325

حیف که محدودیت وقت و انرژی در این مدت بیش از گذشته خودش زو به رخ ما کشید و مجبور بودیم به اولویت بندی در زندگی .

حالا بعد از چند ماه، خیلی فرق داریم با قبل. از فکر و ذهن گرفته تا روحیه و تجربه و ...

حالا از پس همه ی این روزهای محو در ذهنم، میخوام نکاتی رو دربیارم که فراموش نکنم..

محبت های پدر و مادرم و حمایت های بی دریغشون. این کار سنگین ، علی رغم خستگی بیشتر و بهم ریختن اوضاع روحی و کاهش آستاته ی صبر ما، باعث شد رشته ی محبت بین ما و پدر و مادرمون، رنگ دیگه ای به خودش بگیره. گاهی در روزهای کشیک، انگار بیش از یه سفر یه هفته ای مجردی دلتنگ خانواده میشدم.کشیک عید غدیر که پدر و مادرم با یه جعبه شیرینی به دیدنم اومدند و نمیتونم وصف کنم چه احساسی داشتم. حالا وقتی در خانه هستم، بیش از گذشته میخوام در کنارشون باشم...

تجربه ی همکاری نزدیک و اجباری با آدم های مختلف. اگرچه کمتر فکر کردم و حاصل خصوصیات رفتاری و منش هاشون رو تجزیه و تحلیل کردم، اما به خوبی نتایج کارها و اثراتش بر اطرافیان و شرایط کاریشون رو حس کردم. فهمیدم که احترام واقعی از درون آدم هاست و برای افرادی که واقعا شایسته اند و با قوانین ظاهری و اجبار نه تنها بدست نمیاد که بلکه روزبه روز بیشتر کینه و عقده و نفرت ایجاد میکنه و مسلما تاثیرات منفی همه جانبه بر روی کار و زندگی خواهد داشت. و از سوی دیگه اون شایستگی با تواضع و محبت  و درک زیردستان و پرهیز از غرور و مهربانی و رعایت حقوق آدم ها و پایبندی به حق و حقیقت  بدست میاد ... و برای این آدم هاست که از ته دل احترام قایلی و این ارزشمنده ... "احترام خریدنی نیست"!

دوستی های واقعی خودشون رو در شرایط سخت کاری نشون دادند. وقتی که منفعت های ما در بیشتر اوقات علی الظاهر با هم در تضاد بود و برای حل مشکلات همدیگه و برآوردن خواسته های دوستانمون، باید از خودمون میگذشتیم. از طرفی وقتی در سختی های کشیک و دعواها و ناراحتی ها، همدیگه رو حمایت میکردیم و حضورمون قوت قلب همدیگه بود. فکر میکنم دوستان نزدیکم حق دوستی رو به خوبی به جا آوردند و خودم رو شک دارم ..

در اورژانس ها و بخش های شلوغ بیمارستان ها، بیش از قبل درک کردم که مشکل اصلی مردم ما، صرفا درد و رنج یک بیماری نیست. بلکه نداشتن فرهنگ و آگاهیه، رعایت نشدن حقوق اولیه ی انسان هاست، خودخواهی و فراموشکاری ما آدم هاست، بی توجهی مسیولین و اساتید ما به مشکلات و سختی هاست، درک نکردن آدم هاست، ضعف آموزشه و نهایتا خودخواهی و سر در لاک خود فرو بردن تک تک ماهاست و این سیکل معیوب روز به روز با دور تندتری به دور خود می چرخد...

وقتی یک روز صبح داوطلبانه در سالن آمفی تئاتر بیمارستان مفید درباره ی مدارس سالم-موضوعی متفاوت با بیماری های شایع و نادر که همیشه بحث میشود!!- سخنرانی کردم و واکنش اساتید بزرگ رو دیدم که بعد از این همه سال کار بالینی، تایید میکردن که کار اساسی و اصلی در همین موضوعات است و شادی و خوشحالی خودم رو در میان اون روزهای سخت و پرتنش به یاد می آورم و احساس رضایتی که داشتم، مطمئن تر میشم به راهی که فکر میکنم صحیح تره و باید در آن قدم بگذارم . و از خدا میخواهم که کمکم کنه تصمیم درستی بگیرم و خالص بشم در این مسیر ...

فهمیدم که حتی اگه استاد خیلی باسوادی باشی و به قول بچه ها کتاب ناطق باشی و همه ی مراحل تحصیلی رو بدون وقفه طی کرده باشی، اما اگه اخلاق و منش درستی با دانشجوهایت نداشته باشی، اگه به خوبی درکشون نکنی، و اگه چیز زیادی از آموزش ندونی، جایگاه خوبی برای دیگران نخواهی داشت. اما بالعکس ، استادی رو در این مدت دیدم که در کنار علم زیادش، رفتار متواضعانه و آرام همیشگی اش با دانشجوهاش در همه ی سطوح، باعث شده که همه از صمیم قلب احترام خاصی برایش قایل باشند و ندیدم کسی دوستش نداشته باشد!!ا استاد شدن فقط نیازمند علم نیست. که باید دل دریایی داشته باشی و معنی گذشت رو به خوبی احساس کنی و شاگردانت رو با محبت بپرورانی و اشتباهاتشون ر به بهترین روش "اصلاح" کنی ...

