تسلیم

یا صبور!

خدایا من که حسابش از دستم در رفته، تو می دونی چند بار قول دادم و تصمیم گرفتم و زدم زیرش؟! چند بار دور شدم و دوباره با مهربونی منو برگردوندی؟!

وقتی به این فاصله ای که وجود داره فکر می کنم، به فاصله ی من با من! قاصله ای که منو از تو هم دور می کنه، پاهام سست می شه!

از بس به خودم دلداری دادم که ناامیدی گناهه و باز امیدوار شدم و باز همون آدم قبلی حالم داره به هم می خوره!

من از خودم شکایت دارم! از اینکه دیگه حتی در خودم نمی بینم که اراده کنم...

دارم گریه می کنم... همه چیز دست به دست هم داده... از دست خودم که ناراحتم... و خاطرات که معمولا بغض میارند تو دلم و نوستالژیک می کنند آدمو و باز از خودم ناراحتم...

آدم وقتی خودش مقصره، باید پیش کی درددل کنه؟!‌ من الان دلم یه دوست می خواست که کنارش زار بزنم....

دارم اینجا گریه می کنم ولی باز هم همین حالا با یکی از بچه ها یه جوری حرف می زنم که اسمایلی خنده می زنیم برای هم...

بغض تو گلومه و زنگ زدم به دختر عمه و دختر عمو و مامان بزرگ که امشب بریم مهمونی و دور هم باشیم...

دلم می خواد زنگ بزنم به زهرا و یه کم باهاش حرف بزنم... زهرا معمولا آدمو خوب آروم می کنه....باز به هم بگیم برای هم دعا کنیم...

خدایا! فقط ما رو رها نکن!

التماس دعا! 

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب