65

خدایا....!!!!

باز منو شرمنده کردی! باز درست تو موقعیتی که فراموش کرده بودم، باز درست تو موقعیتی که اصلا آدم خوبی نبودم.... باز منو شرمنده کردی :

خدا رو شکر اسممون تو قرعه کشی عتبات دراومد و بابا قراره انشاالله برای ١۵ خرداد ثبت نام کنه... باز می ترسم....

حرف مشترک بین همه ی آدم ها : عشق و محبت! چیزی که امروز اساتید اذعان داشتند که این همه سمینار و افتخاراتشون یه طرف، محبت دانشجوها و تقدیرشون یه طرف دیگه!

حرف این روز های یه دوست خوب : "چقدر تو متغیری!"  و در جواب احتمال یه تصمیم مهم بهم گفت : "اگه این کارو بکنی من فکر می کنم شهید شدی!" سنگ پشت! این حرفت می تونه موقع استرسم از این تصمیم بزرگ آرامش بخش باشه! و شاید هم ترسناک!!!!

حرف آخر اینکه : ما فردا داریم می ریم شیراز تا آخرای هفته! اونجا باید هم لکچر ارائه بدیم و هم تو پانل بحث کنیم! برامون خیلی دعا کنید!   هم برای خودمون و هم برای ارائه مون!

پ ن : خدایا.... ممنونت! تنهامون نذار! هیچ وقت!

یا حق!

/ 5 نظر / 4 بازدید
سنگ

نمی نویسی؟

لهوف

خانمی! تو هیچی به من نگفتی هاااا! من کلی به فکرتم! فردا تو راه باید برام حرف بزنی! اوکی؟![چشمک][گل]

فهیمه

موفق باشی التماس دعا [لبخند][گل]

لهوف

باید یه فکری به حال کامنتات تو وبلاگ من بکنی! من می خوام تایید کنم خوب!!! من نمی دونم![چشمک] باید یه جوری حلش کنی برام![نیشخند]

بشارت

نمی دونم چی بگم . فقط می گم خیلی خیلی خیلی .... خوشالم که دوست بزرگ و خوبی مثل تو دارم . خدایا شکرت که مهرناز را به من دادی.[بغل]