244

به نام حق!

چند وقتی بود که مادر، کتاب صحیفه سجادیه ام رو برده بود تو اتاق خودش!‌ در واقع جای کتاب، از نزدیک سجاده ی من به نزدیک سجاده ی مادر رفته بود!

تو این چند وقت، حرفی نزدم. اگرچه گاهی حرصم می گرفت ولی چیزی نگفتم.

امشب بعد نمازم رفتم تو اتاقش ؛ کتاب رو برداشتم و گفتم که دیگه این صحیفه رو از اتاقم نبر...

داشتم می اومدم بیرون سفارش کرد که نشونه اش رو تغییر ندم.

باز کردم جای نشونه اش رو!‌ نوشته بود :

" از دعاهای حضرت (ع) درباره ی فرزندش"

...

نعمت هایی که خودمون از خودمون می گیریم...

و مادر! که موجودی است وصف ناشدنی ...!‌

بهشت زیر پایش باد جاودانه!

/ 2 نظر / 6 بازدید
زهرا ح

خیلی خوب بود...[گل]

با یکی از دوستان قدیمی که یار گرمابه و گلستان هم بودیم بعد از مدتها دیدار کردم و چند روزی با هم بودیم این شعر رو برام خوند که حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود... و گفت چقدر خوبه که تو این دوره زمونه کسی هست که حرفهایی رو که میزنی میفهمه و درک میکنه و من گفتم و خوبتر اینه که اون یار آشنا حرفهایی که نمیزنی رو هم میفهمه و میشنوه و... اشک تو چشمای هردومون درخشید