327

در فرودگاه، با پسر و عروس یکی از دوستان مادرم آشنا شدیم که همسفرمان بودند. "عطیه" ( تازه عروس) که بعد ها فهمیدم هدیه ی خدا در این سفر به من بود تا بخشی از خاطره ی حج مرا با حضورش شیرین سازد.

بالاخره صعود کردیم. پرواز به سمت مدینه. شهر نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و دخترش و فرزندانش ..

اولین بار همراه با کاروان به مسجدالنبی (صلوات الله علیه) رفتیم. در صحن مسجد، روحانی قسمت به قسمت را برایمان توضیح می داد و نهایتا هم بعد از ذکر روضه ای در محوطه، زیارت دسته جمعی تمام شد و به تنهایی وارد مسجد شدم. مسجدی با معماری کاملا متفاوت از آنچه که عادت داشتم و  ناآشنا. علی رغم اینکه به توصیه ی یکی از دوستانم تلاش کرده بودم موقعیت های جغرافیایی آنجا را بشناسم تا ذهنم درگیر مکان جدید نباشد، اما اصلا موفق نبودم... غربت عجیبی بود. حتی نمی دانستم قبر پیامبرم کجای این مسجد به این بزرگی است ؟! به سمت کدام در بین این همه ستون باید برم ؟! نشستم . قبل از رفتن فکر می کردم آنجا که برسم، انگار به آغوش گرم گمشده ام رسیده ام و در پناهش، تمام خستگی این سالها را گریه خواهم کرد. و زدم زیر گریه . ولی انگار گریه ای بی هدف بود. مثل یه آدم گم شده. سردرگم و بهت زده! گریه ای زیاد و عمیق. اما بی مخاطب ...  حتی وقتی ظهر شد و درهای روضه ی منوره باز شد و ما بدون اینکه بدانیم دقیقا به کجا می رویم، به روضه ی منوره رسیدیم، باز هم نمی دانستم قبر پیامبر(صلوات الله علیه) کدام سمت است و باید به کدام جهت زیارت بخوانم. تا شب که مادرم برایم توضیح داد.

روز اول حضورمان در مدینه بود. نزدیک دو ساعت به اذان ظهر مانده بود. زیارت پیامبر رو خوندم. نشسته بودم. نمی دونستم چی کار کنم. به سختی با فضا ارتباط برقرار میکردم. آدم های اطرافم برایم نامانوس بودند. با خودم فکر کردم قرآن بخوانم. صفحه ای رو باز کردم : آیات آخر سوره ی نمل :

هر کس نیکى به میان آورد پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمنند (۸۹)

 

مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ﴿۸۹﴾

و هر کس بدى به میان آورد به رو در آتش [دوزخ] سرنگون شوند آیا جز آنچه مى‏کردید سزا داده مى‏شوید (۹۰)

 

وَمَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۹۰﴾

من مامورم که تنها پروردگار این شهر را که آن را مقدس شمرده و هر چیزى از آن اوست پرستش کنم و مامورم که از مسلمانان باشم (۹۱)

 

إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِی حَرَّمَهَا وَلَهُ کُلُّ شَیْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۹۱﴾

و اینکه قرآن را بخوانم پس هر که راه یابد تنها به سود خود راه یافته است و هر که گمراه شود بگو من فقط از هشداردهندگانم (۹۲)

 

وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِینَ ﴿۹۲﴾

و بگو ستایش از آن خداست به زودى آیاتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهید شناخت و پروردگار تو از آنچه مى‏کنید غافل نیست (۹۳)

 

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۹۳﴾

زیارت نامه ای که معمولا برای پیامبر (صلوات الله علیه) خوانده می شد، کوتاه بود. اما بسیار دوست داشتنی و امیدوار کننده؛ در قسمتی از آن می خواندیم :

" اللهم انک قلت ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما ..."

خدایا تو فرمودی" و اگر ایشان در آن هنگام که به خود ستم کردند به نزد تو آیند و از خدا آمرزش خواهند و پیامبر هم برای ایشان آمرزش بخواهد همانا بیابند خدای را بسیار توبه پذیر و مهربان ..."

و جالب اینکه اولین خطاب در زیارت حضرت زهرا (سلام الله علیها) این است : " یا ممتحنه امتحنک الله : ای آزموده آزمود تو را خدایی که تو را آفرید ..."

