تسلیم

یا حق!

1) ما هم لو رفتیم! به خاطر "بدقولی" !!!!

دیگه نوشتن در اینجا برام سخت شد!! می دونم که دنیای مجازی دیگر جایی نیست که آدم یه صفحه توش داشته باشه و بخواد به راحتی فقط یه سری آدم های خاص مهمونش باشند. به هر حال در هر جایی احتمال ورود مهمانان ناخواسته و سرزده هست دیگه! تو دنیای مجازی هم که آدم ها می تونند در سکوت بیایند و به تماشا بنشینند...

اینجا نوشتم برای اینکه انگیزه ای برای نوشتن داشته باشم؛ برای اینکه قدرت فکر کردن و شناختن بهتری داشته باشم؛ برای اینکه اگر روزی به کسی خواستم بگم من کی بوده ام و چه کاره ام آدرس اینجا رو بهش بدم؛ اینجا صریح نوشتم؛ واقعیتو نوشتم؛ از زندگیم نوشتم...

اما حالا... برام سخته بعضی آدم ها به این خونه مهمون شدند، اگرچه همیشه یاد گرفتم مهمون حبیب خداست و عزیز و هر که بود باید به بهترین نحو ازش پذیرایی کرد، اما.... دیگه سخته که بخوام از واقعیت های زندگیم بگم... سخته! لااقل فعلا سخته!

خدایا کمکم کن اینجا از دروغ و ریا به دور باشه!

2) از ساعت 4 بعدازظهر با دختر عمه های گرامی رفتیم گردش تا حدود 11:30 شب! عمه طفلی هی زنگ می زد و نگران این بود که بابای من نگران می شه! و خدا رو شکر مامان و بابا خیلی رلکس تر از اونی بودند که عمه اینا فکر می کنند...

تو پارک کلی برنامه بود. اون وسط داشتم به آدم های جورواجور نگاه می کردم  .... راستی من اون وسط چی کار می کردم؟! تو جمعیت یه خانومه کتاب در آورده بود داشت می خوند و من واقعا دلم می خواست مثل اون کتاب داشتم و اونجا می خوندم... خودم پیشنهاد بیرون رفتن رو دادم. و با اینکه مثلا کلی خندیدیم و خوش گذروندیم با همدیگه، ولی باز هم اینها دیگه برام ارضا کننده نیست... احتمالا به خاطر اینکه بار مفیدی برایم نداشت. مثل خیلی وقت های دیگه! مثل بیشتر گردش رفتن ها و مهمونی های ما! البته بار مفید به جز چند ساعتی با عزیزان بودن و صله رحم و استراحت و ... که همین ها برایم رضایت بخش اند. اگر با دوستان خودم یا ... (!!!)  بودم، با بعضی هاشون البته، مثل لهوف، یا  .... (!!!!) الان رضایت بیشتری داشتم!

خب مگه چیه؟! اگه با .... می رفتم تو پارک و ساعت ها می نشستیم کتاب می خوندیم یا بحث می کردیم، خیلی برایم لذت بخش تر بود تا اینکه صرفا شاهد مسابقه هایی که تو پارک برگزار می کنند و برنامه های کمدی و ... باشم!!!!

از خدا می خوام لطفی بکنه و کمکمون کنه لذت ها و تفریح هامون بی اشکال باشه! دیگه بیشتر از این نمی خوام در مورد این جمله توضیح بدم!

3) پسری که چند سال پیش ( دوره طفولیت) به همراه دختر عمه ها و دختر عمو، تو یه چت روم باهاش آشنا شدیم ، امروز برای بار n  ام ، ازم پرسید کی ام؟! و برای بار n ام توضیح دادم!! الان رفته آمریکا و داره دندانپزشکی می خونه! وقتی گفتم نیکا نامزد کرده، گفت پس بزرگ شدید.... آره! ماها بزرگ شدیم. حالا نصف ما شش تا نوه ، که روزی سر طاقچه های مامان بزرگ دعوامون میشد، از دست رفتند (یعنی به مرغ و خروس ها پیوستند:))) ... ما که روزی تفریحمون این بود که شب تا دیروقت با همدیگه بیدار بشینیم و چرت و پرت بگیم یا تو نت باشیم یا فیلم ببینیم، حالا ساعت ها با هم هستیم و باید بگردیم دنبال حرف برای گفتن! ما بزرگ شدیم و متفاوت! فکر ها و تیپ های متفاوت... ولی خدا رو شکر که هنوز گهگاهی با هم هستیم و هوای همدیگه رو داریم...

4) اولش گفتم نوشتن در اینجا سخت شده! ولی انگار بعد از نوشتن قسمت 1 ، برام راحت تر شد...

پ ن همیشگی : التماس دعا!

 

[ جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تسلیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آخرين مطالب
امکانات وب