241-1

 

وقتی گفتید که نظرم رو راجع به سفر بنویسم، نمی دونستم باید از کدوم قسمتش بگم؟ علمی باشه یا برداشت شخصی و باطنی خودم؟ برای همین فکر کردم بهتره متنی بنویسم که برای ثبت شخصی در وبلاگم هم باشه. اینطوری کامل تر خواهد بود...

این سفر حاصل زحمت دسته جمعی دوستان بود؛ در واقع لذت دیدن بخشی از نتایج یک کار گروهی؛ از برگزاری کارگاه گرفته تا مقاله ها و پانل ها. اگر حضور و فعالیت در کنار هم نبود، شاید به اینجا نمی رسیدم. وقایع طول سفر هم همینطور . به خصوص درباره ی نشست های بین دانشگاهی و با مسئولین. دیدن دوستانم از دانشگاه های دیگه برایم بسیار مسرت بخش بود. آدم هایی که اگرچه کیلومترها از هم فاصله داریم، و حتی با فرهنگ ها و گاهی عقاید متفاوت،  ولی مشترک در یک خواسته و کار . حتی برگزاری این نشست ها هم حاصل کار تیمی بود. و جالب اینکه هر چه بیشتر با همدیگه در ارتباط هستیم، بیشتر به هم نزدیک می شیم. نه فقط از نظر دوستی بلکه از نظر دیدگاه ها.. این رو وقتی خوب فهمیدم که در پانل، حرف های دوستانم رو در کنار حرف های کسانی که کمتر تا به حال در جمعمون بودند می شنیدم...

حضور پروفسور همیلتون در کارگاه ما، و بعد نشست با ایشان و سخنرانی شون راجع به دانشجوها، تا حدی خستگی های قبلی رو از تنم درآورد. واقعیت این بود که ما در کمیته ی علمی همایش خواسته بودیم که یکی از سخنرانی های اصلی با موضوع دانشجویی باشه. ولی متاسفانه توجهی بهش نشد. ولی این برخورد پروفسور، باعث شد احساس کنم که خدا به بهترین وجه ، وقایع رو رقم زد. به علاوه، لطف و همکاری دکتر برادران برای تشکیل این نشست و از اون مهم تر تواضع و پیگیری شون، درس دیگه ای به من داد. و باز برام تثبیت شد گفته ی خداوند بزرگ درباره ی عالمان ...

حضور و حمایت اساتیدی چون شما، دکتر حسینی، دکتر یزدانی و ... خاطره ای ماندنی برامون ساخت. راستی شنبه شب در هتل،‌ که نظر ما رو در رابطه با ارزشیابی می خواستید ، من داشتم با زهرا حامدی چت می کردم! خیلی سلام رسوند ولی من فراموش کردم بگم! ولی بعد از اون جلسه، به رفتار خودمون فکر کردم! ما دانشجوهایی بودیم که همون روز در کارگاه از دانشجومحوری حرف زدیم، ولی شب در برابر استادی که نمونه ی بارز دانشجومحوری است با چهره ی خسته و فراری حاضر شدیم... یه پیشنهاد اون شب داشتم که نگفتم. به نظرتون برای جذاب کردن امتحان، میشه اون رو به صورت بازی و ... درآورد؟ مثل تست های هوش و روانشناسی که آدم ها به خواست خودشون حل می کنند ...

استاد. اگرچه ما دانشجوها همیشه با شوخی و خنده و ... ( که به خاطر همه اش عذر می خواهم) از این انرژی وصف ناپذیر شما صحبت می کنیم ولی همیشه برای این همه فعالیت خستگی ناپذیر و فکر و توجه عمیقتون به همه ی مسائل ارزش قائلیم. فقط با حرف های دانشجوها به این نتیجه رسیدم که باید به انرژی و توان اونها هم دقت کرد؛‌ به نظرم این موضوع روی تضمین ادامه ی همکاری دانشجوها خیلی تاثیر میگذاره. مهمه که حضور سینوسی و خستگی ها و ... دانشجوها رو بپذیریم تا اونها هم مدت بیشتری و با آرامش در کنار ما باشند...

و شب آخر! که به جرات می تونم بگم بهترین قسمت سفر بود؛ انقدر که تصمیم گرفتم به جای اینکه دنبال ضبط اون شب باشم، سعی کنم شیرینی خاطره اش رو در ذهنم نگه دارم. فکر نمی کردم از اینکه تفریح با سایر دانشجوها رو رها می کنیم ، در نهایت انقدر راضی باشیم. فوق العاده بود. آخه میدونید. کلا دیگه جمع آدم های علمی و خاص خیلی کم پیدا می شه. اساتیدی که اون شب در کنارشون بودیم، واقعا هرکدوم به نوبه ی خود آدم های خاصی بودند و هستند. و ما از بودن در کنارشون، به معنای واقعی لذت بردیم...

راستی! چقدر جای این جمع ها و صمیمیت ها در دانشگاه های ما خالی است. اون شب شما از ابعاد دیگه ی دانشجوها می پرسیدید و من به هوش اونها فکر می کردم. می خواستم بگم که ای کاش اساتید ما در شیوه ی تدریسشون، هوش دانشجوها رو در نظر می گرفتند. ولی جای این صمیمیت بین دانشجو و استاد خیلی خالیه. زندگی ما فقط در درس و کار دانشگاهی و تحقیقاتی خلاصه نمی شه. و فکر می کنم هر آدمی نیاز داره درباره ی مسائل زندگیش با کسانی که قبولشون داره، صحبت کنه. اساتید راهنما و مشاور نباید تحمیلی باشند. باید انتخابی باشند؛ و همین طور ای کاش رفتار اساتید ما با دانشجوها به گونه ای باشه که دانشجوها احساس راحتی بکنند و از حمایت معنوی اونها در همه ی جنبه های زندگیشون بهره مند بشن...

در این چند روز، همسفر سمیرا شدن شاید نعمتی برام بود؛ چرا که بودن در کنار یک اینترن علاقه مند به پزشکی بعد از چند ماه رکود من، تونست کمی انرژی بهم منتقل کنه؛ اگرچه در این سفر بر تصمیمم برای ادامه تحصیل در رشته های پی اچ دی و دور شدن از بالین، مطمئن تر شدم، ولی حداقل کمی انگیزه ام برای استفاده از این مدت حضور در بیمارستان بیشتر شد.

...

دلم می خواهد بگم یکی از بهترین سفرهای عمرم بود؛ ولی با وجود همه ی وقایع خوب و به یادماندنی اش، عقاید سخت گیرانه ی من درباره ی ارتباطات و به علاوه اشتباهات رفتاری خودم ( بر اساس قضاوت و اعتقاد شخصی ام) مانع از این ادعا می شه. من هنوز نمی تونم این صمیمیت (البته توام با حفظ ادب و احترام) بین دانشجوها و اعتقاداتم رو جمع کنم. اگرچه برای این جمع و وحدت خیلی ارزش قائلم، ولی فکر می کنم شما که خودتون مذهبی هستید، خوب درک کنید که مشکلم کجاست؛ البته بیشتر این ناراحتی ام، از اشتباهات رفتاری خودم ناشی می شه. .. حتی چند باری بود که وقتی از سفرهای مشابه برمی گشتم، از شدت ناراحتی تا چند روز دچار استرس می شدم؛ خدا رو شکر این بار اجازه ندادم چنین حسی در من قوی بشه؛‌ ولی به هر حال ناراحتی ام و شرمندگی ام سرجاشه...

این بار، به نسبت دفعه های دیگه ای که به مشهد می اومدم، خیلی کمتر به حرم رفتم؛‌ ولی همون سه بار هم که رفتم حرم امام رضا (ع) ، بزرگ ترین احساسم، روسیاهی بود! و ازشون خواستم این دل و روی سیاه، اصلاح بشه... تصور نمی کردم؛ فکر می کردم مثل همیشه دعا خواهم کرد. ولی عمیقا احساس روسیاهی می کردم و الان نیز بیشتر. و حالا هم که به فاطمیه نزدیک می شیم؛ به یاد قول ها و تصمیماتم در فاطمیه ی سال گذشته می افتم و عمل نکردن هام...

...

ببخشید. سرتون رو درد آوردم. به هر حال، انشاالله، ما بعد از چند روز استراحت و سر و سامون دادن به وضعیت درسی، دوباره جلسه هامون رو در مرکز توسعه فعال می کنیم و حتما در خدمت شما هم خواهیم بود.

 

 

/ 1 نظر / 18 بازدید
زهرا ح

دکتر فروتن خیلی آدم انسانیه... خیلی به خودش و اهدافش اعتقاد دارم. ولی کاش می تونستم کمی از تنبلی هام رو کم کنم... دوستت دارم..[گل] چه خوب که اینجا گل داره. بر خلاف یاهو بتا! [چشمک]