اما ... سختی زیارت آنجا بود که نمی دانستی وقتی می خواهی سلام به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بدهی ، به کدام سمت باید رو کنی ؟! در مدینه باشی و ندانی ... مثل همیشه در زیارت حضرت زهرا ( سلام الله علیها) پر بودم از شرم و خجالت؛ ناراحتی از آن دختر و زنی که باید می بودم و نبوده ام ؛ شرم در برابر آن همه حیا و عفتش و چادری که نماد اوست و بر سر کرده ام و وظیفه ای که بر دوشم است که آبرویش را حفظ کنم ... شرم ..

در مسجد النبی ( صلوات الله علیه) فقط قسمت کوچکی از روضه ی منوره - آن هم فقط در ساعاتی خاص- به بانوان اختصاص داده می شود؛ و برای اینکه این حجم زیاد زائر را مدیریت کنند، ملیت های مختلف را جدا می کنند و برایشان راهنما به زبان خودشان می گذارند و هر کدام را جدا جدا وارد می کنند؛ و در این زمان هم فرصتی دارند برای تبلیغات مذهبی خودشان. این برای همه ی ملیت ها یکسان است و حتی در نوبت دادن هم سعی می کنند عدالت را رعایت کنند. مثلا اگر یه روز صبح ایرانی ها جزو اولین گروه هایی باشند که وارد می شوند، شب جزو آخرین گروه ها خواهند بود. اما متاسفانه بانوان ایرانی اصلا توجیه نیستند و در کمال تکبر و نادانی همه چیز را می گذارند به حساب دشمنی و کوچک شدن و بد و بیراه است که نثار عرب ها می کنند و بر خلاف قانون عمل می کنند و می خواهند همیشه خیلی زود به روضه ی منوره برسند و از آن خارج هم نشوند. ( اشتباهی که خود ما هم مرتکب می شدیم.)

یک روز عصر، وقتی خانواده برای خرید بیرون رفته بودند، به تنهایی رفتم حرم. از فرصت استفاده کردم و به سمت بقیع رفتم. بقیع که برای ما حسرت به دنبال دارد. حسرت زیارت قبوری که می دانی در چند متری توست اما نمی توانی از نزدیک حس کنی .. حتی نمی دانستم کجا باید بایستم که نزدیک ترین محل به قبرها باشد.

آخ که چقدر دلم هوای آن قدم زدن ها را کرده است. شب های مسجدالنبی (صلوات الله علیه). سحرها که انگار نه انگار که نصف شب است و آدم های دنیا در این ساعت خوابند و مسلمان ها در اینجا بیدار و به سمت نماز می شتابند... قدم زدن بر روی آن سنگ ها و نگاه کردن به آن همه مسلمان و فکر کردن به وضعیتشون و پیدا کردن نقش و جایگاه خود بین این آدم ها .. وضعیتی که با دین ما سازگار نیست؛ فقر اقتصادی و فرهنگی شدیدی که آنجا می بینی و هر چه فکر می کنی با خواسته های دینمان جور درنمی آید..

آنجا شیعه که باشی، گاهی غربت عجیبی حس می کنی. اگرچه اکثر زائران، مهربان هستند و پر از محبت. و این را به خصوص وقتی دیدم که یه خانم اهل مغرب سجاده خودش را افقی پهن کرد تا من بدون سجاده یا روی سنگ ها نماز نخوانم . اما خیلی دلم می خواست شیعه هایی از کشورهای دیگر ببینم. یک شب که برای زیارت بقیع رفته بودم ( زیارت از پشت نرده های صحن مسجد النبی صلوات الله علیه) متوجه حضور پراکنده ی سایر شیعیان و زیارت شان شدم. زیارتی آرام و بی صدا و شبه مخفیانه ...

یک شب هم،‌ موقع بازگشت از حرم، به یک کتاب فروشی رفتم. می خواستم کتاب هایشان را ببینم. برایم جالب بود که آنها هم مثل ما شیعه ها، یه عالمه کتاب حدیث و تفسیر و تاریخ و ... داشتند. و همین طور موضوعات روز از جمله زندگی زناشویی و کتاب های ویژه ی بانوان و ...  و اینکه قفسه های مختلف پر از کتاب های به زبان مختلف داشت. یک کتاب فارسی هم دیدم که درباره ی بقیع بود. همانجا قسمت های زیادی از کتاب رو با ورق زدن مطالعه کردم!!

وقتی در حیاط مسجد راه می رفتم و کودکانی را می دیدم که روی سنگ ها سر می خورند و بازی می کنند، واقعا به حالشون حسرت می خوردم!!‌ دلم می خواست من هم کودک بودم و در اون فضا بازی می کردم و می دویدم و سر می خوردم ..

