228

به نام حق!

چه حس عجیبیه؛ تعلق نداشتن و دل بسته نبودن!

...

آدم ها برایم شکستند؛

...

و من سفارش می شم به دیدن خاکستری آدم ها!

...

فقط ؛ امید باید داشت...

 

پ ن : این چند وقت، خیلی شنیدم و گفتم؛ خیلی واقعه اتفاق افتاد؛ خیلی تغییر کردم؛ شاید بتونم بگم دوره ای در زندگیم به نام از مشهد تا مشهد! دوره ای پر از برخورد و بحث با آدم های آشنا و نا آشنا! همراه با سرعت گرفتن نواخت زندگی!

دورانی که من رو از اصرار بر خواسته های ندانسته؛‌ به رضا به حکمت حق، امیدورام نزدیک کرده باشد...

نمی دانم کی خواهم نوشت از این روزها؟ اصلا آیا باید بنویسم؟

پ ن : و از تولد دو سالگی اینجا چند روزیه که می گذره! و من به آدم هایی که در این یکسال به زندگی ام وارد شدند و رفتند و یا بیرونشون کردم، فکر می کنم؛ به تاثیری که بر روحم گذاشتند؛ به تاثیری که بر نوشته هایم، بر زندگیم، بر روی افکار و ایده هام گذاشتند؛ به آدم هایی که آدرس اینجا رو دادم و نیامدند؛ آنهایی که آمدند و رفتند و ...

پ ن : می ترسم از خستگی؛ از این همه سرعت زیاد شده ی زندگی؛ از این همه دیدن و تجربه کردن...

و من باز هیچ وقت تصور نمی کردم این روزها رو! با این همه بی اعتمادی و بی حسی نسبت به آدم ها! ای کاش عقل نداشتم تا باور نکنم این همه سیاهی رو!

 

و یا حق...

/ 3 نظر / 14 بازدید
زهرا ح

چرا این وبلاگ تو "می پسندم" نداره؟؟ من میخوام لایک کنم این پست رو.. شاید مشهد بعدی شروع یه فصل جدید و پر بار و پر امید تو زندگیت باشه! شاید خدا از اون آدم های سفید سفید رو تو مسیر زندگیت وارد کنه ...این یکی از رسمای خدا است.. "ان مع العسر یسرا" و خوب میدونی که : "و لن تجد لسنت الله تحویلا" [گل]

بشارت

سلام دوست جونم. خوبی؟ خسه نباشی. دیگه سیاهی تو این زندگی داره عادی میشه . هرکس و هرچیزی رو که می بینی یه لکه ای از سیاهی همراهشه . فقط خدا کنه تو سیاهی رو به خودت نگیری و کمک کنی سیاهی ها پاک بشه .... دوست دارم [گل]

زهرا ح

آره متاسفانه! حقیقت محضه! قصه ی خاکستری و سیاه شدن ما... اما قبول کن که خدا همیشه مسیر رو برای برگشت ما باز گذاشته و این یعنی هنوز هم میشه امید داشت که سفید شد و آدم های سفید دید...