329

به نام حق !

باز هم زیارتی دیگر !

اصلا من عاشق این طلبیده شدن های بی برنامه و ناگهانی هستم. نمی دونم اسمش رو بذارم دعوت یا استجابت؟!

دیگه برایم مسلم شده که کافیه رو کنم سمت حرمش و از ته دل بگم که دلم تنگه و می خوام بیام به خونه تون. تا بدون اینکه بفهمم چجوری ، از راهی که فکرش رو هم نمی تونم بکنم، همه چیز درست بشه و خودم رو در حرمش پیدا کنم ..

و این بار نیز ؛ به دور و برم نگاه می کردم و خدا رو شکر می کردم که دوباره آنجا هستم و در آن هوا نفس می کشم !

مثل همیشه خسته از این دنیا و زندگی شلوغ چند ماه گذشته و خودم که به پناهگاهم رسیده بودم و فقط دلم می خواست در آغوش پدری مهربان اشک بریزم ...

زیارتی متفاوت بود. از سبک سفر رفتنش گرفته تا حتی حس و حال و دعاها و خواسته های خودم؛ و آرامش و اطمینان .. اطمینان از اینکه سرنوشتم رو می سپرم به دست بهترین سرپرست های دنیا ...

خدا رو شکر که میهمان صاحبخانه ای بودم که کریم است و ما رو با همه ی روسیاهی مون به حضور می پذیره و می بینه و پاسخ می ده؛ و همین پا گذاشتنم در حرمش ، خود پاسخی بود که داده شده بود ..

طعم قدم زدن های نصف شب در صحن ها و صدای نقاره ها و آدم های بیدار یادم نمی ره. گاهی چقدر یادآور صحن های مسجد النبی (ص) بود این بار ...

... لا تجعلنی آخر العهد منی لزیارتکم ...

/ 0 نظر / 34 بازدید