89

یا غفور!

1)با وجود اینکه تو جلسه های بیمارستان لقمان، همون جوری بودم که دلم می خواست، اما بعد از طی مسیر برگشت، همراه دکتر، به این فکر می کردم که ... نمی دونم چه جوری بگم! به اینکه هر مردی نمی پذیره چنین مسائلی رو! به اینکه حتی می دونم بابای خودم هم زیاد خوشش نمیاد! و به اینکه تو اون شرایط مگه چه کار می شد کرد؟! کلا بی خیال شدن درسته؟! و آینده ام و ... و...!!!

 ولی کلا هم صحبت شدن با اساتید بالینی رو - اونم تو علوم پایه- خیلی مفید می دونم... یه جور محرک برای ادامه ی کار ... و گاهی ترساننده! و هر بار که این برخوردها پیش میاد، خوشحالم - از بعضی جنبه ها البته- که در چنین موقعیتی هستم و از حالا آگاه می شم و دیدم بازتر می شه...

 2) این روزها خیلی احساس می کنم به چشم های سالم نیاز دارم... وحشت دارم از اینکه روزی چشم هایم رو از دست بدم و زنده باشم! و خدایا ببخش! ببخش و بزرگی کن خیانت های طولانی ما رو در حق نعمت های تو... امروز از خیانتی که در حق چشم هایم کردم، ناراحتم و مغرور به خدایی که پرده پوش است و با حیا!

وقتی چیزی برایم مهم می شه، به این فکر می کنم که از دست دادنش از بزرگ ترین و سخت ترین  امتحان های خدا خواهد بود...

پ ن 1: تک عطسه های خودم موقع فکر کردن به چشم هام، منو می ترسونه! (امان از دست خرافاتی که گوشه ی ذهن هامون جا گرفته!)

پ ن 2 :  دعا قضا و قدر رو تغییر می ده! التماس دعا!

/ 2 نظر / 4 بازدید
لهوف

اونقدر این روزا فکر کردن برام سخت شده! که چند بار اومدم برات یه چیزی بنویسم نشد! این مدرسه هم کلی از وقتم رو گرفته! فقط: ماه رمضان را دریابیم.. امیدوارم "اوله رحمة،و اوسطه مغفرة، و آخره عتق من النار" باشد..

امید

سلام...امروز شانسی اومدم تو وب لاگ شما...همین دیروز هم از مشهد برگشتم و برای همه التماس دعا دار ها تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که 2رکعت نماز بخونم.امیدوارم این یه کارم به کار شما بیاد[گل]