264

به نام حق!

دیشب فهمیدم که چقدر دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده!

1- تازه رسیده بودم و در مسیر فرودگاه به مجتمع فرهنگی : رادیوی ماشین درباره ی سفر می گه : اگه می خواید خودتون رو بشناسید به سفر برید ؛ حالا می فهمم یعنی چی.. از روز قبل تصمیم داشتم یه حرفایی رو با خدا بزنم! دیگه وقتش بود ؛ گفتم و پناه بردم بهش. برای اتفاقاتی که می ترسیدم بیفته، ازش کمک خواستم؛ همون شب اول وقایعی اتفاق افتاد که تا حدی احساس کردم خدا پناهم داد! و امیدوارم که درست فکر کرده باشم...

2- مثل همیشه فکر می کنم که باید در بحث ها و هر وقت که دلیل کاری رو توضیح می دم، اون اعتقاد اصلیم رو بیان کنم . اعتقادی که خیلی ها قبول ندارند. و این یه حس دوگانه ی شدید ایجاد می کنه. نگرانی از ناراحتی دیگران و تفکر آدم ها راجع به خودم و از طرفی خوشحالی از اینکه به جای اینکه مثل خیلی های دیگه کنار بکشم، همه ی اونچه که از امر به معروف و اعتقادات و .. تو ذهنمه ، سعی کردم در عمل نشون بدم . ولی گاهی اون احساس نگرانی بسیار آزاردهنده است و این از همون شب اول سفر گریبانم رو گرفت !

3- رسیدم. و از همون ورود، با یه عالمه لطف دوستان قدیمی و انتظار آدم ها روبرو شدم؛  این چند روز خیلی در خودم درگیر بودم؛ این همه احترام و عزت ؟! احساس کردم که بزرگتر از دل منه!  مثل همیشه پناهم خدا بود ... و بعد هم فهمیدم که وقتی این احترام رو بدست آوردی، نگران از دست دادنش می شی... چقدر دل ما آدم ها کوچیکه. همون شب اول یاد دعای امام سجاد (ع) افتادم :

"بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست، و درجه و مرتبه مرا نزد مردم بلند مگردان مگر آنکه مرا به همان اندازه نزد خودم پست گردانى، و عزتى آشکار برایم ایجاد مکن مگر که به همان اندازه در باطنم خاکسار سازى."

4- فهمیدم که هنوز پتانسیل تنها بودن رو ندارم! ... و چه حس خوبی بود وقتی که دیدم برای چند لحظه کسی بود روبرویم که هر چه هر کدام می گفتیم، دیگری می فهمید و انگار با نگاهمان با هم حرف می زدیم .. ولی حیف؛ حیف که محدودیت ها اونقدر زیادند که با وجود این همه دوست و همکار، باز هم تنها خواهی بود و برای گفتن هر کلمه که تو دلت هست باید مواظب باشی؛‌ حیف که روابط پر شده از اجبار و ظاهرسازی ... چقدر جای خالی یک دوست صمیمی در این سفر احساس می شد ...

5- تهران که بودم، با دوستانم راجع به سفر صحبت می کردیم. در پاسخ به یکی از دوستانم که می گفت دیگه سفر دوست نداره، مخالفت کردم و گفتم سفر حتی اگه تکراری باشه، خوبه و من استقبال می کنم؛ هنوز خیلی عقیده ام عوض نشده ولی اصلا فکر نمی کردم که از این سفر، انقدر کم لذت ببرم! ! ولی در این سفر، تجربه ی جدیدی داشتم. نوع نگاه آدم ها به من در این سفر متفاوت بود؛ تا به امروز، در بیشتر سفرها، احساس هم سطح بودن با دوستان و همکارانم رو داشتم؛ با یک رابطه ی متقابل؛ ولی این بار، نگاه برخی چشم ها پیش کسوت بودن رو به من القا کرد؛ اگرچه پذیرشش برایم سخت بود اما این یعنی اینکه باب مفاهیم جدیدی برایم باز شد

6- دلم می خواد امشب برم شاهچراغ ...

/ 3 نظر / 15 بازدید
Dr.4leaf

با این قسمت موافقم که :سفر حتی اگه تکراری باشه، خوبه. همیشه بود و نبود دیگران و دیدی که اونها نسبت به ما دارند در ما تاثیرگذاره اما من فکر میکنم باید اونقده خودمونو تغییر بدیم که کمترین تاثیر رو در ما بگذاره

س.م.ع

با سلام... هميشه در سفر تعالي و كمال باشيد...

فهیم

سلاااااااااام به دکتر عزیزم! خوبی؟ با سفر خیلی موافقم! حتی کوتاه مدت! کمک خیلی خوبی به شناخت آدم‌ها میکنه! مثلا با من یکی نباید قرار کوه گذاشت! اخه از همون اول میگم نه[چشمک] خسته میشم [خجالت] بیان اعتقاد هم عالیه!! چند وقتی هست صریحا میگم هر چی خدا گفته و لا غیر! اون هم حرف‌های خدا در مکتب شیعی! دیگه نمیشه ساکت بود و یا این وسط مسط‌ها بود...