47

یا حق!

یه دور با هر دوشون روبوسی کرد و براشون آرزوی خوشبختی کرد! اما دلش می خواست دوباره بغلش کنه! فکر کرد ممکنه دیگه چنین فرصتی نباشه که بتونه اینجوری بغلش کنه! سرشو گذاشت رو شونه شو دستشو انداخت دور گردنش! اولش اصلا اشکی نیومد تو چشماش! دلش می خواست بغلش کرده باشه! حتی فکر می کرد اون موقع هم که چشماش پر اشک شد می تونسته کنترل کنه! بالاخره تموم شد! خوب می دونه که خیلی های دیگه هم تو اون جمع یا اشکاشونو پشت چشماشون نگه داشتند یا قبلا خالیش کرده بودند! اما اون بیشتر اشکاشو گذاشت تو همون کیسه ی اشکش بمونه و انگار که خشک شده! برگشتند! بدون او!

پ ن : توصیف حال دیشب ما بود!

حق یار همه تون!

/ 2 نظر / 4 بازدید
نجمه

سلاااااااااااااااااام داداشی گل نمیدونم چرا گفتم داداشی اما حس خوبی داشت گفتم خوش باشی

فهی

جدایی خیلی سخته... اینکه دیگه اون روزگار برنمی گرده... یه فصل از زندگی تموم شده... باید به این نگاه کرد و دعا کرد که فصل جدید همه‌اش خیر باشه[گل][لبخند]