316

به نام حق!

چند سال پیش بود. سر سفره ی غذا. پدرم تعریف می کرد در مجمع عمومی شرکتی که سال ها خدمت کرده بود، وقتی موقع رای گیری بوده و باید بین حق و ناحقی که باور داشتند، انتخاب میکردند. فقط تعداد خیلی محدودی رایی مخالف بقیه دادند. و پدرم یکی از آنها بود. او نگران آینده ی سختی بود که احتمالا انتظارش رو می کشید. اون موقع ما گفتیم که بهش افتخار می کنیم و بهش قول دادیم که پای همه ی سختی ها بایستیم.

بعد ها اون آینده به سراغش آمد. مجبورش کردند استعفا بده. از همان شرکتی که بارها پاداش بهش داده بودند.

همون موقع ها هدیه ی روز مادر، دو تا فیش حچ واجب گرفته بود: از اولین سودهای شرکت تازه تاسیسشون.

حالا بعد از گذشت چند سال، گاهی به خودم نهیب می زنم که چقدر به قولمون پایبند بودیم و هستیم؟

و هر روز که می گذره، بیشتر می فهمم که چقدر مهمه آدم در شرایط سخت، از حقی که معتقده خارج نشه. خدا پناهمون باشه در این شرایط ها.

ساکت بودن گاهی خیلی راحت تره . اینکه کاره ای نباشی. اینکه آرام بری و آرام بیای. اینکه هر اتفاقی افتاد همراه بشی. اینطوری دیگه هیچ وقت اعصابت هم خورد نمی شه و همه دوستت خواهند داشت و با همه دوست خواهی بود.

اما.

به چه قیمتی؟!

 این خود نوعی نفاق نیست ؟!

بدانیم که سکوت هم گاهی گناهش از هزار فریاد بیشتر است...

گاهی بیشتر از اینکه از مسئولین کشور و اداره ها و دانشگاه ها و ... ناراحت و عصبانی باشم، از دست آدم های دور و برم، همین ها که مجبورم باهاشون دوستی کنم، سر یک سفره بنشینم، ناراحت می شم. از دست خودم هم!

وقتی می بینم ما آدم ها به چه راحتی به خودمون اجازه می دیم درباره ی دیگران قضاوت کنیم. قضاوتی نا آگاهانه. وقتی کسایی رو که برامون زحمت می کشند، دشمن خودمون می دونیم. وقتی از همه کس و همه جا طلبکاریم. وقتی یادمون می ره یه قانون رفتاری ساده رو : که خودمون رو در جایگاه طرف مقابل هم بگذاریم...

من در کشوری زندگی می کنم که مردمش از دروغ گویی دولت مردان شاکی اند و خود از دروغ گویی ابایی ندارند. از بی احترامی و رعایت نکردن حقوق مردم شاکی اند و خود حرمت نگه نمی دارند و حق را نمی شناسند...

و این جاست که در بین آن دروغ گو و این دروغ گو، آن تهمت زن و این تهمت زن ، آن جاهل و این جاهل، هر روز تنها تر می شوی ...

...

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

اى کسانى که ایمان آورده‏اید براى خدا به داد برخیزید [و] به عدالت‏شهادت دهید و البته نباید دشمنى گروهى شما را بر آن دارد که عدالت نکنید عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خدا پروا دارید که خدا به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است.

...

سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَآؤُوکَ فَاحْکُم بَیْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضُرُّوکَ شَیْئًا وَإِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُم بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ

پذیرا و شنواى دروغ هستند [و] بسیار مال حرام مى‏خورند پس اگر نزد تو آمدند [یا] میان آنان داورى کن یا از ایشان روى برتاب و اگر از آنان روى برتابى هرگز زیانى به تو نخواهند رسانید و اگر داورى مى‏کنى پس به عدالت در میانشان حکم کن که خداوند دادگران را دوست مى‏دارد

...

... فَلاَ تَخْشَوُاْ النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا ...
... پس از مردم نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهاى ناچیزى مفروشید ...

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
فرزانه

پس از من نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای ناچیز مفروشید... چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم...

فهیم

سلام بر تسلیم عزیزم آری خودم هستم!! فکر کنم یا فارغ التحصیل شدی یا سال آخر باشه! هر چی که باشه، سلامت و موفق در پناه خدا باشی[لبخند]

فهیم

به سلامتی باشه عزیزم! این 2 سال هم زودد تموم میشه[چشمک][لبخند]

فهیم

نمیدونم چطور تشکر کنم!! انشالله خدا حاجت دلت رو زود زود بده[لبخند] منم دعا میکنم!! همیشه اغراقه ولی خیلی وقتها [بغل]