50

یا من اسمه شفاء و ذکره دواء

امروز تو بیمارستان :

دختری که به خاطر ناراحتی عصبی و ... در تخت اعصاب و روان اورژانس منتظر پزشکه!

پسری که به خاطر زدن مشت توی شیشه! به هنگام عصبانیت دستش مجروحه!

پسری که به خاطر خونریزی معده در حین ترک اعتیاد اومده اورژانس! و یک عدد مادر همراهش که کلی درددل می کنه! !

پیرمردی که منتظر تزریق پنی سیلینه و وقتی سنش رو پرسیدیم گفت 27 سال! البته بعد پسر همراهش با خنده اصلاح کرد!! (خداییش اگه نگفته بود شاید می نوشتم 27)

مردی که گفت عفونت ریه داره و تو بخش انکولوژی (سرطان!!!) بستری بوده!

پسر جوان موریخته ای که مقابل کلینیک شیمی درمانی نشسته بود...

امروز یاد گرفتم خودم رو بذارم جای بیماران و همراهانشون! وحشتناکه...!!!

تو خود بخوان حدیث حکایت...

حق همراهتون!

/ 3 نظر / 4 بازدید
پرستو

مرسی از حضورت در وبلاگم[لبخند] شاعره وشاعر های معاصر گمنام زیاد داریم که بیشتر برای دل خودشون می نویستد به روزم باسخنی در باره عشق [گل][گل][گل]

لهوف

در کنار همه ی اینا که گفتی... و پزشکی که باید جانشین خدا باشه برای اونها... نه اینکه فکر کنی ما خیلی کاره ایم نه! اتفاقا هیچ کاره ایم. ولی بیمار تو رو جانشین می دونه! پس شاید! موقعیت تو از همراه بیمار هم سخت تر باشه...

فهی

قدر سلامتی رو نمیدونیم! وقتی ازمون گرفته بشه تازه می‌فهمیم!! خیلی خوبه! این کار وجدان کاریت رو همیشه بیدار نگه میداره[لبخند][گل][گل]