8- این سنگ آنقدر بزرگ است که اشک هایم را میریزاند...

یا حق.

 خوشحال بودم که راه طولانی است و من می توانم سرمو پایین بندازم و با سرعت از میان جمعیت رد بشم و در فکر خودم باشم. لابلای این همه هیاهوی امروز نوشته هایم را در ذهنم آماده کرده بودم،‌ اما وقتی نیمه شب همه چیز پایان یافت فقط جنازه ی من بود که با انبوه فکرهایی که در جمجمه اش سنگینی میکرد،‌ به رختخواب رسید. و به این امید که فردا می آیم و اینجا مینویسم. فردا صبح بر عکس روزهای دیگری که در خانه ام تا ظهر نمیخوابم. مثلا می خواهم درس بخوانم. دوباره آنچه رو که میخواستم بنویسم به ذهن میارم.  اما می آیم اینجا و آنقدر وبلاگ های دیگران را میخوانم که دیگر حس نوشتن باقی نمی ماند!!! اما خدا رو شکر آخرین وبلاگی که خواندم دوباره حس نوشتن رو به من برگرداند اما انگار سنگی بزرگ رو تو دل کوچیکم چپاند... قلبم سنگین می زند...کلی تلاش می کنم تا دوباره به یادم بیاید... آهان،‌ یادم میاد. اما اونقدر دلم سنگین شده که نوشتن سخت می زند... یاد آرامش دیشب می افتم و اینکه می بینم انگار نباید آرامشی در کار می بوده... میخواهم خودم رو مجبور کنم همون دیشبی ها رو بنویسم،‌اما نه... دلم می خواهد اشک هایم بریزد... و فقط حسرت می خورم به خط فاصله ی بزرگی که دو سر بسته اش در درون خودم است. و اینکه دلم می خواهد آنرا پاک کنم و دو نقطه ی سر و تهش رو بر هم منطبق کنم. خیلی سخته از اینکه بدانی و نباشی و بخواهی باشی. و چیزی که مرا آرامش خواهد داد،‌همان پناه همیشگی است که امیدم را زنده نگه می دارد...

 

پی نوشت : و امان از این مزاحمانی که در بدموقع ترین لحظات می آیند و می خواهند چیزی را بپرسند و یا واحدی را چک کنند!!! و فرصتی می شود برای تو تا کمی فرو بنشینی! و با آرامش تلاش زیادی بکنی تا علی رغم میل باطنیت سعی کنی از پشت دیوار بیرون بیایی و بخواهی به گوشش برسانی که آیا جایی برای آرزوهای درون دل ها می گذاری؟ یا درست تر بگویم آیا حواست به آرزوهایی هست که گاهی حتی خدا هم فقط آنها را می بیند (و از زبانم نمی شنود) و اینکه سخت است نمایش آنها،‌ شاید بهتر باشد بعضی آرزوها در دل بماند... و وقتی درست همان ها را به زبان می آوری،‌ بی آنکه از آرزوهایش بدانی، سنگی را در دلش میابد که می خواهد تنهایی تحملش کند و حتی عذاب وجدان می گیرد از اینکه همین قدر هم دارد اینجا میگوید...

 

و همچنان خدا رو شکرگذارم برای همه دوست داشتنی هایی که در کنارم فرود آورده تا لذت محبت را فراموش نکنم...

 

 

یا حق.

/ 2 نظر / 5 بازدید
سنگ

ببین عمو! سنگ فقط اسم منه! یعنی خریدمش! یه چی دیگه بگو! (وینک) یه چیز دیگه. برای حس هات حجم قائل شو! منظورم اینه که درسته که دیشب یه حسی بوده که الان نیست! ولی به اون حسی که دیشب بوده احترام بذار! آرامش شب ها با دلهره ی روزها تضاد که نداره هیچ. کنار هم و با هم اند. بدون هم معنی نمی دن! (من خودم هنوز با این مشکل دارم ) یه جا بنویس حرفاتو که یادت نره! دو نخته دی!

نجمه

سلام من هم کلی وقته دنبال جواب سوالایی شبیه سوالای شمام یک نفر خیلی کمکم میکنه بهم میگویند که: به خودت حق بده و فرصت یک چیزی هم من میگم: آدم یک چیزی که ببینه بشنوه و بفهمه تا... تا اینکه درکش کنه خیلی راه داره و یک چیز دیگه اگر دنبالش باشیم حتما ژیداش میکنیم