نمی دونم اگر شوق اعمال حج و زیارت کعبه نبود، چطور می خواستیم از مدینه خارج شویم ؟! اما حیف که روزهای سفر به سرعت می گذشت و به پایان نزدیک می شدیم.

روز آخر رسید و وداع  و آماده شدن برای احرام.

یکی از اقوام سپرده بود که هنگام غسل احرام ، آن موقع که تمام لباس هایم را کنده ام به یادش باشم. و چه سفارش خوبی. چرا که در آن لحظه باید تمام لباس های دنیوی را از تن به در می آوردم و خود را شستشو می دادم و آماده ی پوشیدن لباس طاعت می شدم . ای کاش این نمادها را به واقع درک می کردیم و روحمان را شستشو می دادیم.

همگی لباس احرام پوشیده به سمت مسجد شجره حرکت کردیم. به لحظه ای نزدیک می شدم که همیشه می ترسیدم. لحظه ی گفتن " لبیک " ... لبیک که هر چه هست اوست و دیگر هیچ نیست. لبیک که دیگر تمام مومنان از دست و زبانم در امان خواهند بود. لبیک که طاعتت خواهم کرد . لبیک که فقط تو ... و من همیشه می ترسیدم که لبیک بگویم و پاسخم منفی باشد و یا اینکه لبیک بگویم و به عهدم وفا نکنم. و حالا می بینم که چه ترس به جایی بود!!

بعد از خواندن نماز مغرب و عشا، تلبیه گفتیم و محرم شدیم. چه حس عجیبی. مثل یک جور قرار دادن خود در یک حفاظ. شروع مراقبه. مراقبه ای که تمرین حقیقت زندگی است... تمرین بندگی و پرهیز از حرام ...

تقریبا نیمه شب بود که به مکه رسیدیم. پدر و مادرم تصمیم داشتند همان شبانه اعمال را به جا بیاورند تا بتوانند فردا صبح مادربزرگم را ببرند. من هم تصمیم گرفتم در کنار آنها باشم. عطیه و همسرش هم با ما همراه شدند. بابا در ابتدا مخالف آمدن آنها بود. نگران مسئولیت اعمالشان بود. اما مثل همیشه وقتی کاری را قبول کرد، به بهترین نحو انجامش داد.

با مامان قرار گذاشتیم که ما سرمون رو پایین بیاندازیم و وقتی به جایی رسیدیم که کعبه دیده میشد، بگوید تا ابتدا سجده کنیم و بعد به مقصود نگاه کنیم ؛ و آن لحظه فرا رسید.. اولین دعایم رو از سال ها قبل معلوم کرده بودم و هر چه کردم نتوانستم تغییرش دهم. نمی دانم مقبول شد یا نه...

خیلی زود وارد جمعیت طواف کنندگان شدیم. محیط کعبه کوچک تر از تصورم بود. پدرم پشت سر من و عطیه و مامان حرکت می کرد و مواظب ما بود. ابتدا ترس خاصی داشتم. از اینکه نتوانم اعمال را به درستی انجام دهم. اما به تدریج توانستم ذهنم را متمرکز کنم. بابا با صدای بلند دعا می خواند و حضورش را به ما نشان می داد و آرامش بخش ما در آن شلوغی جمعیت بود. یکی از اساتیدم سفارش کرده بود که دعای فرج بخوانم : الهی عظم البلاء ... زمان گذشت تا آنچه را درباره ی طواف خوانده بودم به یاد بیاورم. درباره ی چهار ضلع کعبه و اینکه طواف بر اساس چهار کلمه است : سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر. اینکه ملائکه در عرش نیز طواف می کنند و ما هم حرکتی مانند آنها داریم... دونه دونه آدم ها رو به یاد می آوردم و برایشان دعا می کردم. ابتدا برای پدر و مادرم؛ به خاطر تمام زحمت هایشان و اینکه مرا در آن فضا بردند؛ طواف زودتر از آنچه فکر می کردم تمام شد و به پشت مقام حضرت ابراهیم ( علیه السلام) برای نماز رفتیم. قدم در راه ابراهیمی باید بگذاریم . درست پشت قدم هایش ...

به سعی صفا و مروه رسیدیم. مردهایمان به خاطر هروله کردن و سرعت گرفتن از ما جدا شدند. من و عطیه دست هایمان را به هم داده بودیم و با همدیگه فاصله ی بین صفا و مروه را طی می کردیم. فکر می کنم یکی از نقاط اوج سفرم در همین سعی بود.

وقتی بین صفا و مروه می رفتیم و می آمدیم و به آب چشمه زمزم که زیر پای کودک حضرت ابراهیم (علیه السلام) جوشیده بود نگاه می کردم و تشنگی شش ماهه ی امام حسین (علیه السلام) به یادم می آمد ...

وقتی به تکه راه هروله کردن رسیدیم؛ هروله ای که خوانده بودم شاید فلسفه اش به خاطر پایین بودن آن قطعه زمین و اضطراب بیشتر حضرت هاجر(سلام الله علیها) بوده و یاد هول و ولای دل حضرت زینب (سلام الله علیها) و قتلگاه افتادم.

وقتی یاد سعی امام حسین (علیه السلام) افتادم برای رفتن به قتلگاه و برگرداندن جنازه ها. وقتی یادم می آمد حرف های مسئول کاروان کربلایمان که می گفت فاصله ی قبر امام حسین (علیه السلام) و حضرت عباس (علیه السلام) برابر سعی صفا و مروه است ... بعدها که برگشتیم و با یکی از دوستانم در این رابطه صحبت می کردم، به نکته ی زیبایی اشاره کرد : اینکه امام حسین (علیه السلام) خودش از خدا هیچ کدام از اینها را نخواست؛ نخواست که چشمه ای جوشیده شود؛ یا جنگ تغییری کند؛ و این نخواستن و مقام فنا و رضا بود که سرنوشت تاریخ را رقم زد ...

تلاش میکردم اونچه رو که در کتاب ها خونده بودم به یاد بیارم. خوانده بودم که در سعی، بین خوف و رجا هستی. از صفا صفا میگیری و از مروه مروت و جوانمردی..

سعی تمام شد و در مروه باید تقصیر می کردیم. چیدن ناخن و مو. باید آنچه مایه ی زیبایی بود ریخته می شد..

و بعد هم مجددا طواف و نماز نساء.

حج پر از نماد است؛ نمادهایی که متذکر عمیق ترین مفاهیم زندگی هستند؛ و جالب اینکه در گوشه گوشه ی این اعمال، رد پای یک زن ( حضرت هاجر سلام الله علیها) را می بینی. از اینکه قبر او جزئی از مطاف است و مانند کعبه، باید به دورش بچرخی گرفته تا سعی بین صفا و مروه. حتی تشنگی ات هم با آب چشمه ای که زیر پای کودکش جوشیده برطرف می شود. جالب است که با این وصف، می گویند اسلام در حق زنان ظلم کرده !!!

آری . در این اعمال، باید ذره ذره دنیا را از وجودمان می شستیم. آنجا همه یک رنگ؛‌ در ظاهر فرقی نداشت که دکتر هستی یا مهندس؛‌ تحصیل کرده ای یا بی سواد؛ پولدار هستی یا فقیر ( هر چند این یک مورد حتی از روی لباس احرام خودش را نشان می داد!) آنجا باید رها می شدی از خودت، از هر چه رنگ توست؛ غرورت را و هر آنچه داشتی باید می ریختی . و در آن صورت می فهمیدی که چرا می گویند حج مثل یک تولد تازه است و چرا باید هر مسلمانی، زمانی که قدرت و توان یافت، آنرا به جا بیاورد ...

وقتی اعمال تمام شد، شادی خاصی درونم رو گرفته بود. یک حس عمیق که کمتر در زندگی عادی می شه تجربه اش کرد.. و جالب اینکه حتی بعد از دومین بار احرام ( که به توصیه ی یکی از اساتیدم هدیه کردم به امام حسن عسگری علیه السلام که هیچ گاه در عمر مبارکش نتوانست به حج برود) و به جا آوردن اعمال نیز همین حس را داشتم.

روزهای بعد که بر روی اعمال مسلمانان دقیق تر شدم، روزهایی که به توصیه ی یکی از دوستان، ذهنم کمی درگیر مساله ی ولایت نیز بود، بیشتر فهمیدم که چرا امام حسین (علیه السلام) حج در مکه را رها کرد و به جایی دیگر رفت و حج کامل تر را درک کرد.