روز نهم ماه نهم، برادرزاده ام به دنیا آمد و زندگی ما رنگی دیگه به خودش گرفت. مثل جوشیدن یه چشمه ی عشق و محبت. وقتی در آغوشم دارمش و نفس هامون هماهنگ میشه و دستانش روی بازوهام قفل میشه و همدیگه رو بغل می کنیم!!! انگار تمام غم های دنیا فراموش میشود ... ای کاش فرصت بیشتری برای بودن باهاش داشتم ...

یک ماه مرخصی گرفتم تا کمی خستگی به در کنم!! دلم میخواست کاملا از هرچه درس و بیمارستان و آدم های وابسته به اینهاست، کاملا دور بشم که نشد!! اما فرصتی شد تا بعد از چند سال، طعم دیگری از زندگی رو بچشم!! اگرچه باز هم احساس کمبود وقت رهایم نمی کرد. اگرچه باز هم زندگی روزهای سختش رو برای ما کنار گذاشته بود. مجددا طعم از دست دادن آدم های خوب فامیل که حتی مرگشون هم به آدم درس خوب بودن میداد. (وقتی دیدم همه به طور واقعی از خوب بودنشون حرف میزنند و خودم هم جز خوبی به یاد نداشتم). اما فرصتی شد برای یافتن قوای از دست رفته ام. کمی سروسامان دادن به کارهای مانده و آمادگی برای شروع مجدد. با همه ی اینها، فهمیدم که باید "خودمان" را بسازیم و در درجه ی اول، "خودمان" را تغییر دهیم تا با شرایط سازگار بشیم و در این سختی ها دوام بیاوریم و نلغزیم و آرام باشیم. فهمیدم که باید "نگاهم" تغییر کند تا احساس و زندگی ام متفاوت شود و خوشحالی و خوشبختی رو درک کنم. در آخرین روز مرخصی، به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی - که زیارتش معادل زیارت امام حسین (ع) گفته شده- رفتم و گاهی احساس میکنم تاثیر آن بر آرامش و نیروی جدیدم، بیشتر از همه ی استراحت ها و خوش گذرانی ها بوده است ...

فهمیدم که هر کس در هر جایگاه که کارش رو با درست و با اخلاق خوش انجام بده، در دل و ذهن آدم ها میمونه و مایه ی دلگرمی و آرامش برای دیگران میشه حتی غریبه ها . مثل پستچی ای که پاسپورتم رو آورد و هنوز لحن خوبش رو فراموش نکردم. مثل خانم های خدمتکاری که در پاویون بیمارستان هامون کار میکنند یا منشی ها و پرستارها. مثل یک راننده ی تاکسی با معرفت ... و البته عکس این مسیله هم هست. یه عالمه افرادی که دقیقا در همین جایگاه ها با دزدی و بدخلقی هاشون در ذهن نمیمونند ...

فهمیدم که هنوز هم مردم اعتماد خاصی به حرف ما روپوش سفیدها دارن و بعضی از ماها، چقدر پاسخ این اعتماد رو با ناجوانمردی هرچه تمام تر میدهیم! و تک تک ما هم با شرایط کاری فعلی، همواره در معرض این لغزش هستیم و فقط باید از خود خدا کمک گرفت برای ثبات و پایبندی به حق گرایی! برای مبارزه با ظلم و خطای دیگران . برای اینکه بتوانم همه ی وظایفم رو به درستی انجام بدم و البته "خالصانه". و در آخر که تفاوت نتیجه ها رو ببینم و یقین داشته باشم به حمایت خودش از "حق" و "صداقت"..

حالا حدود پنج ماهه که از آغاز انترنیم میگذره و امشب آخرین شب کشیک به عنوان انترن اطفاله و فردا آغازی دوباره و آدم های جدید و تجربه های جدید ...

خدایا پناهمون باش که به جز خودت تکیه گاهی برای ما محکم نیست .

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و هب  لی من لدنک سلطانا نصیرا. آمین.

 

بعد نوشت : اصلا فکر نمی کردم که وقتی صبح شنبه در راهروی بیمارستان لقمان راه می روم و ببینم که همه چیز بخش اطفال واقعا تمام شده و به پایان رسیده، اینطور دلم بگیره .. فکر برنگشتن به این بخش ها ...

/ 0 نظر / 28 بازدید