246

به نام حق.

دلم گرفته. از همه ی این همه تنهایی. از اینکه کاری از دستم ساخته نیست. از اینکه نمی دونم تا کی باید صبر کنم؟ نمی دونم آخرش چی می شه؟ از این همه دعایی که کردم و انتظار استجابتش. از این همه توبه ای که کردم و انتظار پذیرفته شدنش.

خدایا. تا کی باید صبر کنم؟ تا کی باید تحمل کنم؟

تا کی باید ادب نگه دارم که نمی دارم در برابر این همه نگاه و سلام آدم هایی که معلوم نیست پشتش چی می گذره؟ در برابر این پرسش های مسخره؟ تا کی باید برای نگه داشتن هویت و کمی پاک بودن - اگر مانده باشد- مراقب تمام حرف ها و رفتارها باشم؟

تا کی باید یاد بگیرم که هر دفعه، خیلی زود از ناراحتی اتفاقی که می توانسته بیفته و نیفتاده، در بیام؟ تا کی باید یاد بگیرم که خودم رو بزنم به فراموشی؟ تا کی باید سعی کنم صبح که بلند می شم، ادای آدم های پر انرژی رو دربیارم ؟

ای کاش می توانستم این بار هم بگویم که راهی خواهم ساخت. ولی! در جایی که کاری از دستم ساخته نیست؛ جز اینکه فقط دلم رو خوش کنم به خدا و مصلحتش و سعی کنم زندگی کنم ، راهی ندارم...

دلم گرفته. خیلی.

/ 3 نظر / 14 بازدید
س ع ف

در گشت زدن در مزرعه گوجه فرنگی و خیار درختی شاید پاسخی از آن یگانه پنهان شده بود

زهرا ح

کاش در وضعیتی بودم که می توانستم راهی روبرویت باز کنم، با روشی، راه حلی، حرفی.. چه کنم که خودم اگر درمانده تر از تو نباشم، کم تر نیستم.. باید منتظر معجزه بود.. باید به معجزه ایمان داشت.. [گل]

س ع ف

منظورم این نبود . ما باید از تماس با طبیعت آفریده او لذت مستقیم هم ببریم - نه از طریق قانون علیت- و علامتش اینستکه امید و نشاط کسب میکنیم اگر نشد باید بیشتر به آنها دست بزنیم از این ساقه و گل و از زیبائیشان برای هم تعریف کنیم نمونه هایی از آنها را در اتاق خود داشته و بالاتر از این خود را وابسته به آنها کنیم مانند یک روستایی ساده ای که آنجا دیدید. سپس زیبایی خودمان را ببینیم و ستایش کنیم و چند کار دیگر باید کرد . . . من هم جمله زیبای او را تکرار میکنم: یه روزی می شه که به همه ی این حرف ها و این روزها می خندی! با او بنشین تا یک غذای خوشمزه را یادت دهد وقتی درست کردی یک لقمه را هم بیاور تا تست کنیم مابقی حرفها پس از چشیدن غذا به ز ح هم همین را پیشنهاد میکنم نخندید بسیار جدی گفتم