آنجا همه نماد مسلمانی دارند. همه کاری مشابه انجام می دهند. همه یک رنگ .. اما هر چه به دنبال وحدت دل و قدرتی که باید باشه می گردی پیدا نمی کنی. همه گرد کعبه می گردند. همه دعا می کنند. همه چیز معنوی است. اما یک چیز کم است. همان چیزی که باید نتیجه ی همه ی اینها باشد. هر کس سرش به کار خودش گرم است. همه فراموش کرده اند. و آن همان چیزی است که امام حسین(علیه السلام) برای رسیدن بهش اینجا را رها کرد و رفت. همان چیزی است که همیشه شیعه سفارشش کرده. و اینجا شیعه که غریب است هیچ، خدا هم در خانه ی خودش غریب است... اینجا کسی کاری ندارد که این همه مسلمان فقیر و فرهنگ پایین برای چه ؟ وظیفه ی من چیست ؟ اینجا کسی کاری ندارد که ما با این جمعیت چه قدرتی باید باشیم و نیستیم ؟! اینجا همه فراموش کرده اند که خدا می خواهد ما الگوی جهان باشیم. گواه مردم باشیم ...

آن روزها، روبروی ناودان طلا شده بود یک جور پاتوق برایم. اصلا آنجا که بودی، دلت می خواست ساعت ها خیره شوی به کعبه و آدم هایی که اطرافش در حرکت هستند.. چه لذت بخش بود نماز شب ها و نماز صبح ها در آن فضا و شنیدن صدای پرنده ها هم آواز اذان .. ای کاش می توانستم تمام آن لحظه ها، دعاها، فراز و نشیب ها و همه چیز را بنویسم .. این سفر، پر بود از لحظه های تلخ و شیرین. حتی می توانم بگویم اگر بار معنوی اش نبود، شاید یکی از تلخ ترین سفرهای زندگی ام بود... اما خدا رو شکر که خودش بود و خانه اش و حرم امن الهی ...

سال ها روی به سویی می کردم و نماز و دعا می خواندم؛ حالا همان جایی بودم که رو به سویش می کردم !! همیشه رو به کعبه می کردم و سلام بر امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف) می دادم؛ حالا آنجا نمی دانستم به کدام سو باید رو کنم ؟!

یکی از اساتیدم سفارش کرده بود که اعمال سرداب مقدس را یک بار در مدینه و یک بار در مکه به جا بیاورم؛‌ و اگر اشتباه نکنم می گفت که بزرگان گفته اند به جا آوردن این اعمال باعث تعجیل در فرج می شود...

خیلی ها به ما ایراد می گیرند که چرا این همه هزینه برای سفر حج می کنید؟! چرا این پول را صرف امور خیریه نمی کنید. پاسخم به آنها این است که آیا شما در زندگی عادی و روزمره تان هیچ خرج بیهوده ای ندارید؟! مجموعا در سال چقدر صرف تفریح و رستوران و سفرهای داخل و خارج کشور می کنید؟! اگر واقعا آدمی هستید که درآمدتان را بعد از ملزومات زندگی، کاملا صدقه می دهید و هیچ برای خود ندارید، حرفتون رو قبول می کنم. هزینه ی سفر حج رو هم صرف همین امور کنید. چرا که از خود گذشتید و هیچ از خود ندارید. اما برای ما آدم های معمولی که زندگی مون پر شده از هزینه های زیادی که فقط صرف خودمون و تفریحاتمون و اندوخته هامون می کنیم؛ برای ما حج لازم است. اصلا این همه نماد برای ماست که لمس کنیم و تمرین کنیم برای رها شدن ...

باقی روزهای سفر هم به سرعت گذاشت و به لحظه ی آخر نزدیک شدیم. چقدر سخت بود. حتی فکر برگشتن به زندگی عادی و بیمارستان و کار و ... اذیتم می کرد. بعد از طواف دسته جمعی با همسفرها، دقایقی رو تنها در مسجدالحرام نشسته بودم ؛ به کعبه خیره شده بودم و اشک می ریختم. دختری در کنارم بود که بهم گفت گریه نکنم. اهل امارات بود ( اگر اشتباه نکنم) و با انگلیسی با هم صحبت می کردیم. می گفت که خدا تو رو دوست داره که اینجا هستی. گریه نکن... صحبتمون کشید به بحث شیعه و سنی. از خانواده ای سنی بود که با شیعیان به شدت دشمن هستند. اما خودش امامان ما رو دوست داشت و می گفت که سال ها به مسجدی به نام حضرت فاطمه (سلام الله علیها) می رفته و ارادت خاصی به حضرت داشت. از من سوال جالبی پرسید : اگر به مشهد برای زیارت امام رضا (علیه السلام) بیاید، در امان خواهد بود یا به خاطر سنی بودنش اذیت خواهد شد؟! وقتی پاسخ مرا شنید که مشکلی نخواهد داشت، به قدری خوشحال شد که بهم گفت حتما خبر خوبی خواهم شنید چرا که خبر خوبی به او دادم .. اسمش نادیا بود و در حدی که از سخنانش فهمیدم، ازم خواست تا هر وقت به یاد حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بودم، برایش دعا کنم ...

رفتیم وبازگشتیم. بازگشتنی که از همان اول هم ازش می ترسیدم.

اولین شنبه ی بعد از سفر، وقتی در بیمارستان می دیدم که همکارانم چگونه سر برنامه ی کشیک ها بحث و جدل می کنند، همه چیز برایم بی معنی بود .. سکوت کرده بودم و به این فکر می کردم که یک هفته پیش کجا بودم و حالا کجا هستم ؟!

اما دیگه هر روز که میگذره، یک قدم از حال و هوای حج دورتر می شوم. هنوز وقتی عکس و فیلم مسجدالحرام رو می بینم، نفس کشیدن در اون فضا رو حس می کنم. حس یک جرعه هوایی که برخلاف حرم های دیگه، بوی عطر نداشت اما فرق داشت ..

حالا اون روزها شده یه خاطره! خاطره ای که وقتی به یادش می افتم و مقایسه می کنم با زندگی این روزها، نزدیکه که به بن بست برسم.

بعد از حدود چهار ماه سکوت ، از آن روزها نوشتم. برای چندمین بار است که آغاز به نوشتنش کردم. دلم نمی خواست قبل از وصف آن روزها، چیز دیگری اینجا بگویم. و البته ممنونم از همه ی دوستانی که ازم خواستند بنویسم ..

امشب، پایان شعبان، ماه پیامبر (صلوات الله علیه) و آغاز رمضان است. امید داشتم با یاد آن روزها، دوباره متولد شدن رو حس کنم. حس همان سحر بعد از اتمام اعمال حج .

اما آن واقعیت کجا و این خیال کجا ...

باز هم باید بخوانم : اللهم ارزقنا حچ بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام ...

التماس دعا.

پ ن : بخش زیادی از اوصاف و تفسیرات اعمال حج رو بر اساس کتاب هایی که خوانده بودم نوشتم؛ چند تا از کتاب هایی که خوندنش رو توصیه می کنم و احتمالا فایل های پی دی افش رو هم از سایت سازمان حج می تونید دانلود کنید : - عرفان حج از آیت الله جوادی آملی - حج استاد شریعتی - خاطرات حج منوچهر انتظاری

/ 8 نظر / 31 بازدید
رضا پورعلی

سلام توصیفات زیبایی بود... سحر بعد از اعمال... فوق العاده است... خصوصا با نوای پرندگان... مثل پر سبک هستی... همه چیز این سفر عالیه... چه حس پاک و خوبی داره آدم وقتی برمیگروده از این سفر... ولی امان از زندگی روزمره و درگیر روزمرگی و فراموشی و این نفس لعنتی... امان... از مدینه هیچ نباید بگم... چون مدینه یه حرفایی داره که فقط باید حس کرد و چشید و میدونم که حس کردید... هرکی بره اونجا حس میکنه... حرفایی تلخ برای چشیدن... حرفهایی از جنس کوچه... خب دیگه خیلی حرف زدم! البته این متن رو یک بار دیگه فرستادم ولی نرفت! امیدوارم توی جوونی حج تمتع هم برین... التماس دعا یا حق

سيد عدنان

سلام بزرگوار ممنون از اينكه ما را نيز در خواندن خاطرات خود شريك ساختيد. اميدوارم كه هميشه شاد باشيد و آرام

عاطفه

فعلا نتونستم کامل بخونم...ولی در اسرع وقت کاملش میکنم! واقعا زیبا نوشتی ان شالله حج شما مقبول باشه. چرا که ما رو هم از شنیدن وصف عیش بی نصیب نگذاشتی . ممنونم :)

شفیره

ارزو می کنم برایتان که این حس خوب و درک جدیدی که از زندگی داشتید تا مدتهای زیادی همراهتون باشه

شفیره

ارزو می کنم برایتان که این حس خوب و درک جدیدی که از زندگی داشتید تا مدتهای زیادی همراهتون باشه

منیب

پرواز در قفسی که درش باز بود ولی نمیتونستی قفسو ترک کنی آرزو میکنم اینبار اونجوری که برات دعا کردم بری تلافی همه چیز در بیاد

منیب

[گل]