تسلیم

یا لطیف!

آخرش حرفام یادم رفت! همینا یادم میاد! :

- گفتن یه جمله " دلم برات تنگ شده بود" یا حرف دوستانه ای مشابه آن، می تونه کلی از ناراحتی ها رو به راحتی پاک کنه...

آهان داره یادم میاد یه چیزایی انگار!

اینکه تو شخصیت بزرگونه ی یکی از همکلاسی ها کف کرده بودم! (آخه از این جور آدما کم پیدا میشه!) و البته بیشتر بهش غبطه می خوردم...

اینکه دوباره دلم می خواست سکوت کنم...

اینکه تو جلسه سر یکی از همکلاسی ها داد زدم!! :))) که البته همه دخترا خوشحال بودند ولی من ناراحت!:))) نه خیلی به خاطر اونا! بلکه به خاطر  خودم ناراحت بودم!

اینکه یه استادی داریم معروف به تیمسار! که حتی دکتر ها و مسئولین دانشگاه هم ازش می ترسند و اونم خیلی کارا داره میکنه که آدم احساس می کنه ظلمه...

نمی دونم چقدر اینا رو می خواستم اون شب بگم؟!!!! ولی به خاطر کامنت های دوستان نمی شد در رفت از گفتن!

التماس دعا

حق یارتون!

[ دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب