321

به نام حق!

خیلی دلم می خواد که بنویسم!

بگم از بغض شکسته ام ؛ از اشک های روی صورتم؛ از این گریه ی بی صدا کنج اتاقم ...

اما ...

یه مسائلی هست تو زندگی که

هر چقدر هم برای آدم های دیگه بگی، نمی تونی احساس کنی که می فهمند دردهایت رو!! این رو از روی همه ی نصیحت ها و پاسخ دادن ها و جواب هاشون می فهمی! آخرش هم یه درد به دردهایت اضافه می کنند که تو رو نمی فهمند.

حتی آدم هایی هم که می فهمن و لمس کردن دردت رو، اونها هم یا نیستند در کنارت و یا بودنشون حس بودن رو بهت نمی ده.

آخرش حتی شک می کنی که خودت هم می دونی چه ات هست یا نه ؟!

فقط خودت می مونی و یه عالمه سردرگمی، خستگی و ناراحتی دل هایی که به خاطر هم کلام نبودن با خودت رنجاندی ...

دلم برای خدا تنگه. خدایی که می دونم کنارم هست و همیشه هوامونو داشته. خدایی که همه ی آرامشم در گرو رضایتشه.

این چند وقت تلاش کردم نگم اینها رو. اما خسته ام. خسته و درمانده . درمانده ...

پ ن : لطفا نه نصیحت کنید؛ و نه هیچی!! این روزها پتانسیل هیچ نصیحتی رو ندارم!!

اگه اینها رو اینجا منتشر می کنم، فقط برای ثبت روزهایی از زندگیمه که حتی نمی تونم به خوبی هم اینجا ثبتشون کنم ...

/ 0 نظر / 15 بازدید