294

به نام حق!

قسمت پایانی سفرنامه :

دیگه بچه ها یواش یواش دارن خداحافظی می کنن و حلالیت گرفتن ها شروع می شه. خیلی غم انگیزه! بالاخره یه بار زهرا رو تو راهرو تنها پیدا می کنم و حرفی که مدتیه تو دلمه رو بهش می گم : اینکه اولش از اومدنش اصلا خوشحال نشدم اما خیلی خوب شد که اومد و و الان خوشحالم و این سفر برای رابطه مون خیلی خوب بود. (رابطه ای که داشت خراب می شد و الان انگار نجات پیدا کرده ...) زهرا هم تشکر می کنه که با این شهامت این حرف ها رو دارم می زنم و اون هم حرف هام رو تایید می کنه و می گه که دیدش به من عوض شده و به خاطر جشن تولد هم دوباره تشکر می کنه. هر ثانیه که میگذره به لحظات وصف نشدنی آخر نزدیک می شیم. خیلی هامون در راهروی قطار و نزدیک کوپه ی دکتر فروتن هستیم. دکتر فروتن حرف از یه برنامه در دانشکده می زنه که آنچه را دیدیم و بر ما گذشت رو به بقیه نشون بدیم... بالاخره می رسیم و از قطار پیاده می شیم. روی پله های برقی، برمیگردم و به دوستانم نگاه می کنم. چه حس و حالی ... قراره دم مسجد راه آهن دوباره جمع بشیم. من و خانم دکتر حشمتی مسیرمون به هم نزدیکه و تصمیم داریم با یه ماشین بریم. بچه ها روبه روی مسجد ایستاده اند. بر خلاف خیلی از سفرهای دیگه که در چنین لحظاتی نمی شه آدم ها رو کنار هم نگه داشت، همه دور هم هستیم و یه حس خاص رو تجربه می کنیم. بلندگوی تاکسی راه آهن به درخواست یکی از همسفرهای ما کد 212 رو اعلام می کنه! رمز گروه برای سکوت کردن و گوش دادن به یه نکته ی مهم. اما این بار قرار نیست که حرف خاصی گفته بشه جز اینکه خاطره اش زنده بشه . و دیگه یواش یواش آخرین خداحافظی و جدایی... (حتی حالا که بعد از چند روز دارم می نویسم، حس غریبی دارم)

شاید اون لحظه های آخر، فکر می کردم همه چیز داره تموم می شه؛ اما وقتی فردای روز خداحافظی (چهارشنبه) سه نفر از همسفرها رو در اتاق مشاورین ریاست دانشگاه در حال کار برای برنامه های بعدی گروه دیدم، فهمیدم که نه!

انگار این سفر می تونه آغاز یه راه جدید باشه؛ راهی که در کنار هم و به لطف یزدان، باید بسازیم و قدم در آن بگذاریم ... انشاالله.

/ 1 نظر / 16 بازدید
لهوف

سلام. همشونو خوندم، خیلی دوسشون داشتم.. اما در مورد تو و زهرا! بعد از برگشتن حس کردم! ولی الان که گفتی بیش تر خوش حال شدم! که همه چی فرو نریخت.. [گل][گل][گل]