292

به نام حق!

قسمت هایی از سفرنامه : - با کمی تغییر -

به فاو می رسیم. هوا به شدت طوفانیه و باد شدیدی می وزه. پیاده که می شم، پرستش و مریم نگران لباس کم من هستند و پرستش اصرار می کنه که شال گردنش رو من بندازم. من قبول نمی کنم و در عین کم خوابی شدید و خستگی، سعی می کنم با انرژی باشم و تند حرکت می کنم و شیطنت به خرج می دم.

بچه ها تعجب می کنند. اما من به این فکر می کنم که زمان جنگ،  پزشکان ما گاهی 72 ساعت هم نمی خوابیدند و کار می کردند؛ حالا که ما ...

به سمت مرز آبی میریم. بیشتر از اینکه سرما اذیتم کنه، باد شدید که باعث چسبیدن چادر به تن می شه، ناراحتم می کنه. به محل دفن شهدا می رسیم. یاد وادی السلام می افتم. می خوام مثل اون زمان بگم که : هم السابقون و نحن الملقون. اما به "نحن" که می رسم، بغضم می گیره. چرا که خوب می دونم لیاقت ملحق شدن به اونها رو ندارم... این حس با یادآوری آنچه که در این سفر بوده ام ، بیشتر تشدید می شه. گروه به سمت سکوی کنار آب رفتند. دیگه بیشتر تو خودم می رم و دارم فکر می کنم. به نزدیکای آب می رسم. تو دلم می گم ای کاش می شد که آدم در این آب می تونست روحش رو شستشو بده و همه ی گناه ها و اشتباهاتش از بین می رفت. به همین راحتی. سعی می کنم در این مکان کمی درخودم باشم. دوستان پشت بلندگو برنامه دارن. ولی به جای اینکه در جمع آنها قرار بگیرم، به نرده های عقبی تکیه می دم و به رودخانه نگاه می کنم.. دلم بدجوری گرفته.  بدجوری احساس دور بودن از خدا و شرمندگی دارم. دقایقی بعد خودم رو در کنار اورانوس می بینم که عکس می گیریم یا داریم حرف می زنیم. از عقیده و شجاعت شهدا می گیم و اینکه چه طور تونستند چنین کار بزرگی انجام بدن ... در کنار آب، توی دلم دعا می کنم. از خدا می خوام که من هم جزو ملحقان به این شهدا باشم. اشک هام سرازیر می شه. دلم گرفته. از شوخی ها و شلوغی ها، از ارتباطات و وقایعی که رقم زده ام و زده شده... بچه ها صدا می کنند برای عکس دسته جمعی. سعی می کنم سریع اشک هام رو پاک کنم تا کسی نفهمه. لابه لای عکس گرفتن ها ، دوباره به اطراف نگاه می کنم و به دعاهایم ادامه می دم. صلوات می فرستم و ... به ذهنم میاد که به جای شستشو در این آب، اشک می تونه خودش شستشو دهنده باشه. آب تطهیر کننده ای که خدا در ما گذاشته.

گروه حرکت می کنه. با زینب و غزاله همراه می شم.  در کل وقتی به مسافران راهیان نوری که در این منطقه هستند نگاه می کنم، خدا رو شکر می کنم که با اونها به جنوب نیومدم و با همین گروه خودمون اومدم. اصلا سطح و سبک و جنس برنامه هامون فرق داره. حتی ظاهر بچه ها هم کاملا متفاوته و دیگران یه جوری ما رو نگاه می کنند. تو دلم می گم که کار دکتر فروتن بالاتره که آدم هایی با این تیپ رو به اینجا آورده و با این مفاهیم آشنا می کنه. بالاخره به اتوبوس می رسیم و با اومدن همه، راه می افتیم.

توی اتوبوس کنار زهرا امینی می نشینم. ازش می پرسم چی گوش می ده و می گه قرآن. ازش می خوام که یه گوشی هم به من بده. آیه ای که می شنوم، برام خیلی جالبه :

وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّه رَؤُوفٌ رَحِیمٌ. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.

و اگر فضل و رحمت‏خدا بر شما نبود و اینکه خدا رئوف و مهربان است [مجازات سختى در انتظارتان بود]. اى کسانى که ایمان آورده‏اید پاى از پى گامهاى شیطان منهید و هر کس پاى بر جاى گامهاى شیطان نهد [بداند که] او به زشتکارى و ناپسند وامى‏دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمى‏شد ولى [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک مى‏گرداند و خدا[ست که] شنواى داناست.

 و اشک های من که اجازه ی جاری شدن پیدا نمی کنند ... خدا با مهربانی خیلی زیادی پاسخم رو داده. باور نکردنیه برام ...

/ 0 نظر / 8 بازدید