300

به نام حق!

خاطراتی از جنس پزشکی :

- صبح برای اولین بار یه زایمان طبیعی رو از نزدیک می بینم. یکی از عجیب ترین لحظات این دنیا! نمی دونی برای مادری که داره زجر و درد میکشه اشک بریزی و ناراحت باشی یا برای اون موجود کوچکی که داره تلاش می کنه وارد این دنیای من و تو بشه. دقایقی بعد می بینی که مادر داره از دور به بچه اش توی یه محفظه شیشه ای نگاه می کنه و می تونی از نگاهش هزاران معنی رو درک کنی ...

- شب بابابزرگ که میاد خونه مون، می بینیم متخصص پوستش اون ضایعه ی روی صورتش رو کاملا برداشته و جاش بخیه زده! همون که از عید می گفتم احتمالا باید نمونه برداری بشه و همه از جمله پدر خودم می گفتند نه! ما هم یه عالمه از این ها داریم!! اصلا یکی نبوده و نیست که بگه من بدبخت پنج ساله دارم تو دانشکده و بیمارستان زندگی می کنم و حالا هیچ کس برای حرفمون تره هم خورد نمی کنه! پدربزرگ به دکترش گفته اسم این ضایعه رو برای نوه اش که دانشجوی پزشکیه بنویسه. برگه رو که می ده دستم، می مونم چه جوری بگم! بی سی سی! یکی از انواع تومورهای پوستی! وقتی می گم یه توموره، مامان همچنان انکار می کنه که توده نه تومور!!! ...

...

تازه احساس می کنم به قشنگی های پزشکی دارم نزدیک می شم! حیف که این رو هم احتمالا باید بگذارم و بروم ...

...

- قبل از شروع راند بخش زنان، رزیدنت ها سفارش می کنن که هیچ کس هیچ سوالی حق نداره بپرسه! دیشب کشیک بدی داشتند و همه خسته اند و ما رو تهدید می کنن! به یه مریض می رسیم که خودم در درمانگاه دیده بودمش. آبسه غدد بارتولن! تو همون درمونگاه هی می گفتم تو کتاب و آپ تو دیت نوشته که باید درناژ کرد و کاتتر گذاشت. اما استاد محترم گفتند اول باید آنتی بیوتیک بدیم بعد! سر راند می بینم که برای مریض هیچ کاتتری که گذاشته نشده هیچ، انگار به آنتی بیوتیک ها هم خوب جواب نداده! به استاد می گم که تو کتاب چی نوشته و قبول داره اما آبسه ی مریض پاره شده و قابل کاتتر گذاشتن نیست. همین یه سوال کوچک با تذکر انترنمون (با یادآوری رزیدنت های محترم) مواجه می شه!!!

سر راند هستیم که می بینم رزیدنت ها می گن صداشو درنیارید! هنوز نفهمیدم صدای چی رو درنیاریم که می بینیم همه به سمت بخش روبه رویی می دون. ظاهرا یه مریض سقط کرده. از استاد اجازه می گیریم و ما هم میریم. مریض در دستشویی بوده که بچه اش اومده! یه جورایی شوکه شده. سریع به بلوک زایمان برده می شه و ما هم به دنبالش. دقایقی بعد در بلوک یه جنین روی زمین افتاده و مادرش داره گریه می کنه و ما هم نمی دونیم چه طور باید بهش دلداری بدیم. فقط دلمون به این خوشه که از قبل از این اتفاق هم قرار بود با دارو سقط کنه و بچه موندنی نبود ...

بعد از راند کوتاه، برخلاف بقیه می مونم در بخش که شرح حال بنویسم. تو ایستگاه پرستاری نشستم که یکی از پرستارها می پرسه استاژری؟ می گم بله. می گه وقتی رزیدنتت اینجاست، تو باید بلند شی و اون روی صندلی بشینه!!! بلند می شم. بیچاره رزیدنته دائم می گفت بشین و تا موقعی هم که اونجا بودم خودش روی صندلی ننشست! یه پرونده برداشتم و دارم می خونم که پرستارها شروع می کنن به غرغر کردن که پرونده رو برندارید و می خوایم دستورها رو چک کنیم و مجبور می شم پرونده رو بدم. می گم به هر حال ما هم حق داریم اینجا ... رزیدنته هی می خواد پادرمیونی بکنه که دیگه با عصبانیت بخش رو ترک می کنم.

...

از اینکه نتونستم با این همه ادعا، یه ارتباط خوب برقرار کنم حالم گرفته است.

...

امروز رفتم بخش. اینترنمون که منو دید، گفت اون روز با اون رزیدنته می خواستن باهام صحبت کنن تا ناراحت نباشم. رزیدنتمون ناراحت شده بود که من ناراحت شدم!

...

به هر حال، با وجود همه ی سختی های پزشکی و کم کاری های خودمون، چه در آینده طبابت بکنم و نکنم، در این چند سال دانشجویی، چیزهایی رو فهمیدم و تجربه کردم که شاید در هیچ رشته و دانشگاه دیگه به دست نمی آوردم.

...

الحمد لله برای همه چیز ...

...

پ ن : تصمیم جدیدم : در اوج احساس ناراحتی، ترجیحا متنی ارسال نکنم؛ و این یعنی صبر کن و ببین خدا برایت چه نوشته! هرچه می گذره بیشتر بهش اعتقاد پیدا می کنم...

پ ن : از جایی و کسی دیگر :

هست»را اگر قدر ندانی می شود «بود»
و چه تلخ است…
«هست» ی که «بود» شود
و «دارم» ی که «داشتم»

/ 1 نظر / 15 بازدید
لهوف

اصلا نمیدونم خاصیت ترم 10 ای بود یا خاصیت بخش زنان! که کلی بیش تر از قبل منو عاشق پزشکی کرد.. با اینکه بخش زنان یه سری ضعفایی داره که توی بخشای دیگه وجود نداره.. درمورد ایستگاه پرستاری! منشی بخش به منم همین حرفو زد!!! با این مضمون که وقتی رزیدنت هست تو چرا نشستی!! اون روز خیلی ناراحت شده بودم منم!