تسلیم

یا حق!

برگشتیم و عجیب بود که من در راه برگشت یک لحظه هم نخوابیدم! (برعکس رفت که یه عالمه خوابیدم!)

اول بگم که ضایع شدم! چون نامزد دخترعمو هم اونجا بود!!!! در ضمن به جز دایی مامان اینا که زن و بچه اش تهران بودند، بنده تنها آدم مجرد در این سفر بودم!!!

از همون صبحانه ی روز اول، به یاد برادر و خانمش بودیم و جاشون خالی بود و ...

سر مزار دایی شهیدم، داشتم فکر می کردم چه جوری بوده که خدا این همه این نسل رو دوست داشته که شرایط شهادت رو اینجوری براشون فراهم کرده؟! واقعا خوش به حالشون! هم شهیدند و عند ربهم یرزقون و هم اینکه دیگه الان مجبور نیستند تو این دنیا زندگی کنند و حرص بخورند و عذاب بکشند!

بعد از ظهر، جاتون خالی گلستان کوه بودیم! دشت لاله های واژگون!....

و امروز! برگشتیم! و الان من هنوز مقاله های فردا رو نخوندم!

التماس دعا!

[ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب