائل رو بهتر درک کرد؛

اینکه یه عالمه حرف تو دلم هست که اینجا نمی خوام بگم! ...

خدایا! اینجا چی کار می کنم؟!‌ بین این آدم ها...؟؟!!

خدایا! دیگه نذار گم بشیم! دستمونو بگیر تو دستت و رهامون نکن!

پ ن : دعای آخرم یادم رفت!

 

[ یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب