286

به نام حق!

شاید اولین بار در دستشویی دانشکده باهاش صحبت کرده بودم. همیشه به چشم یه سال خیلی بالایی بهش نگاه میکردم و احساس میکردم شخصیتش یه جوریه که بهش خیلی نزدیک نمیشم.

اصلا از قیافه مون پیداست که از دو عالم جداگانه ایم.

اما اون، تو شرایطی که دلش تنگ بود، من رو برای درددل انتخاب کرد!

نمیدونستم باید خدا رو شکر کنم یا به خطاهای خودم پی ببرم؟

نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟

... این سه نقطه به جای همه ی حرف هایی که باهم زدیم و قول دادم به کسی نگم!

اما :

نمی دونستم این نقص حجاب من بود، یا  چیز دیگه؟  نمیدونستم این اختلاف من با بقیه که باعث شد اون احساس راحتی بکنه چیز خوبیه یا نه؟

به هر حال اونکاری رو کردم که فکر کردم باید. مثل خودش من هم از ناراحتی و دغدغه هایم گفتم. دغدغه هایی مشابه اما در نقطه ای دیگر از طیف!

با هم دوست شدیم!!

دوست! از همون دوستی هایی که الان یادش باهام مونده. نه لزوما ارتباط هر روزه!

و من هنوز نمیدونم این نشونه ی خوبی بود یا نه؟

/ 0 نظر / 16 بازدید