290

به نام حق!

قسمت هایی از سفرنامه :

...

حدودای ساعت 7:30 صبح وارد ایستگاه راه آهن خرمشهر می شیم. دوستان از همه ی مراحل سفر در حال عکسبرداری هستند. دم در ایستگاه، یه عکس دسته جمعی می گیریم و سوار اتوبوس می شیم و به سمت آبادان حرکت می کنیم. راه که می افته، نوحه ی آزادی خرمشهر رو می گذارن. اولش که می شنویم، خنده مون می گیره. ولی بعد که وارد  شهر می شم و به نوحه هم گوش می دیم، تازه می فهمم کجا هستم. تازه حواسم جمع می شه اینجا همون شهری است که بارها در کتاب ها خوانده بودم. شهری که مردم کشورم رو از آن بیرون کردند و به شدت تخریب شده بود. اهالی اینجا رو که با لباس عربی می بینم، در نگاه اول احساس هم وطن بودن ندارم. اما وقتی یادم میاد که اینها کسانی هستند که برای حفظ شهرشون و به نام همین کشور، چه مقاومت هایی کردند و از جانشون گذشتند، دید دیگه ای پیدا می کنم. با دیدن یه مسجد، یاد مسجدی می افتم که روز آزادسازی خرمشهر، نماز ظهر در آن خوانده شد که چند لحظه ی بعد از نزدیک مسجد جامع رد می شیم و دکتر فروتن اشاره می کنند که به اینجا برای بازدید می آییم.

شهر یه بافت کاملا تازه داره. انگار با وجود گذشت بیش از بیست سال از زمان جنگ، هنوز در حال بازسازی است. از جاده ی ساحلی عبور می کنیم و محو تماشای رودخانه می شیم. یاد کتاب {دا} می افتم و تصویراتی که از این رودخانه در ذهنم نقش بسته بود.

...

/ 0 نظر / 15 بازدید