تسلیم

یا هادی!

- بابا دیشب گفت: "تو بهار که میشه، لیتیم خونت میاد پایین!‌ " من نمی دونم به بهار ربط داره یا نه ولی الان احتمالا دوباره پایینه! برای همین هم هست که دوباره دارم گیر می دم به مسائل و البته این بار به بد چیزایی دارم گیر میدم! (لطفا از این پاراگراف برداشت شخصی نکنید و خواهشا در این مورد کامنتی هم نگذارید!!!)

- نمی دونم دنیای خدا برای آدم تنبل و بی حوصله ای مثل من - که دلش می خواد همون خدای آفریننده اش بیاد و بدون احتیاج به هیچ زحمتی بهش بگه این کارو بکن و اون کارو نکن- جایی داره یا نه؟!‌ خودم که فکر می کنم برای چنین آدمی نه جایی هست و نه جایی برای آرامشش می مونه احتمالا!

- انگار زنده گی سخت تر از اونیه که قبلا فکر می کردم... دیگه جرئت ندارم بگم دین داری در اسلام آسان در عین سختی است!

- این کلاس امروز که مباحثشان عقلانی محض است... خود کلاسش و استادش منو می برن به فکر.... .... .... باز من یه گندی زدم بعدش تازه به فکر هام فکر کردم!!!

- باید برم لکچر !! کنگره شیراز رو آماده کنم تا فردا تو ارائه آزمایشی خراب نکنم! برام دعا کنید!

راستی! اون دعایی که یادم رفته بود، یادم اومد:

خدایا! ما را در رحمت خاصت وارد کن!

و امشب : خدایا! انقدر خودمان و دور و برمان بد شدیم که دیگر نمی توانیم به این راحتی اعتماد کنیم. خدایا! مصداق آیه " الا بذکر الله تطمئن القلوب" رو در دل ما هم به ظهور برسون! لطفی کن و قلب ما رو هم با یاد  خودت آرام کن... و فقط این خودتی که باید نگاهی به ما کنی...

راستی! امروز تو رسالت، یه بچه ای که سمعک رو گوشش بود، گم شده بود و گریه می کرد. تا با مامان رفتیم پلیس خبر کنیم، مادرش - ان شاالله!- پیداش شد و وقتی داشت بچه رو می برد، می زد تو سر بچه هه.... مامانم رفت گفت عوض اینکه نازش کنی می زنی اش؟! مامانم گفت : خدایا به یکی بچه نمی دی و حسرت می خوره و به یکی می دی و قدرشو نمی دونه....

همه اینها رو می نویسم که یه وقت یادم نره...

هر وقت با حق صحبت کردید، سلام ما رو هم برسونید...

[ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب