280

به نام حق.

وقتی دلت کوچک بماند، زندگی در سن بیست و یک سالگی هم می شود مثل دوران کودکی! صبح با دیدن یک عروسک شاد می شوی و ظهر از بازی کردن با آن خسته و شب از خراب شدن آن، انگار غم عالم در دلت ریخته می شود!!

شادی اش رو یه جورایی دوست دارم؛ حتی اگر شادی کودکانه باشد. حداقل جلوی تخریب کامل قشر حسی مغز رو می گیره! می گذاره احساس رضایت و امید و شکر و حمد در دلت جولان دهد.

وقتی برنامه ی زندگی ام به هم می ریزد و به کارهایی که باید می دانمشان نمی رسم یا خودم را با دست خودم نمی رسانم، با وجود همه ی لبخند ها و تفریح ها و شادی هایی که جایگزین برنامه ی روزانه ام شده اند، ته دلم یه ناراحتی و نارضایتی رسوب می کند؛ ما به میدان دوندگی زندگی و حجم عظیم کارها عادت کرده ایم انگار!

این روزها بین خونه ی خودمون و برادرم در نوسان به سر می برم؛ روزهایی پر از استراحت و تفریح !! اگر چه در عرض یک هفته ، دو بسته ی آموزشی هدیه ی یکی از بهترین اساتیدم رو نگاه کردم و ماه هایی را که باید صرف یاد گرفتن این علم با مطالعه ی شخصی می کردم، در یک هفته زنده شد‌؛ ولی این کار به قیمت به هم زدن بیشتر برنامه های "مفید" روزانه ام بود که هنوز نتونستم به حالت عادی برگردانمش!

در این رفت و آمدها، یک چیز برایم تکرار شد؛ انگار هنوز هم پدر و مادرم می توانند مثل همان دوران کودکی، با گفتن چند کلمه  یا حتی گاهی همان بحث های معمول روزمره، کمی از خستگی و ناراحتی های دل بکاهند و برایت آرامش بسازند.

دیشب با یه دوست جدید، سعی می کردیم شخصیت همدیگه رو تحلیل کنیم و نقاط قوت و ضعف همدیگه رو بگیم. ای کاش دلمان به قدری بزرگ شود که همیشه نقدهای سازنده رو مثل یک هدیه ببینیم. ساعت ها بحث کردیم و از یه موضوع به موضوع دیگه می رفتیم؛ بهتر از شب هایی بود که می نشستیم و فیلم می دیدیم و تخمه می شکستیم!!! (اگرچه شاید هر دو برای زندگی لازم باشه و باید برای هر دو وقت گذاشت.)

پ ن : خدایا! شوق به طاعت و رضایتت را در دلمان قرار ده و توان تسلیم بودن در برابر حق رو . آمین.

/ 1 نظر / 3 بازدید
زهرا

در جریان باشی همیشه... [گل]