278

به نام حق!

امروز ، وقایع از پی هم اتفاق می افتاد. دو ساعت کلاس با استادی که تمام تلاشش را می کرد تا با یه عالمه مدارک علمی و مستندات به ما بفهماند که دیگر یک پزشک متخصص ، حتی از نوع بهترینش و در نادرترین رشته هاش، تقریبا به درد زیادی برای این کشور و این آدم ها نمی خورد! و هزاران نیاز مهم تر و پرفایده تر هست که باید هوش و ذهن و توانی که خدا به ما داده و در برابرش مسئولیم، حلش کند؛ مباحث کلاس کاملا آکادمیک بود؛  علی الظاهر هم اصلا کلاس قرآن و حدیث و هرآنچه که اسم مذهبی دارد نبود؛ ولی نشان می داد که عدالت اجتماعی برای اجرا نیاز به ایدئولوژی دارد ؛ درست همان چیزی که قرآن و صاحبش از ما خواستند ... و من حس می کردم که استاد و کلاس درسش مصداق علما و علم و حکمتشان در قرآن هستند. احساسی که شاید حتی پای خیلی از کلاس های مذهبی و سخنرانی های مذهبی اصلا به آدم دست نمی دهد! یا بهتر بگم آدم به یادش هم نمی افتد!

تنهایی مومن امروز برایم روشن تر شد. وقتی آخر کلاس دیدم که خیلی از آدم ها می دانند و حاضر نیستند از خواسته های خودشون بگذرند. حاضر نیستند حق واقعی این نعمت های خدادادی خود را ( هوش، علم، توان ، خانواده و ...) را بپردازند. و هزاران آدم دیگری که حاضر هستند از خواسته های خود بگذرند ولی آن را در همان احساس لذت لحظه ای درمان معدود آدم بیمار می دانند؛ یا صرفا در همان برگزار کردن چند برنامه ی مذهبی و یا  بودن در یک تشکل و خود را خسته کردن برای کارهایی غیراصولی ...

حیف لذت این کلاس که با سروکله زدن با خودم و آدم ها برای مبلغی پول و حق الزحمه کم شد و از خالصی دراومد. به تازگی برخی بحث کردن ها با آدم ها و حرف های زیاد، بیشتر اذیتم می کند...

از آن کلاس به کلاسی دیگر. یک همایش با عنوان و محوریتی کاملا قرآنی! شاید بتوانم بگویم فهم دیگری ازبرخی مباحث داشتم؛ در واقع کلاس قبلی برایم تثبیت می شد.

و جالب ترین اتفاق امروز. دیدن استاد دوران اول دبیرستان. استادی که هنوز دعای هنگام وضویم همانی است که او به فارسی به ما یاد داد؛ و شاید بتوانم بگویم بخشی از اندیشه ی امروزم بر پایه ی آموزه های آن دورانم از او شکل می گیرد ... در آغوش استاد جایی دیگر برای اشک های من بود که انگار طاقت ماندن تا زمان مراسم عزاداری را نداشتند ...

در راه بازگشت، خواسته ی بزرگ ترهایم را می شنوم؛ در خودم فرو می روم. از من می خواهید که این همه اندیشه و ارزش های زندگی ام را با چه تعویض کنم ؟ انتخابم بشود همین آدم هایی که شما فکر می کنید در شان من هستند و من در میان همین ها به تنهایی اندیشه ها می رسم؟ هرچه در فکرم می گردم بین این همه آدمی که دور و برم هستند و به دنبال کسی می گردم که اولا این ارزش ها را بفهمد و بپذیرد و ثانیا در فکر عمل باشد و صرفا در فکر رفاه آینده اش نباشد کمتر میابم ...

غم و شادی این دنیا در هم تنیده است ...

و نهایتا امشب باید برای امتحان پایان بخش بخونم و یاد بگیرم اگر مریضی آمد و شپش داشت چه کارش باید بکنم ؟!! (در حالیکه استادم تمام تلاشش را کرده که به ما یاد بدهد باید به جای اینکه فقط یاد بگیریم بیماری انسان ها را درمان کنیم، کاری کنیم که اصلا بیمار نشوند، آن هم نه با چند توصیه ی بهداشتی بلکه با تامین عدالت اجتماعی...)

اللهم عجل لولیک الفرج .

 

پ ن : یکشنبه 20 آذر 90

/ 1 نظر / 14 بازدید
تسليم ناپذير

هميشه با خوندن مطالبت از خودم خجالت ميكشم...ما هم سن هستيم اما شما خيلي عاقلتر از مني...كاش اونقدري كه شما روي خودت كار كردي منم كار ميكردم.مطالبت رو كه ميخونم ياد احساسات قشنگ نوجوونيم ميوفتم،اميدوارم باز هم همون احساس و شور در من زنده بشه...