272

به نام حق!

بارها دیده بودم که اساتیدم و گاهی مادرم نگران بودند؛ نگران اینکه این هوش و توان و جوانی ام به هدر بره و اونجور که باید از وقتم استفاده نکنم !!

چند وقت پیش با یه آدم جدید آشنا شدم؛ البته فقط برای چند ساعت! ولی اونجا بود که فهمدیم دیگران چه حسی داشتند! وقتی احساس کردم که چقدر هوشش داره به هدر می ره! یا بهتر بگم می تونست بهتر باشه و نشده؛ البته حیف که اون آشنایی اونقدر دوام نیاورد که مطمئن بشم .

گاهی از دست بعضی استادها که می خوان من رو به اون سمتی ببرند که خودشون فکر می کنند درسته، حرصم می گیره و دلم می خواد بگم بگذارید زندگی ام رو بکنم و اون راهی رو که شروع کردم به سرانجام برسونم .. گاهی خواستم اعتماد کنم و مسیر مطالعاتم رو متوقف یا تغییر دادم و بعد پشیمان شدم ...

ولی امروز! ناراحتم؛ دلگیرم؛ چرا که احساس می کنم واقعا دارم از بین می رم! وقتی زندگی ام پر میشه از دغدغه ی جزوه های نخونده و مریض های ندیده؛ پر از کارهای مونده ای که مسئولیت جمع آوری و هماهنگی اش با منه؛ وقت گذاشتن برای پاسخ دادن و صحبت کردن با آدم های مختلف؛ و هزاران دقیقه و ساعتی که با ضعف اراده ، دائما به هدر می دهم ...

امروز تحلیل رفتن قدرت فکری مغزم رو می بینم؛ وقتی به جای فکر کردن به شناخت خود و آنچه که لازم و باید ، دائما در فکر کارها و مسئولیت ها و گاهی رویای آینده ای هستم که معلوم نیست به کجا می رود ؛

امروز دلم تنگه برای خوندن چند کتاب علوم انسانی بدون دغدغه ی مسئولیت های دیگه. برای داشتن یه برنامه ی مطالعاتی اساسی؛ و ساعت ها وقت خالی و اراده ی عظیم برای خواندن و تفکر و لذت بردن . برای رشد کردن ...

انگار این روزها زندگی را متوقف کرده ام! و گاهی هم قدم به قدم به عقب برگشته ام.

خدایا! (می دونم حرفم شاید درست نباشه) ولی اگه قرار بود که ما گناه و کوتاهی نکنیم، پس بخشش و مغفرت تو کجا باید معنا پیدا می کرد؟ اصلا من که امیدی به خودم ندارم ؛ همه ی امیدم به تو و مهربانی و خدایی همیشگی است ...

اللهم عرفنی نفسک ... اللهم عرفنی رسولک ... اللهم عرفنی حجتک ...

 

پ ن : بحران ذهنی من ، دو هفته مونده به امتحان اطفال!

/ 3 نظر / 13 بازدید
زهرا

دیروز یاد سایت سیر مطهرمون افتادم و رفتم نگاهی بهش انداختم! همه ی کامنت ها رو دوباره خوندم.. روزهای خوبی بود.. مگه نه؟! امیدوارم گذر سالهای عمرمون یه حر کت رو به جلو باشه.. نه در جا زدن! [لبخند] [گل]

ص م

وقتي يک تخم مرغ با يک نيروي بيروني مي شکند يک زندگي نابود ميشود وقتي همان تخم مرغ با نيروي دروني مي شکند يک زندگي آغاز ميشود به اين ترتيب تغييرات بزرگ از درون شروع ميشود...

شراره ها و شکوفه ها

سلام ... فکر می کنم بیش از اندازه دغدغه و حساسیت و نگرانی دارید . این طوری مطمئنا با مشکل مواجه می شوید . بهتر است همزمان به هزار مسئولیت فکر نکنید . کارهایتان را اولویت بندی کنید . مسائل حاشیه ای را مشخص کنید . خوشبختانه همت و تلاش شما مطلوب است . این همه نگرانی بیهوده است . این قدر خودتان را محاکمه نکنید . به خودتان آرامش و انرژی ببخشید . کمی استراحت و تفریح لذت بخش کمی شوخی و شادی و خواب راحت و کافی داشته باشید . درس ها و کارهای شما به حد کافی زیاد هست . نیازی به این همه فکر و خیال نیست . موقتا برخی از کارهای بسیار مفید و در عین حال غیر ضروری را حذف کنید یا موقتا به تعویق بیندازید . هر ساعت فقط به کارها و وظایف همان ساعت بیندشید و به هیچ چیز دیگر نیندیشید . مطلقا زندگی و قدرت مغزی تان به تحلیل نمی رود . چرا چنین فکر بی پایه ای را به ذهنتان راه می دهید . مخصوصا که لازم است به قدر کافی به خدا توکل کنید و با آرامش نفس بکشید . نکند می خواهید همه تقدیرات زندگی را خودتان به تنهایی و توی این چند ماه بنویسید .... کمی هم کارهایتان را به خدا بسپارید ....