248

به نام حق!

یه نگاه به پست های اخیر انداختم، دیدم چقدر زیاد از خستگی گفتم! از ناراحتی...

چقدر حیفه که روزهای خوشی و خوشحالیمون، انقدر سرمون شلوغ می شه که دیگه نمی رسیم به موقع ثبتشون کنیم! و یا شاید هم این اندوه هاست که می خواهیم هر چه زودتر فریاد بزنیم و خالی کنیم . و خوشی هاست می خواهیم نگه داریم و حفظ کنیم...

روزهای خوب و زیبایی سپری شد‌؛ با یه عالمه هدیه های جالب و پر از معنا! یه عالمه پیام مهم بودن و دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ آرامش بعد از چند روز ناراحتی عمیق! بازگشت به طبیعت و بودن در کنار همسفران قدیمی! یه عالمه بحث و فکر کردن به دنبالش...

بگم از هدایا و تنوعشون و پیام هاشون! از هدایای یه استاد. از وقت و انرژی که برای ما گذاشت بی دریغ؛ همانند یک پدر ...

از یک گلدون گل بنفشه که اومده و نشسته کنار اتاقم! که باید مواظب تمام برگ هاش باشم و به فکر آب و نورش! حس خیلی خوب و جدید و جالبیه! که مجبور باشی مراقب یک موجود زنده باشی که حرف نمی زنه و فقط باید از روی رفتارش بتونی حدس بزنی که راضیه یا نه!!! دوستش دارم؛ ...!

از بازگشت پدر بگم از سفر ! و انتظار لحظه های آخر نبودنش! و تمام احساسات پدرانه اش! قبل از رفتنش، پرسید که چیزی جا گذاشته یا نه؟ و من به یاد دوران کودکی ام که موقع سفر، یک عکس به بابا داده بودم تا به یادمان باشد و دلش تنگ نشود!!! دوباره می خواهم یادآوری کنم...!!! دو ماه قبل از سفر سوغاتی هام رو گرفتم! ولی باز هم انگار محبت پدری اجازه ی سوغات نیاوردن نمی دهد! اصلا آدم حرفی پیدا نمی کند برای بیان این محبت ها! این لغت ها کم میارن...

جدا این روزها انگار حال همه مان خوب شده! نمی دونم از تاثیر بخش جدیده که خیلی خوب برگزار می شه یا آرامشی که به هر دلیل پیدا کردیم یا ...؟! به هر حال ، شروع دوباره ی تولد ها و کنار هم بودن های ماست...

و روزهای من که پر شده از فکر کردن ؛ تجزیه و تحلیل چندین ساعت بحث و زندگی گذشته و آینده ی خودم! به خواسته هام و اهدافم و رویاهام؛ به تمام صداقتی که باید به خرج بدهم؛ ... و اگرچه حوصله ام سر می رود از فکرکردن به موضوعات تکراری، ولی باز هم گاهی تعجب می کنم از برکت تفکر که باز هم موضوع جدیدی برای کشف کردن وجود دارد...

این بار می گویم : حال همه ی ما خوب است! می توانی باور کنی! انقدر که حتی گاهی یادمان می رود که نیستی ...!

پ ن : ببخشید که هنوز خوب یاد نگرفتم چگونه می توان شادی ها رو به گونه ای گفت که حرفی شایان گفتن باشد؟

پ ن : و امروز پیامی دریافت کردم : " در برابر تقدیر خداوند مانند کودک یک ساله باش که وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد چون ایمان دارد که دوباره او را خواهی گرفت" ... و به معنا و ارتباطش با این روزهایم فکر می کنم...

/ 3 نظر / 14 بازدید
بشارت

یه نفس عمیق .... خدایا شکرت ... وقتی بهت اینجا سر میزنم چقدر خاطره های قشنگی میاد سراغم... دوست دارم و چقدر پی نوشت اخرت زیبا بود . امیدوارم همیشه شاد باشی [گل]

بشارت

یه نفس عمیق .... خدایا شکرت ... وقتی بهت اینجا سر میزنم چقدر خاطره های قشنگی میاد سراغم... دوست دارم و چقدر پی نوشت اخرت زیبا بود . امیدوارم همیشه شاد باشی [گل]

ابراهیمی

نه با اتفاقات خوب از شادی خدارو فراموش کن نه با اتفاقات بد از غم آرام باش او خواهد آمد این برداشت ماست که به وقایع هویت خوب و بد میده پس همیشه خوب باش و خوب ببین و به دیگران لبخند بزن حتی در اوج غم چقدر سخته هنر زندگی رو آموختن!!!