267

به نام حق!

ساعت حدود 9:45 شب، از درمانگاه که میام بیرون، می بینم که بابا تا دم در بیمارستان اومده که تنهایی با چادر مشکی از خیابون رد نشم!

مامان و بابا هر دو اومدن دنبال من و تا الان گرسنه موندند که شام رو  با هم بخوریم.

وقتی منتظرم که بابا شام بگیره، متوجه می شم که بعدازظهر رفتند برام هدیه ی روز دختر بگیرن . دیشب هم که برادرم و خانمش برام گل آورده بودند ...

بغض گلوم رو می گیره. یاد مادر اون دختربچه ی دیابتی می افتم که برای استادمون درددل می کرد و شاکی بود از همسر بی قید و عیاشش. یاد اون بهیاری می افتم که خواهرزاده اش رو آورده و آروم تو گوش استادمون می گفت که مامان و باباش طلاق گرفتند و با مامانش رابطه ی خوبی نداره.

موقع شام خوردن، یاد استادم هستم که تقریبا مطمئنم هنوز داره مریض می بینه؛ با دل گرسنه و خالی ..! یاد آخرین لحظه ها می افتم که دلم می خواست یه چیزی بدم بخوره ولی حضور اطفال در درمانگاه و نگاه هاشون مانع این کارم شد ...

نمی دونم خدا رو چطور باید شکر کنم؟ برای داشتن نعمت چنین خانواده ای؟ با چه زبانی؟ فقط سرم رو می گیرم بالا و چند بار می گم : " الهی الحمد لله رب العالمین" فقط ازش می خوام که کمکم کنه شکر عملی نعمت هاش رو به جا بیارم..

اون هفته خیلی به ایثار پزشک ها فکر می کردم. وقتی که هر جور حساب کتاب کردم دیدم استادم نمی تونسته نمازش رو به موقع خونده باشه. همون استادی که سر ظهر صداشو تو مسجد بیمارستان شنیده بودم . یکی از محبوب ترین اساتیدم محسوب می شه... اگرچه وقتی از بیرون فکر می کنی، با کمال اطمینان می گی که نباید گذاشت نماز قضا شه. حرفی نیست. ولی شاید فقط یه پزشک بفهمه معنی اون دوراهی ده ها آدم منتظر و مریض و خسته ی پشت در اتاق و نمازی که داره از وقتش می گذره ... اوج ایثار پزشک ها از همین نمازهاشونه ...

حتی اگه در آینده طبابت هم نکنم، این چند سال بودن با پزشکان، به من خیلی چیزها رو فهموند ... از قدر و ارزش یک پزشک، از ایثارش، از سرمایه ی زندگی اش که برای مردم گذاشته و می گذاره ...


و تمام قداستی که مردم برای روپوش سفید قائل اند...

/ 3 نظر / 14 بازدید
فیزیوپات

خوندن این پستتون یه تلنگر بود واسه من. گاهی وقت ها قدر چیزهایی که همیشه داریم مثل خانواده خوب، رو نمی دونیم و گاهی وقت ها لازم یادت بیارن که این نعمت ها رو داری و متوجه نیستس.

شفیره

افرین